هنروتجربه-عاطفه محرابی: اول تیر امسال اولین زادروز عباس کیارستمی بود که خودش حضور نداشت. او سال گذشته دقیقا ۱۳ روز بعد از تاریخ تولدش در چهاردهم تیر از دنیا رفت. به بهانه سالگرد تولد و وفات کیارستمی، با مرتضی فرشباف و عادل یراقی که هر دو از شاگردان و دوستان این هنرمند بوده‌اند، گفت‌و‌گویی داشتیم که بخش اول آن را در ادامه می‌خوانید. در این بخش از مصاحبه روی ارتباط کیارستمی با شاگردانش و کمک‌هایی که به آن‌ها برای ساخت آثارشان می‌کرده، تمرکز شده است.عادل یراقی در کارنامه‌اش کارگردانی فیلم‌های بلند «آشنایی با لیلا» و «امتحان نهایی» را دارد که فیلم‌نامه هردو اثر، ایده کیارستمی است و با همراهی او هم  نوشته شده‌ و «آشنایی با لیلا» در گروه هنروتجربه اکران شده‌است. مرتضی فرشباف هم تاکنون دو فیلم بلند «سوگ» و «بهمن» را کارگردانی کرده که فیلم «بهمن» او در هنروتجربه به نمایش درآمده و فیلم  «سوگ» هم قرار است از دهم تیرماه در سینماهای گروه هنروتجربه اکران شود. 

آقای فرشباف، پیش‌تر گفته بودید به‌خاطر توصیه عباس کیارستمی فیلم «سوگ» را ساختید. کمی بیشتر در این‌باره توضیح دهید.
فرشباف: آقای کیارستمی از سال ۸۵ شروع به برگزاری ورک‌شاپ‌هایی کرد که من و عادل یراقی در اکثر این دوره‌ها حضور داشتیم. ایشان برای هرکدام از ورک‌شاپ‌ها یک تایتل در نظر می‌گرفت. تایتل‌هایی مثل: فرش، تاکسی، آب، در و… در یکی از ورک‌شاپ‌ها روی تایتل «باد هرکجا بخواهد می‌وزد» تمرکز کرد و همه بچه‌ها باید با این تایتل فیلمی می‌ساختند. من به همراه آناهیتا قزوینی‌زاده براساس همین تایتل یک فیلم کوتاه ساختیم که پایه‌ریزی داستان «سوگ» در آن شکل گرفت و بخشی از این قصه در آن فیلم کوتاه طرح ‌شد. در آنجا هم یک زوج ناشنوا باید خبر فوت پدر و مادر یک بچه ۹ ساله را به او می‌دادند. بعد از اینکه آقای کیارستمی این فیلم را دید، به ما زنگ زد و و پرسید که این ایده از کجا آمده است؟ مال خودتان است؟ گفتم بله. به من گفت این فیلم را برای جشنوارههای خارجی نفرستید. در آن زمان یکی از فیلم‌های کوتاه من در ایران، جایزه منتقدان و جایزه بهترین فیلم کوتاه خانه سینما را گرفته بود. بعد به پیشنهاد آقای کیارستمی، من به همراه ایشان، آقای شادمهر راستین و آناهیتا قزوینی‌زاده با هم به یک چلوکبابی رفتیم و نهار خوردیم. در همان جا بود که ایشان به من یک دست‌نوشته داد که هنوز هم آن را دارم و برایم بسیار باارزش است. ایشان به من پیشنهاد داد که با همکاری آقای راستین فیلم‌نامه این کار را بنویسیم و آن را تبدیل به یک طرح بلند کنیم. این‌گونه شد که آقای راستین مجری طرح کار شد و به ما که داشتیم اولین تجربه فیلم‌سازی بلند را پشت سر می‌گذاشتیم، کمک زیادی کرد. در تمام طول کار مراقبت آقای کیارستمی از ما و مسیری که فیلم پیش گرفته است، وجود داشت. اگر آقای کیارستمی پیشنهاد نداده بود، اصلا چنین آمادگی‌ای را در خودم ندیده بودم که سراغ ساخت فیلم بلند بروم، این جسارت را آقای کیارستمی به من داد.

