هنرو تجربه – بهزاد وفاخواه: «من توی دل ماجراها بودم…» این جمله‌ای است که شاید پررنگ‌ترین عبارت در صحبت‌های سعید صادقی عکاس جنگ هشت ساله ایران و عراق بود. انقلاب، درگیری‌های سیاسی سال‌های اول بعد از انقلاب و بعد جنگ، تاریخ معاصر این کشور را شکل داد و صادقی در همه آن روزها به تعبیر درست خودش در دل ماجراها بوده است. عکاسی که مجموعه‌ای از بهترین عکس‌های ما از جنگ هشت ساله را با دوربینش ثبت کرده و به تعبیر یوسف حاتمی‌کیا و مهدی برجیان کارگردانان مستند «چشم جنگ» که مستندی درباره صادقی و جستجوی او در پی آدم‌های درون عکس‌هایش است، در تمام جنگ در صحنه‌ها حاضر بود و جز برای ظاهر کردن عکس‌هایش از مناطق جنگی خارج نمی‌شد.

«من خیلی کشته دیدم. شاید بیش از هزارنفر آدم در حال مردن دیدم. بدن‌های تکه‌تکه دیدم.» ورق زدن کتاب عکس‌های سعید صادقی، یک دور مرور کامل روزهای جنگ است. هرچقدر تنظیم مصاحبه با سعید صادقی سخت است، صحبت کردن با او به خاطر صداقتش شیرین است. هرچند خیلی از این خاطرات را شاید سال‌ها بعد بتوان خواند: « خودم را می‌ریزم وسط. هرچه فکر می‌کنم و هرچه برایم پیش آمده را به تو می‌گویم. حالا شما در تنظیم این مصاحبه ممکن است یک‌جوری غذایت را بپزی، آقای حاتمی‌کیا و برجیان در آن مستند یک‌جور دیگر غذایشان را بپزند. من درونم را عریان می‌کنم، ابایی هم ندارم، چون حس می‌کنم این کشور را با «حقیقت»اش باید بسازیم. ما همه به این کشور و مردمش بدهکاریم. من به جز خدا از هیچ‌کس نمی‌ترسم. »

سعید صادقی عکاسی را از روزنامه جمهوری اسلامی در سال ۵۸ شروع کرد. هرچند که در روزهای انقلاب برای اولین بار به صورت خودجوش از تظاهرات فیلم و عکس گرفته بود: «من با مرتضی باقری تمام صحنه‌های درگیری‌ها و جریانات انقلاب در سال ۵۷ را با دوربین هشت میلی‌متری ثبت می‌کردیم» در روزهای پرشور انقلاب سعید صادقی و جوان‌هایی دیگر در ساختمان آیت فیلم با جمعی آشنا می‌شوند که امروز همه چهره‌هایی آشنا هستند: «پشت دانشکده تربیت معلم امروز، شرکتی به نام آیت فیلم تاسیس شده بود. در ساختمانی که ما مستقر بودیم خیلی‌ها بودند. با شهید بهشتی آن‌جا آشنا شدیم. آقای بازرگان بودند و علاقه مندان و گنابادی و صباغیان و حاج سیدجوادی و خیلی‌های دیگر… ما نیروی جوان و علاقه مندی بودیم که در این ساختمان از ما استفاده می‌کردند. حس می‌کردیم که داریم به سمت خوشبختی ملت ایران می‌رویم. احساس می‌کردیم داریم پرواز می‌کنیم. رفاقت من با شهید همدانی هم از این ساختمان شروع شد.»

تجربه عکاسی مطبوعاتی سعید صادقی قبل از آغاز جنگ به روزنامه جمهوری اسلامی برمی‌گردد. روزنامه‌ای که ارگان حزب جمهوری اسلامی به دبیرکلی شهید بهشتی بود و در سال‌های پرتب و تاب قبل از انقلاب روبه روی گروه‌های سیاسی آن دوره قرار می‌گرفت: «روزنامه جمهوری اسلامی بعد از ۲۲ بهمن پایه‌اش گذاشته شد و چاپ آن و ارتباط گرفتنش با جامعه در سال ۵۸ اتفاق افتاد. به دلیل ارتباطاتی که با مرحوم شهید بهشتی و سردبیر این روزنامه از آیت فیلم در قبل از انقلاب داشتیم، به این روزنامه پیوستیم. ما سیاسی نبودیم. ما عاشق انقلاب بودیم و این تصور را داشتیم که خیلی زود ملت ایران خوشبخت خواهد شد. این را در شهید بهشتی، شهید مفتح و دیگر بزرگانی که با آن‌ها در ارتباط بودیم لمس می‌کردیم و به همین دلیل غرق انقلاب بودیم و در مقابله با گروه‌های سیاسی. هرکس به نوعی. من هم با دوربین عکاسی.»

