هنروتجربه-امین سبحانی/ ماهنامه ۲۴:وقتی برای دیدن فیلم می‌رفتم فکر می کردم قرار است کدام پیکان را ببینم؟ قرار است با محصول بخش خصوصی برادران خیامی مواجه شوم که در پی پاسخ به نیاز بازار، خودش را تغییر می داد و «جوانان» و «اتوماتیک» و «لوکس» می شد، یا محصول سازمان گسترشی را که تغییراتش محدود می شد به سپر پلاستیکی به جای سپر فلزی و لچکی مربعی به جای مثلثی؟ آیا قرار است روی پرده با جماعتی پیکان باز مواجه شوم که مشغول نوستالژی پیکان جوانانِ احتمالا گوجه ای رنگ‌اند و در رثای وفای کم خرج و کم دردسر یار دیرین جاده ها داد سخن سر داده اند، یا از سالها حضور سنگین وآلوده و بی رقیبش در شهرها بشنوم و در نهایت سپردنش به موزه و گالری ها؟ کلاج و ترمزش را در فیلم قرار است کدام پاها بفشارند؟! پاهایی در پوشش شلوارهای دم پا و جورابهای شیشه ای یا پاهایی در پوشش کتانی چینی و کفش های طبی؟

از سال ۴۸که کامران شیردل به سفارش مالکین کمپانی ایران ناسیونال فیلمی تبلیغاتی-صنعتی در مورد پیکان ساخت تاکنون مستند دیگری در این باره ساخته نشده بود. زمانی که شیردل دست به دوربین شد پیکان به عنوان تنها اتوموبیل ساخت داخل تازه به بازار ایران آمده بود و قرار بود نمادی باشد از توسعه صنعتی و احتمالاً اجتماعی آن روز ایران. پدیده ای نو و جذاب که می خواست مسیر آینده را نشان بدهد. حالا اما جهت “پیکان” رو به گذشته است و مسیر موزه و نوستالژی را نشان می دهد.

ممکن است یک نوجوان امروزی خیلی از پیکان نداند اما برای نسل من که در دهه چهارم زندگی‌اش است و البته نسلهای قبل تر، پیکان آن قدر آشنا ست که پیش از تماشای فیلم گمان نمی کنیم چیزی درباره پیکان وجود داشته باشد که ندانیم. فیلم اما پژوهش‌محور است و  اطلاعاتی در بر دارد که تماشاگر اغلب برای اولین بار دریافت می کند، گاه حتی خلاف کلیشه های جاافتاده ای که سالها درباره پیکان گفته ایم و شنیده ایم. در طول ۷۸دقیقه فیلم نه فقط از اتوموبیل پیکان، که از پیکان به مثابه پدیده ای اجتماعی نیز صحبت می شود. در عین صحبت از ویژگیهای  فنی پیکان و تغییراتش در طول این سالها، از  ردپای پیکان در انقلاب سفید، اصلاحات ارضی، انقلاب، جنگ و مشکلات اقتصادی دهه ۶۰ نیز می‌شنویم. از نمایندگی‌اش بر خرده بورژوازی در دهه ۵۰  می‌شنویم و نمایندگی‌اش بر چپ زدگی در دهه ۶۰ .  برخی عاشقانه  حضور وفادارانه پیکان در خانواده شان را روایت می کنند و از نبود امروزش حسرت می خورند و برخی دیگر با تنفر از حضور کابوس وارش در عنفوان جوانیشان پرده بر می‌دارند و فقدان امروزش را جشن می گیرند.

وقتی فیلم تمام شد فکر می کردم که ای کاش می شد فیلم را از ته به سر می‌دیدم. ای کاش فیلم از زمان حال شروع می شد و من را همراه پیکان به دل تاریخ می برد. از یک گالری در قلب تهران امروز تا دفتر طراحی بدنه اش در انگلستان شصت سال پیش. به گمانم جذاب تر می شد. اما شاید شما پس از دیدن فیلم با من موافق نباشید.