(در این بخش از مصاحبه، فرشباف به همراه عادل یراقی بخشی از خاطرات‌شان را مرور کرده و درباره روزهایی که در کارگاه عباس کیارستمی داشتند، جملاتی را با هم ردوبدل کردند.در ادامه این مرور خاطرات، فرشباف از عادل یراقی گفت)

عادل زرنگ‌ترین شاگرد کلاس بود و هر یکی دو هفته یک‌بار فیلم می‌ساخت و آن را سرکلاس نمایش می‌داد. من و آناهیتا فارغ‌التحصیل از دانشگاه سینماتئاتر بودیم. دانش ما آکادمیک و ارائه کار عملی خیلی برای‌مان سخت بود، چون همیشه تصور می‌کردیم فیلم کوتاه باید حتما قصه و پروداکشن عجیب و غریبی داشته باشد. آقای کیارستمی بابت این ویژگیِ ما خیلی سرزنش‌مان می‌کرد و همیشه عادل را برای ما مثال می‌زد. به تعبیر عامیانه‌تر عادل را سر ما می‌کوبید. چون عادل هر دفعه با ایده می‌آمد و لزوما هم این‌طور نبود که بخواهد هزینه زیادی برای این فیلم‌ها بکند، بلکه بیشتر به عنوان تمرینی برای فیلم‌سازی به این کارها نگاه می‌کرد.

پس با این حساب آقای یراقی از آن دسته دانش‌آموزان حرص دربیار بوده‌اند که همیشه لج بقیه بچه‌ها را در می‌آورند؟
(یراقی و فرشباف می‌خندند و فرشباف بازگویی خاطراتش را ادامه می‌دهد) بله شاگرد زرنگ ما عادل بود. خودش هم در فیلم‌هایش بازی می‌کرد و آقای کیارستمی عاشق بازی عادل بود. آقای کیارستمی دو پروژه فیلم‌سازی – یکی در ایتالیا و دیگری در ژاپن – داشت و می‌خواست که عادل برایش بازی کند. اتفاقا فکر می‌کنم علت اصلی بازیگر شدن عادل و حضورش در نقش قهرمان اصلی در فیلم «آشنایی با لیلا»، اصرار آقای کیارستمی بود و ایشان بود که جسارت بازی در چنین نقشی را به عادل داد. درست نمی‌گویم؟

عادل یراقی: بله همین‌طور است.

فرشباف: «آشنایی با لیلا» جزو فیلم‌های محبوب زندگی آقای کیارستمی بود که بارها و بارها آن را تماشا می‌کرد. همه بچه‌هایی که به واسطه آقای کیارستمی فیلم ساختند، مسیری مشابه با مسیر ما را طی کردند. او بود که جسارت اولیه را برای ساخت فیلم بلند به ما می‌داد. فائزه عزیزخانی، علی کریم، محسن شرفی و … نیز تجربیات مشابهی با ما دارند. آقای کیارستمی به ما جرأت می‌داد که در دل کار برویم و لزوما دنبال همکاری با تهیه‌کننده سرشناس نباشیم. او در تمام طول راه از فیلم‌نامه گرفته تا مرحله تدوین، از ما مراقبت می‌کرد و خیلی به ما روحیه می‌داد تا از اینکه فیلم‌مان شبیه سایر فیلم‌های رایج در سینمای بدنه ایران نیست، نترسیم.

فرشباف: همه بچه‌هایی که به واسطه آقای کیارستمی فیلم ساختند، مسیری مشابه با مسیر ما را طی کردند. او بود که جسارت اولیه را برای ساخت فیلم بلند به ما می‌داد. فائزه عزیزخانی، علی کریم، محسن شرفی و … نیز تجربیات مشابهی با ما دارند. آقای کیارستمی به ما جرأت می‌داد که در دل کار برویم و لزوما دنبال همکاری با تهیه‌کننده سرشناس نباشیم