سعید صادقی

توصیف‌های سعید صادقی از جو آن سال‌ها و همبستگی مردم شنیدنی است. سعید صادقی با نگاهی منتقدانه به این روزها نگاه می‌کند. او خاطره‌ای دارد از گرداندن پول روی سینی در روزهای اعتصابات سال ۵۷ که مردم در فشار مالی بودند. روزهای صف‌های طویل برای نفت و عقب افتادن حقوق‌ها: «شما شاید فکر کنید فقر را نمی‌شود از بین برد ولی به نظر من می‌شود. من خودم به عنوان نمونه زنده این را به شما بگویم که سال ۵۷ مرحوم شهید بهشتی ۳۰۰ هزارتومان پول به ما داد که مثل شیرینی توی سینی گذاشتیم و به مردم تعارف می‌کردیم. آن موقع مردم به خاطر نگرفتن حقوق‌ها و تعطیلی کسب و کارها و اعتصابات در سختی بودند. شما باور می‌کنید من چقدر پول برگرداندم؟ ۲۹۰ یا ۲۸۸ هزار تومانش برگشت. فقط ده دوازده هزار تومانش را مردم برداشتند. یکی می‌گفت من صد تومان نیاز دارم. یکی پانصدتومان. خیلی‌ها که می‌گفتند نیاز ندارم. کلی پول برگرداندم. این شوخی نیست ها، من شاهد حاضر. ما در این کشور با این ملت داشتیم انقلاب می‌کردیم. پول دست من بود و این نمونه را خودم لمس کردم. ببخشید ولی الان در همین خیابان یک بیسکوییت را به مردم تعارف کنم، ظرفش را هم برمی‌دارند می‌روند.»

وقتی وارد فرایند جست و جو شدم و این جنس آدم‌ها دوباره را دیدم اصلا پرواز کردم. حس کردم برگشتم به همان دوران فوران احساس مسئولیت که به ما بال می‌داد. در آن میدان خونین جنگ واقعا پرواز می‌کردیم. این آدم‌ها هم مثل خود من مفقودشده هستند. نسل شما که با آن‌ها ارتباط ندارد، در جامعه هم دائم می‌گویند این‌ها بردند و چاپیدند و همه امتیازات به آن‌ها تعلق گرفته و… اصلا این حرف‌ها درست نیست

مستند «چشم جنگ» که بهانه‌ای شد برای رفتن به سراغ سعید صادقی، درباره جست وجوی اوست. در سال‌های اخیر سعید صادقی به دنبال آدم‌های درون عکس‌هایش می‌گردد و می‌خواهد آن‌ها را پیدا کند و از حال و روز امروزشان عکس بگیرد. اما دلیل این جست و جو چه بوده؟ صادقی می‌گوید:« از خوزستان نگاتیو دست راننده می‌دادم، می‌رساند به دفتر روزنامه در تهران. ما با یک ملت بزرگ طرف بودیم .  برای همین این جست و جوی چهره‌های جنگ را شروع کردم. آن چهره‌ها و آن دوران برای من به نوستالژی تبدیل شده بود. خیلی فکر کردم به این که چه چیزی می‌تواند من را تا آخر عمرم مشغول کند که از  امروز فاصله بگیرم و تا زمان مردن و رفتن از این جهان ، زندگی کنم. زندگی برای من دیگر مهم نیست چون دارم فردا را از همین امروز می‌بینم. دیدم تنها چیزی که می‌تواند من را با خودش بکشد همین جستجوست. انصافا هم وقتی وارد این فرایند جست و جو شدم و این جنس آدم‌ها را دیدم اصلا پرواز کردم. حس کردم برگشتم به همان دوران فوران احساس مسئولیت که به ما بال می‌داد. در آن میدان خونین جنگ واقعا پرواز می‌کردیم. این جست و جو دوباره حس قدیمی را در من زنده کرد. این آدم‌ها هم مثل خود من مفقودشده هستند. نسل شما که با آن‌ها ارتباط ندارد، در جامعه هم دائم می‌گویند این‌ها بردند و چاپیدند و همه امتیازات به آن‌ها تعلق گرفته و… اصلا این حرف‌ها درست نیست. زندگی این‌ها نابودشده است. این جست و جو زندگی را برای من قابل تحمل می کند.»

