ماهنامه هنروتجربه-سیدرضا صائمی: «هفت و پنج دقیقه» چهارمین تجربه سینمایی عسگرپور است، اما یک تجربه کاملا متفاوت نسبت به آثار پیشین او. شاید کمترین وجه این تفاوت در لوکیشن و جغرافیای قصه باشد که در فرانسه می‌گذرد، حتی می‌توان آن را نوعی آزمون و خطا و تجربه یک کارگردان دانست که جسارت ریسک‌پذیری را دارد. عسگرپور پس از تجربه فیلم جنگی «پرواز در نهایت»، فیلم معناگرای خوش‌ساخت «قدمگاه» و فیلم ترسناک «اقلیما»، در «هفت و پنچ دقیقه»، فیلمی روان‌شناختی – اجتماعی را روایت می‌کند که با درام و فضاسازی سرد و تلخ، صورت‌بندی می‌شود. «هفت و پنج دقیقه» روایت‌گر زندگی سه زن است که هر یک به دلایلی به مرز ناامیدی و خودکشی می‌رسند و این مولفه مشترک به گونه‌ای در این سه خط قصه تشدید شده است. هر چند قرار بوده فیلم‌نامه در ایران با حضور شخصیت‌های ایرانی موضوع مرگ و زندگی و ناامیدی را برجسته کند، اما به نظر می‌آید جایگزینی شخصیت‌های زن خارجی توانسته روایت‌گر قصه‌ای متاثر از فضا و روابط همان جغرافیا باشد.

از این حیث شاید بتوان فیلم را نوعی جامعه‌شناسی ایرانی از جامعه غربی دانست که پارادایم و نگاه شرقی را در پس دوربین فیلم‌ساز ایرانی‌اش می‌توان به‌درستی تشخیص داد. بااین‌حال عسگرپور تلاش می‌کند این تحلیل را در بستر بافت و ساخت فرهنگی- اجتماعی جغرافیای اثر، بازنمایی کند. فیلم مرا به‌شدت یاد کتاب معروف امیل دورکیم درباره خودکشی انداخت. این جامعه‌شناس خودکشی را نه به مثابه یک وضعیت یا بحران روان‌شناختی، که به مثابه یک پدیده اجتماعی بررسی کرده که ازجمله می‌توان به مهاجرت به‌عنوان یکی از متغیرهای آن اشاره کرد. فیلم در این نقطه و با بیان مساله مهاجرت به تحلیلی دورکیمی از سوژه بحرانی خود دست می‌زند. این تلخی و بحران در فضاسازی‌ها و رنگ‌آمیزی سرد فیلم نیز تبلور می‌یابد. فیلم دارای نوعی ساختار اپیزودیک پیوسته است که داستان این سه زن را در یک امتداد درهم‌تنیده روایت می‌کند. شخصیت اصلی زن نویسنده‌ای است در گیرودار انتشار کتاب، زمین‌گیر شدن مادر، زندگی سرد و بیماری سرطان خودش، که زندگی شخصیت‌های کتابش نیز موازی خط زندگی او روایت می‌شوند. قصه دوم ماجرای دختری عرب است که مورد تعرض قرار گرفته و موقعیت خانوادگی، اجتماعی و حتی ازدواجش با این اتفاق مختل می‌شود. زن دوم نیز مادری جوان و ترک‌شده با فرزندش است که به‌تدریج با چهره خیانت‌کار شوهرش مواجه می‌شود. همه این زن‌ها و هر کدام به واسطه تجربه‌ای متفاوت اما آسیب روانی مشابه در آستانه خودکشی و خودویران‌گری قرار می‌گیرند. هم‌پوشانی شخصیت‌های زن کتاب نویسنده نیز موقعیتی برای روایت موازی در فیلم ایجاد می‌کند، ضمن این‌که از این طریق یعنی از طریق شخصیت‌هایی که توسط زن نویسنده خلق شده‌اند، بحران و کشمکش خود او در همین موقعیت مشابه نیز بازنمایی می‌شود. از همین‌رو در همین فضای تلخ و سرد و مایوس‌کننده که گویی تجلی بصری افسردگی و ملال است، می‌توان درنهایت بارقه‌ای از امید و روشنایی در دل ظلمت را دید.

فراتر از تحلیل مضمون می‌توان به این فیلم از حیث جنس و نوع ساخت هم پرداخت، به این معنی که به نظر می‌رسد عسگرپور قصد نداشته یک فیلم فرانسوی بسازد، بلکه تلاش کرده در فرانسه یک فیلم ایرانی بسازد. از این حیث می‌توان آن را با فیلم «گذشته» فرهادی مقایسه کرد. عسگرپور به‌عنوان یک فیلم‌ساز ایرانی، نگاه و حتی اعتقادات خود را در یک موقعیت فرانسوی تزریق می‌کند و از طریق زبان سینما، حرف‌های خودش را می‌زند. بااین‌حال نکته جالب این‌جاست که اگر مخاطب نام فیلم‌ساز را نداند، یا مثلا رضا عطاران و رضا کیانیان در فیلم حضور نداشتند، نمی‌توانست حدس بزند که کارگردان این فیلم یک ایرانی است. درحقیقت فیلم‌ساز تلاش کرده ضمن وفاداری بومی در مضمون و ایدئولوژی، در فرم و ساختار روایی به سینمای اروپایی نزدیک شود و در این زمینه هم تا حدود زیادی موفق بوده است. بااین‌حال با توجه به موضوع انسانی و بین‌الاذهانی فیلم، مخاطب این فیلم هم یک فرانسوی است و هم یک ایرانی و هم هر انسانی که در گوشه‌ای از دنیای مدرن زندگی می‌کند.