مراقبت ایشان از شما به عنوان شاگردان‌شان به چه شکل و اندازه بود؟ در حد راهنمایی کردن و قوت قلب دادن از دور بود یا به شکل یک همراهی نزدیک اتفاق می‌افتاد؟
یراقی: البته در رابطه با من کمی متفاوت‌تر بود؛ چون من زمان بیشتری با آقای کیارستمی بودم و در طول مدتی که با ایشان سپری می‌کردم، گه‌گاهی هم درباره فیلم، ایده، پرسوناژها و … با هم صحبت می‌کردیم. من و آقای کیارستمی رابطه ارگانیکی داشتیم و با هم دوست بودیم. از طرفی ایده‌های دو فیلم بلندی که من ساختم – «آشنایی با لیلا» و «امتحان نهایی» – برای آقای کیارستمی بود و این رابطه ما را عمیق‌تر می‌کرد. بنابراین اگر بقیه بچه‌ها فیلم خودشان را با کمک آقای کیارستمی می‌ساختند، من فیلمی را می‌ساختم که ایده و فیلم‌نامه آن مشترکا به کمک آقای کیارستمی شکل گرفته بود. پس طبیعتا در مورد فیلم‌های من، این همکاری خیلی پررنگ‌تر بود. البته اصلا قصد ندارم با این حرف فقط درباره تاثیر ایشان روی فیلم خودم صحبت کنم. همیشه تصور می‌کردم آقای کیارستمی پدربزرگ سینمای ایران است و با خودم فکر می‌کردم اگر او روزی نباشد چه اتفاقی می‌افتد. ولی هیچ‌وقت نمی‌توانستم به وقتی که او نیست فکر کنم. او در صحبت‌هایش درباره آینده حرف می‌زد و می‌گفت فلان زمان که دیگر من نیستم این جاده قرار است چه شکلی شود؟ شاید همیشه تصورم این بود که وقتی ایشان از میان ما می‌رود که من خیلی پیر شده‌ام. اصلا باورم نمی‌شود که من هنوز همان ماشینی را دارم که آقای کیارستمی در آن نشسته بود و هنوز داریم درباره فیلم‌هایی چون «سوگ» و «امتحان نهایی» صحبت می‌کنیم که ایشان در ساخته شدن آن‌ها نقش اساسی داشته است ولی حالا دیگر آقای کیارستمی نیست! مراقبت ایشان از شاگردانش چیزی نبود که بخواهد به عنوان وظیفه آن را انجام دهد. خودش همیشه از جمله‌ای استفاده می‌کرد و می‌گفت: «کسانی که وقت ندارند، برای هیچ چیز وقت ندارند و کسانی که وقت دارند، برای همه چیز وقت دارند». بنابراین او به شاگردانش کمک می‌کرد و این فیلم‌ها را مال خودش می‌دانست و از ساخته شدن فیلم هر کدام از ما ذوق می‌کرد. او سینمای بومی و طبیعی که مورد علاقه‌اش بود را بدون این‌که بخواهد ادای چیزی را دربیاورد، خلق می‌کرد.

فرشباف: دقیقا. او کاملا دلی سراغ این نوع سینما رفته بود و این نوع فیلم‌سازی از طبیعت زندگی خودش نشأت می‌گرفت. حمیده رضوی و عادل یراقی دست راست و چپ آقای کیارستمی بودند و در اغلب سفرها با ایشان همراه می‌شدند. این حرف عادل کاملا درست است؛ ویژگی‌هایی را که از آقای کیارستمی می‌بینید کاملا در زندگی روزمره‌اش وجود داشت، از لحظه‌ای که دارد رانندگی می‌کند گرفته تا لحظه‌ای که دارد غذا می‌خورد و یا حتی زمانی که تو را می‌خنداند… در همه و همه این لحظه‌ها دارد روی تو تأثیر می‌گذارد. بنابراین شیوه کمک کردن ایشان به روند ساخته شدن یک فیلم به شکل هدایت مستقیم نبود که بخواهد بگوید فلان پلان را به این شیوه بگیر… بلکه پروسه معاشرت با او است که روی شما تأثیر می‌گذارد.این‌که عادل گفت نبود آقای کیارستمی را باور نمی‌کند واقعا برای من هم مصداق دارد. وقتی در شیکاگو بودم این خبر را شنیدم و وقتی برگشتم نبودن ایشان برایم یک فضای انتزاعی ایجاد کرده بود. زمانی که جشنواره‌هایی چون «بوسان» فیلم «سوگ» را مورد توجه قرار داده بودند، ایشان به ما می‌گفت: «این جایزه را خیلی جدی نگیرید و از آن طرف هم ناسزاهایی که می‌شنوید را زیاد جدی نگیرید، چون این‌ها با هم فاصله زیادی ندارند.» بعد می‌گفت : «من خیلی بتوانم کار کنم اندازه سن تو است، بعدش قرار است چه کار کنم؟» بنابراین در ذهن خودش این بود که قرار است حداقل سی سال دیگر کار کند و جالب اینجا بود که می‌گفت بعد از این سال قرار است چه کار کنم! این یعنی آقای کیارستمی هیچ‌وقت به توقف یا مرگ فکر نمی‌کرد و همیشه رو به جلو بود. به همین دلیل آدم‌هایی که به او نزدیک بودند – مثل عادل یراقی- با وجود این‌که یک سال از نبود ایشان می‌گذرد، هنوز مرگش را باور نکرده‌اند.