سعید صادقی

اما داستان جنگ برای سعید صادقی کِی و از کجا شروع شد؟ «خود من به عنوان عکاس از درگیری‌های خیابانی با مجاهدین – منافقین- رفتم به منطقه. روزی که تهران بمباران شد من رفته بودم خیابان عباسیه پل امامزاده معصوم برای عکاسی از درگیری‌های سیاسی و یادم است یک نفر هم کشته شده بود. خونین و مالین رسیدم روزنامه جمهوری اسلامی که سردبیر روزنامه به من گفت جنگ شده. خسته بودم، از صبح زود رفته بودم و صبحانه هم نخورده بودم. یکهو حسن باقری که البته آن زمان غلامحسین افشردی بود و هنوز به نام باقری مشهور نشده بود آمد و با شوخی گفت «سعید نونت دراومد!» چون کار ما هر روز در درگیری‌ها بود و با پیراهن پاره و مجروح‌شده با تیغ موکت‌بری و خونی برمی‌گشتیم. هر روز اوضاع تهران همین‌طور بود.»

قبل از روزنامه جمهوری اسلامی حسن باقری را می‌شناختم .  میدان خراسان زندگی می‌کردند و هم‌زبان هم بودیم. آذری بودیم هردو. پدرش که به زور فارسی حرف می‌زد و مرد خیلی خوش‌قلب و اهل سفری بود و زندگی را دوست داشت….خودم درست نیست بگویم اما کسی جز من حاضر نبود برای عکاسی از درگیری‌های خیابانی برود. همه حواس‌شان به خودشان بود جز من و حسن باقری و یک نفر دیگر به اسم وکیلی

اولین عکس سعید صادقی از بمباران روز اول جنگ در شهرک اکباتان است. وقتی به او اجازه عکاسی از باند آسیب‌دیده فرودگاه مهرآباد را نمی‌دهند، می‌شنود چندتایی از بمب‌ها در شهرک اکباتان افتاده و خودش را به آن‌جا می‌رساند. اولین عکس‌های او از خرمشهر تاریخ دوم مهرماه ۵۹ را دارد. کمتر از دو روز بعد از عکس‌های اکباتان: «امکانات روزنامه آن موقع خیلی کم بود. شب ماشین محمدهاشمی برادر آقای هاشمی رفسنجانی را بدون اجازه برداشتیم و با همان پیکان رفتیم به سمت خوزستان. من تازه ازدواج کرده بودم کمتر ازدوهفته از زن گرفتنم، می‌گذشت. رفتیم و از تنگ فنی لرستان که گذشتیم تنها ماشینی بودیم که به سمت اهواز می‌رفتیم و از طرف مقابل کامیون‌ها و ماشین‌های شخصی می‌آمدند که بیشتر از اندازه معمول آدم سوار کرده بودند. چهارنفر در آن پیکان بودیم با آقای فتحی و حسن باقری واسماعیل علوی. چیزی که یادم می‌آید صف‌های طولانی بنزین است که یادم نمی‌آید قیمت بنزین لیتری دو تومان بود یا سه تومان، اما به هزارتومان رسیده بود. چند کیلومتر صف بود. من ژسه دستم بود و شلیک کردم و رفتم صف اول بنزین زدم تا زودتر برسیم به اهواز.»

اولین عکس جنگی سعید صادقی در همان ابتدای ورود به خوزستان گرفته می‌شود: «قبل از اندیمشک نرسیده به دوکوهه یک ایستگاه راه‌آهن بود که خانواده ای در آن زندگی می‌کرد و اولین خانه‌های تخریب‌شده را دیدیم. جاده اهواز به خرمشهر دیگر تنها ماشینی بودیم که به سمت جنوب می‌رفتیم. نیروهای مردمی به ما گفتند حتی چراغ ماشین را نباید روشن کنیم و به سختی و با نور چراغ قوه حرکت می‌کردیم. بعد از رفتن ما آن جاده بسته شد و وزیرنفت وقت (محمد جواد تندگویان) را آن‌جا اسیر کردند. این‌ها را بعدا فهمیدیم. این اول مهر بود که بعد از معطل شدن به خاطر بنزین در تاریکی رسیدیم به خرمشهر. البته اول یک‌جا اشتباه رفته بودیم و سر از آبادان درآورده بودیم. صبح هم هوا تاریک بود. دود ناشی از انفجار پالایشگاه آبادان جلوی خورشید را می‌گرفت.»

سعید صادقی در توصیف خوزستان در روز اول جنگ می‌گوید: «آن منطقه‌ای که من دوم مهرماه ۵۹ واردش شدم، میلیون‌ها نخل داشت. اصلا آباد بود. خرماها آویزان بود. بعضی مواقع از گرسنگی می‌رفتم بالای نخل‌ها. بالارفتن از نخل را بلد هم نبودم اما فرز بودم. الان آن زمین‌ها کویر شده. همین گردوغباری که امروز خوزستان را ویران کرده ناشی از خشکیدگی آن زمین‌هاست. میلیاردها گلوله و پوکه در آن خاک ریخته و آن خاک باید با آب شیرین شسته شود. ما هندوانه می‌خوردیم، تخم هندوانه می‌افتاد زمین و سبز می‌شد. این برای خود من اتفاق افتاد. زمین خوزستان طلا بود.»

