هنروتجربه- رضا حسینی: شصت‌ و هفتمین دوره جشنواره فیلم برلین در آخرین روز بهمن ماه به پایان رسید.دیوید ارلیش منتقد سایت ایندی وایر درباره حال و هوای این دوره از جشنواره و فیلم‌های شرکت کننده در آن گزارشی نوشته است که در ادامه می‌خوانید. او در این گزارش سعی کرده پاسخی به این پرسش بدهد که چه‌طور یک جشنواره بزرگ می‌تواند در این دنیای آشوب‌زده به‌درد ما بخورد.

اولین باری که به جشنواره فیلم برلین رفتم، با شهری سرد و مه‌گرفته و دلگیر‌تر از تصویرش در «بال‌های اشتیاق»/ «بر فراز برلین» (ویم وندرس، ۱۹۸۷) مواجه شدم؛ که به‌شدت دوستش داشتم. تازه بی‌کار شده بودم و زندگی شخصی‌ام هم شرایط خوبی نداشت. از این رو گذران یک هفته در قلب غم‌زده‌ اروپا برای من دچار جت‌زدگی، همان چیزی به نظر می‌رسید که دکتر تجویز کرده بود. در آن سفر، کاملا تنها و منزوی بودم، اما انگار برلین پشت من بود. این شهر در میان تاریخ و آب‌وهوا و فیلم‌هایش به من اجازه داد تا به اندازه‌ای که می‌خواستم و خودم را متقاعد کرده بودم، افسرده و پریشان باشم! البته که عبور از میان یادبود یهودیان کشته‌شده‌ اروپایی واقعاً به من کمک کرد تا در قیاس با شرایطم شرمنده شوم؛ و برلین این فرصت را برای من مهیا کرد که غم‌ها و رنج‌هایم را آزاد کنم و پشت سر بگذارم.

امسال هم نمی‌توانستم در اولین ماه‌های سال میلادی جدید به جایی بهتر از برلین برای گذران وقت فکر کنم. جالب‌تر این‌که من به عنوان نوه‌ یکی از بازماندگان هولوکاست، برای دستیابی به آرامش و آسودگی خاطر به آلمان سفر می‌کردم و می‌دانستم که بازگشت به برلین این بار هم می‌تواند من را در کنار آمدن با اوضاع نابه‌سامان کشور زادگاهم (آمریکا) و شرایط سیاسی خاص حاکم بر آن یاری کند؛ که البته این امر از راهی که انتظارش را نداشتم محقق شد.

امسال در جشنواره برلین احساس کردم بجز خودم همه درگیر ناامیدی‌ها و استیصال‌های مشابهی هستند و جشنواره و فیلم‌هایش در این دوره مرا به این نتیجه رساند که این دفعه تنها نیستم. البته منظورم این نیست که امسال با فیلم‌های خیلی خوبی روبه‌رو شدم، بلکه برعکس، تا امروز چنین ترکیب یأس‌آوری در انتخاب فیلم‌ها برای جشنواره‌ای در این سطح را شاهد نبودم. به هر حال در فیلم‌های این دوره حسی از اتحاد و همبستگی یافت می‌شد که من انتظار نداشتم در سالن‌های تاریکی چند هزار مایل دورتر از کانونِ اعتراض‌های در حال گسترش در کشورم با آن مواجه شوم.

همه چیز از همان فیلم زندگی‌نامه‌ای شب افتتاحیه با نام «جانگو» (اِیتیئن کومار) آغاز شد که داستان حقیقی جنبش اهریمنی را روایت می‌کند که آدم‌های خوب را به انجام کاری درست و ضروری وامی‌دارد. تماشای فیلم در یکی از بزرگ‌ترین سالن‌های نمایش برلیناله با همراهی گروهی از روزنامه‌نگاران سینمایی برگزیده‌ جهان، این احساس را بیش‌تر در من تقویت کرد که دستاورد فیلم فراتر از زرق‌وبرق‌های ژانری‌اش بوده و آن را به بیانیه‌ای در خصوص ایستادگی و مقاومت بدل کرده است. انگار جشنواره فیلم برلین چنین بیانیه‌ای را صادر کرد: «چند آدم عوضی و احمقِ بدطینت، دوباره می‌خواهند جهان را به جهنم بدل کنند، اما شما در این مورد چه کاری انجام خواهید داد؟»