مرتضی فرشباف-عادل یراقی

غالب شاگردان ایشان می‌گویند از نوع نگاه آقای کیارستمی به زندگی درس گرفته‌اند. این تأثیرپذیری از کیارستمی به چه شکل است. چطور می‌شود یک نفر نه با حرف‌های کلیشه‌ای و شعاری زدن و نه با اجبار بتواند نوع نگاه دیگران را تغییر دهد؟
یراقی: یک نفر می‌گفت اگر آقای کیارستمی راننده تاکسی هم بود، باز آدم‌ها را تحت تأثیر قرار می‌داد! چون وقتی با آقای کیارستمی بودیم حال‌مان خوب بود. من معمولا آدم خوشحالی نیستم. ولی یکی از دوستانم به اسم پویا به من می‌گفت که تو فقط وقتی با کیارستمی هستی حالت خوب است. الان این را حس می‌کنم که خیلی از کارهایی را که قبلا انجام می‌دادم، به عشق او بوده و حالا که او نیست، برایم انجام آن کارها سخت شده است. من هم در زندگی با آدم‌هایی روبه‌رو بوده‌ام که به قول شما حرف‌های قشنگ قشنگ می‌زنند ولی آنقدر که منظورش است با چنین حرف‌هایی روی آدم تأثیر بگذارد، موفق نمی‌شود. ولی آقای کیارستمی نه با حرف و نه حتی با عمل سعی نمی‌کرد چیزی را به کسی یاد بدهد. بلکه شخصیت او آنقدر جذاب بود و آنقدر زندگی در او وجود داشت که همین در شما اثر می‌گذاشت.

فرشباف: شاید این حرف من را باور نکنید، اولین سفری که با آقای کیارستمی رفتم، در مسیر رفت یک جور به دنیا و اطرافم نگاه می‌کردم و در مسیر برگشت کاملا نوع نگاهم تغییر کرده بود. داخل ماشین نشسته بودم و احساس می‌کردم برای اولین بار دارم بافتی که پشت شیشه وجود دارد را می‌بینم و به آن توجه می‌کنم. بنابراین آقای کیارستمی بدون این‌که عمد یا قصدی داشته باشد، به ما یاد می‌داد که چگونه به اطراف‌مان نگاه کنیم و باید از چه چیزهایی ذوق کنیم و به هیجان برسیم. این اندازه از تحرکی که داشت برای‌مان جالب و عجیب بود. کیارستمی به شکل وسواسی، اعتیاد به کار کردن و پویایی داشت و بودن کنار چنین شخصیتی تأثیر عجیبی روی ما می‌گذاشت. لذتی که او از انجام کارهایش می‌برد بسیار عجیب بود، حالا ممکن بود این کار درست کردن سقف پارکینگ خانه‌اش باشد، یا نان خریدن از سر کوچه و یا ضبط یک پلان از آخرین فیلمش؛ در هر سه این موارد با علاقه و اشتیاق کارش را انجام می‌داد.

یراقی: خیلی‌ها ممکن است فکر کنند چون آقای کیارستمی کارگردان بزرگ و معروفی بوده، بودن کنارش شما را به جاهای خوبی می‌رسانده و تصور می‌کنند این فقط برای کسانی که دوست دارند فیلم بسازند قابل درک است. ولی حقیقت این است که در اطراف ایشان کسانی وجود داشتند که اصلا فیلم‌ساز نبودند ولی آن‌ها هم همین حس را داشتند و وقتی کنار کیارستمی بودند حال‌شان خوب بود.

فرشباف: دقیقا همین‌طور است.

یراقی: همه ما ممکن است یک سری شک‌هایی داشته باشیم. برای مثال من شک داشته باشم که بهتر است در نطنز زندگی کنم یا در آفریقا! ولی وقتی با آقای کیارستمی بودم تصور می‌کردم در درست‌ترین مکان و زمان زندگی هستم و تمام این شک‌ها برطرف می‌شد.

یراقی: خیلی‌ها ممکن است فکر کنند چون آقای کیارستمی کارگردان بزرگ و معروفی بوده، بودن کنارش شما را به جاهای خوبی می‌رسانده و تصور می‌کنند این فقط برای کسانی که دوست دارند فیلم بسازند قابل درک است. ولی حقیقت این است که در اطراف ایشان کسانی وجود داشتند که اصلا فیلم‌ساز نبودند ولی آن‌ها هم همین حس را داشتند و وقتی کنار کیارستمی بودند حال‌شان خوب بود