سعید صادقی خرمشهر

این یکی از عکس‌های اول صادقی از خرمشهر است که تاریخ ۵ مهر ۵۹ را دارد. عکسی که او چندنفر از آدم‌هایی که در عکس دیده می‌شوند را پیدا کرده است: «این پسرعموی شهید جهان‌آراست. اواخر ۹۴ پیدایش کردم. الان افسریه زندگی می‌کند. یکی دیگر در همین عکس را پیدا کردم که الان پناهنده شده و گفت سمت من نیا از امثال شما نفرت دارم. دنبال بقیه آدم‌های توی این عکس هم گشتم. مجموعا سی‌وشش یا سی‌وهفت نفر را تا حالا پیدا کرده‌ام.»

امکانات روزنامه آن موقع خیلی کم بود. شب ماشین محمدهاشمی برادر آقای هاشمی رفسنجانی را بدون اجازه برداشتیم و با همان پیکان رفتیم به سمت خوزستان. رفتیم و از تنگ فنی لرستان که گذشتیم تنها ماشینی بودیم که به سمت اهواز می‌رفتیم و از طرف مقابل کامیون‌ها و ماشین‌های شخصی می‌آمدند که بیشتر از اندازه معمول آدم سوار کرده بودند

و این یکی عکس همان مهر ۵۹ در آبادان گرفته شده: ««این‌جا ایستگاه هفت آبادان بود. این بچه بعدا پایش قطع شد و این مرد با بچه‌هایش در یک خانه اجاره‌ای در شاهین‌شهر اصفهان زندگی می‌کند و همان‌جا داخل خانه کار خیاطی می‌کند.» «شهری که سمبل دفاع مقدس ماست و من شاهد دو موقعیت تاریخی مقاومت و بعد فتح خرمشهر در آن‌جا بودم و رنج‌ها و شادی‌های ایران را دیدم وضع خوبی ندارد. در همین رفت و آمدهای دائمی بعد از جنگ – چون من هنوز ارتباطم با خوزستان قطع نشده – می‌بینم که براثر نیاز مادی  که همه‌گیر شده…»

سعید صادقی عکس ایستگاه هفت

کنجکاوم از او درباره شهید باقری بپرسم که در روزنامه جمهوری اسلامی با هم یکی عکاس و یکی خبرنگار بوده‌اند، شب اول جنگ با هم به خوزستان رفته‌اند و بعد غلامحسین افشردی با نام حسن باقری به طراح عملیات و یکی از فرماندهان سپاه در جنگ تبدیل می‌شود. به خصوص که اولین بار سعید صادقی را در مستند «آخرین روزهای زمستان» دیدم که محمدحسین مهدویان درباره شهید باقری ساخت. «از قبل از روزنامه همدیگر را می‌شناختیم. این‌ها میدان خراسان زندگی می‌کردند و هم‌زبان هم بودیم. آذری بودیم هردو. پدرش که به زور فارسی حرف می‌زد و مرد خیلی خوش‌قلب و اهل سفری بود و زندگی را دوست داشت. قبل از انقلاب در تزیین کردن نیمه شعبان همه فعال بودیم و بعد از انقلاب و کار در روزنامه ارتباط ما قوی‌تر شد. من هم آدم جدی‌ای بودم و وقتی وارد یک کاری می‌شدم باید تا تهش می‌رفتم. خودم درست نیست بگویم اما کسی جز من حاضر نبود برای عکاسی از درگیری‌های خیابانی  برود. همه حواس‌شان به خودشان بود جز من و حسن باقری و یک نفر دیگر به اسم وکیلی. نترس بودیم. این جدی بودن ما را بهم گره زد و دوستی‌مان را عمیق‌تر کرد.»

صادقی اضافه می‌کند: «وقتی درگیری‌های خیابانی شروع شد، ما در «جمهوری اسلامی» فقیرترین روزنامه بودیم. نه امکانات درجه یک کیهان از زمان مصباح‌زاده را داشتیم نه امکانات اطلاعات را. ولی حرف اول را روزنامه ما می‌زد که زبان انقلاب بود. هروقت در سطح خیابان درگیری می‌شد من یا کتک می‌خوردم یا لباس‌هایم پاره می‌شد یا از دوطرف هم از گروهک‌ها و هم از کمیته سنگ می‌خوردم و چون دوربین دستم بود، حسن باقری هوای من را داشت.»

بخش دوم گفت‌وگو با سعید صادقی