محبوب‌ترین فیلم بخش معتبر مسابقه‌ برلیناله، جدیدترین و احتمالاً آخرین فیلم آکی کوریسماکی با عنوان «دیگر سوی امید» بود؛ فیلمی شاعرانه که توصیف مناسب و درستی از خود جشنواره است؛ یک حکایت امروزی خوشایند و کنایه‌آمیز از یک فیلم‌ساز مؤلف درباره یک پناهنده‌ سوری در فنلاند که از اخراج شدن از این کشور سر باز می‌زند و مخفیانه در رستورانی مشغول به کار می‌شود که توسط یک مرد میانسال مخالف دولت با مشکلات خاص خودش اداره می‌شود. فیلم جدید کوریسماکی دوباره به مضامین متعددی از اثر قبلی‌اش با نام «لو آور» می‌پردازد و البته که بیش‌تر در آن‌ها کاوش و تعمق می‌کند؛ و به‌گرمی بر این موضوع تأکید دارد که در دنیای کوریسماکی «حد خود را شناختن» بزرگ‌ترین خرسندی ممکن است.

دیگر سوی امید

من از همان صحبت‌های پرشور و انرژی دیئگو لونا (از اعضای هیأت داوران به ریاست پل ورهوفن) در خصوص نقش سینما در غلبه بر مرزهایی که بین مردمان این کره خاکی تعریف شده است، به این نتیجه رسیدم که «دیگر سوی امید» می‌تواند برنده خرس طلایی این دوره از جشنواره برلین باشد. با این وجود هیأت داوران در نهایت جایزه بهترین کارگردانی را به کوریسماکی داد و خرس طلا به فیلم دیگری رسید که البته مفهوم عبور از مرزها را هم در خود دارد؛ درام عاشقانه و شاعرانه‌ای «در باب جسم و روح» که خیلی ساده‌تر و احساسی‌تر از عنوان آکادمیکی است که برای آن انتخاب شده است، درباره یک سرپرست بی‌احساس کشتارگاه است که می‌کوشد با بازرس جدید کنترل کیفیت زیبای کشتارگاه وجه اشتراکی بیابد. نویسنده و کارگردان مجارستانی، ایلدیکو انیدی، دُزی از رئالیسم جادویی هم به این رابطه‌ عاطفی تزریق کرده است تا خیلی زود این موضوع برملا شود که این دو یار دور از ذهن، در خواب‌های‌شان با یکدیگر دیدار می‌کنند.

دلایل زیادی برای این موضوع وجود دارد که چرا فیلم‌های کمدی رمانتیک به آخر خط رسیده‌اند اما «در باب جسم و روح» (وقتی در همان سالی دیده می‌شود که «مهتاب» ساخته شده است یا در کنار دیگر فیلم‌های برلیناله مانند «مرا با اسم خودت صدا بزن» اثر جدید لوکا گوادانینو و درام «زن خارق‌العاده» اثر سباستین للیو قرار می‌گیرد) به روشن شدن این موضوع یاری می‌رساند که چرا گره‌های این ژانر کلاسیک در قرن بیست‌ویکم کافی به نظر نمی‌رسند. این موضوع فقط به دلیل تأثیر هراس‌انگیز فناوری نیست (خود اسکایپ به‌تنهایی می‌تواند دو نمونه از پیوندهای مشابه تام هنکس/ مگ رایان را بی‌کارکرد کند!). در این روزگار، مبرم‌ترین و نقل‌کردنی‌ترین روایت‌ها درباره این هستند که ما چه کسانی هستیم (تا این‌که چه کار می‌کنیم)، کجا زندگی می‌کنیم یا اصلا این‌که چه‌طور می‌شود در ده روز از شر یک نفر خلاص شد! ما در دنیایی بدون مرز، فقط توسط خودمان از یکدیگر جدا شده‌ایم. هیچ جشنواره بزرگ و مهم دیگری را ندیدم که چنین از این موضوع آگاه شده باشد و در راستای آگاهی از آن اقدام کند. البته از بعضی جهات این همان چیزی است که از برلیناله انتظار می‌رود. استادان فیلم‌سازی به جشنواره کن می‌روند، خیلی از استعدادهای خوش‌آتیه در ساندنس ظهور می‌کنند و تجربه‌گرایان سر از روتردام درمی‌آورند. در این شرایط جشنواره فیلم برلین هم در کنار همه‌ تیزبینی و هوشمندی که صرف ترکیب فیلم‌هایش می‌شود، باید کمی گسترده‌تر و عمیق‌تر جست‌وجو کند تا به فهرست مناسبی از فیلم‌های هم‌تراز خودش دست یابد.

همان طور که دیئگو لونا هم در جریان شصت‌وهفتمین دوره از جشنواره فیلم برلین به آن اشاره کرد، نباید این موضوع مهم را فراموش کنیم که در این دوره و زمانه «سینما بیش از هر زمان دیگری ضروری و مورد نیاز است».