هومن بهمنش در کلاس‌های فیلم‌برداری که در موسسه کارنامه برگزار می‌شد، خاطره‌ای از آقای کیارستمی تعریف ‌کرد که آن را از یکی از عوامل حاضر سر صحنه فیلم کوتاه «نان وکوچه» شنیده بود. این خاطره حساسیت آقای کیارستمی در گرفتن پلان‌های مورد نظرش را نشان می‌داد و این‌که چگونه برای گرفتن یک پلان از سگ، بارها و بارها برداشت را تکرار کرده است تا حیوان دقیقا از جایی که مدنظر او است رد شود. گویا وقتی فیلم‌بردار آن فیلم از این همه تکرار خسته می‌شود و از کیارستمی می‌خواهد که به همان پلان‌ها اکتفا کند و بعد در مرحله تدوین فضای نزدیک به چیزی که در ذهن دارد را درست کند، ایشان می‌گوید که باید آنقدر این پلان را بگیرند تا همان چیزی که مدنظرشان است اتفاق بیفتد، نه چیزی نزدیک به ذهنیت‌شان. بنابراین این برداشت آنقدر تکرار می‌شود تا سگ از جایی که مدنظر آقای کیارستمی بوده عبور می‌کند.این همه اطمینان داشتن آقای کیارستمی به احساسی که از موقعیتی داشتند، واقعا حیرت‌انگیز است. کمتر ممکن است آدم‌ها با این همه اطمینان روی حس‌ها و دانسته‌های‌شان پیش بروند و یک جایی بالاخره تسلیم می‌شوند. ولی این خاطره نشان می‌دهد آقای کیارستمی از همان ابتدا که وارد سینما شده، با صلابت و محکم عمل کرده است. ظاهرا این روحیه در اطرافیان ایشان نیز اثرگذار بوده است و همان‌طور که شما در صحبت‌های‌تان اشاره کردید، وقتی کنار آقای کیارستمی بودید، شکی برای انجام کارهای‌تان نداشتید و می‌دانستید دارید درست‌ترین کار را انجام می‌دهید.

فرشباف: در تمام خاطراتی که از آقای کیارستمی مانده است می‌توان این صلابتی که شما به آن اشاره کردید را دید. آقای کیومرث پوراحمد که در «خانه دوست کجاست» دستیار ایشان بوده است، در کتاب خود به شوخی نوشته است که آنقدر برای آقای کیارستمی باد موافق می‌وزید که ایشان می‌گفت: صدا…دوربین…باد (و باد شروع به وزیدن می‌کرد) و حرکت… این نشان می‌دهد که کائنات با آقای کیارستمی همراه بوده است و همه این‌ها از همان باوری که شما به آن اشاره کردید نشأت می‌گیرد. پروسه کشف کردن برای ایشان خیلی با اهمیت بود. یک بار در پروژه ژاپن که کنارش بودم به من گفت: «شک لازمه رسیدن به هر ایمانی است.» برای همین کارش را با شک شروع می‌کرد و به تدریج در آن به باور می‌رسید. به همین دلیل فیلم‌نامه‌هایش فضای منعطفی داشت تا اگر تصمیم گرفت بخشی را تغییر دهد، برایش غیر قابل تغییر نباشد. ولی وقتی یک چیزهایی را در کاراکترها و یا موقعیت‌ها باور می‌کرد، دیگر از صفر تا صد پایش می‌ایستاد تا آن را به نتیجه خوبی برساند. ده روزی که در پروژه ژاپن کنار ایشان بودم، خیلی این را می‌دیدم که چقدر دربرابر چیزهایی که به آن باور و اعتقاد دارد استقامت می‌کند تا حتما جلوی دوربین اتفاق بیفتد. آقای کیارستمی قصه‌پرداز درجه یکی بود. حتی خاطره‌هایش هم پر از تعلیق و ایده بودند و همه دوست داشتند ساعت‌ها تماشایش کنند و او حرف بزند. ولی موقع بحث سینمایی که می‌رسید همیشه حواسش بود که متریال دراماتیک، فرمول‌ها و ابزار و ادوات سینمایی را جوری که دوست دارد و به آن اعتقاد دارد مورد استفاده قرار دهد.

یراقی: آقای کیارستمی به شانس خیلی اعتقاد داشت. او نظریه‌ای داشت و براساس همان نظریه کارهایش را آغاز می‌کرد ولی همیشه جایی را برای شانس در نظر می‌گرفت. چون آقای کیارستمی برای شانس، برای طبیعت و برای اتفاقات ارگانیک زندگی احترام قائل بود و به آن‌ها اولویت می‌داد، کائنات هم با او همراه می‌شد. آقای کیارستمی به کائنات احترام می‌گذاشت و کائنات هم برایش احترام قائل بود. و شاید درست‌تر این باشد که بگوییم این آقای کیارستمی بود که با کائنات همراه می‌شد.

فرشباف: بله خیلی به نکته درستی اشاره کردی. آقای کیارستمی با شور و عشق زیادی با طبیعت رفتار می‌کرد.

عکس:یاسمن ظهور طلب

بخش دوم گفت‌وگو با عادل یراقی و مرتضی فرشباف