هنروتجربه: این روزها چهار فیلم کوتاه در سینماهای گروه هنروتجربه اکران هستند،«کودکان ابری» به کارگردانی رضا فهیمی،«چلیپا» ساخته کریم امینی،«سبز کله‌غازی» به کارگردانی آرمان خوانساریان و«حفره مشترک» ساخته اسماء ابراهیم‌زادگان.ماهنامه شهریورماه هنروتجربه  یادداشتی را به قلم ایلیا محمدی‌نیا درباره این فیلم‌ها منتشر کرده‌است.

کودکان احساس جای بازی اینجاست
«کودکان ابری» نمونه خوبی از فیلم کوتاه محسوب می‌شود که تعریف درستی از فیلم کوتاه را ارائه می‌دهد. با قصه‌ای جذاب که شروع و میانه و پایانی جذاب و غیرقابل پیش‌بینی دارد. در میانه فیلم‌های به اصطلاح کوتاه که تنها برشی از قصه بلند هستند. «کودکان ابری» مخاطبش را با قصه‌ای یک خطی و تصاویری چشم‌نواز (البته این چشم‌نوازی ربطی به جغرافیای فیلم ندارد که با توجه به معماری مدرسه و روستا به نظر می‌رسد جایی در منطقه‌ای درحاشیه کویرباشد) با خود همراه می‌سازد و این امر بیش از هر چیزی مرهون قصه جذاب فیلم است. از طرفی این فیلم نمونه خوبی از اقتباس از داستان‌های کوتاه ایرانی است که به‌وفور در دسترس است و بسیاری از آن‌ها قابلیت تبدیل شدن به آثاری درخور توجه را دارند. به نظر می‌رسد اقتباس، حلقه مفقود سینمای ماست که در صورت توجه بیشتر به آن نتایج درخشانی را در پی داشته باشد. نگاه رضا فهیمی کارگردان فیلم «کودکان ابری» که آن را با اقتباس از کتاب «باغ اناری» نوشته محمد شریفی نعمت‌آباد به تصویر کشیده، نمونه‌ای از همین نگرش ارزشمند است.
«دعوای دو پسربچه دانش‌آموز روستایی بر سر مالکیت چیز‌هایی که هیچ‌وقت دستشان به آن‌ها نمی‌رسد و درنهایت طی یک اتفاق آن دو همه نداشته‌ها‌یشان را با هم تقسیم می‌کنند.»
حسن چوپانی که در سکانس ابتدایی تلاش می‌کند به گفته خودش بنا بر خواسته مدیر و تنها معلم مدرسه زنگ مدرسه را بزند، با مخالفت ربابه فراش مواجه می‌شود و رویای مالکانه و انحصاری خود را ازدست‌رفته می‌بیند. به همین جهت در ادامه در مواجهه با اکبر رازیانه‌پور، هم‌کلاسی خود، دوست دارد در دنیای کودکانه‌اش خود را مالک چیزهایی بداند که مالکی ندارند و اساسا مالکیت آن‌ها سود و منفعتی را برای کسی در پی ندارد. او خود را مالک درخت وسط حیاط مدرسه می‌داند. و در ادامه مستراح و آفتابه و کلاغ هم به مالکیت او درمی‌آیند. این در حالی است که اکبر از این خوان گسترده نصیبی ندارد. تا جایی که وقتی حسن چوپانی خود را مالک کبوتر‌ها هم می‌داند، زبان به اعتراض می‌گشاید و می‌گوید:
این کفترها همه‌شون مال منه…
نه حسن چوپانی… اگه می‌خوای با هم رفیق باشیم کفترها باشه مال من…
حسن چوپانی:
رفیق که هستیم، ولی کفترها مال منن…
اکبر رازیانه‌پور:
آدم نباید این قد ازخودراضی باشه…
حسن چوپانی:
ازخودراضی ربابه فراشه… کفترها مال منن… درخت انارم مال منه.
درنهایت حسن چوپانی که دل‌ خوشی از ربابه فراش ندارد، حاضر می‌شود او را به اکبر رازیانه‌پور بدهد. یعنی تنها چیزی که مالکیت آن برای خود حسن چوپانی امری محال به نظر می‌رسد. که البته برای اکبر رازیانه‌پور هم ثمری جز دردسر ندارد. همه این‌ها باعث دعوا بین این دو می‌شود تا فینال غافل‌گیرانه فیلم به شکل دل‌چسبی برای مخاطب به تصویر کشیده شود. حسن چوپانی که اکبر رازیانه‌پور را کتک‌خورده از پدر و ناراحت و غمگین می‌بیند، حاضر می‌شود مالکیت تمام آن چیزهایی را که در دنیای کودکانه خود در اختیار داشت، به رفیقش هدیه کند تا او غم خود را فراموش کند.
زبان ساده در دیالوگ‌نویسی به همراه انتخاب درست لوکیشن و طراحی صحنه و لباس، فیلم «کودکان ابری» را تبدیل به اثری دیدنی کرده است، که مخاطب را تا انتهای قصه با خود همراه می‌سازد.

 چلیپا؛ راوی صادق زخم ناسور مهاجرت
«چلیپا» از آن جمله آثاری است که تلاش دارد نگاهی واقع‌بینانه و انسانی به مقوله مهاجرت و بحران هویت داشته باشد. فیلم با تصویری بسته از محفظه‌ای شیشه‌ای که در آن کمی خاک و تعدادی مورچه هستند، شروع می‌شود و به نمایی از بازی کریکت بچه‌های مهاجر افغانی (بازی مورد علاقه افغان‌ها که به عبارتی مهم‌ترین ورزش در افغانستان محسوب می‌شود) و کوره‌های آجرپزی و به کریم مهاجر غیر‌قانونی افغانی که درون چاه در حال کندن آن است و ما هیچ‌گاه چهره او را نمی‌بینیم، ختم می‌شود و در ادامه فیلم متوجه می‌شویم این محفظه شیشه‌ای یادگار او از سرزمین آبا و اجدادی اوست که با خود به ایران آورده است. داستان فیلم درباره عیسی مهاجر افغانی است که قرار است مبالغ پس‌انداز چند پناه‌جوى افغانستانی را که در منطقه‌اى دورافتاده مشغول کار و زندگى هستند، به افغانستان ببرد و به دست خانواده‌های‌شان برساند. اما همان روز اتفاقى مى‌افتد که شرایط را برای عیسى و دیگر افغان‌ها بسیار سخت مى‌کند.
کریم امینی در فیلم خود تلاش دارد به بخشی مغفول از جریان مهاجرت بپردازد که کمتر به آن پرداخته شده است. افغان‌ها به جز جنگ‌های داخلی و وضعیت اسفبار امنیت در کشورشان که آن‌ها را مجبور به مهاجرتی ناخواسته کرده است، با بحران دیگری مواجه هستند که صدایی کمتر اما اثر و زخمی عمیق‌تر دارد و آن بحران هویت مهاجران است. با مرگ کریم بقیه کارگران تلاش می‌کنند به نحوی واکنشی منطقی و نه لزوما انسانی با آن داشته باشند. به‌رغم وصیت او که دوست داشت در کنار همسرش در افغانستان دفن شود، اما مهاجرت غیرقانونی کارگران و نگرانی از بابت اخراج شدن مانع از آن می‌شود که به وصیتش عمل کنند. به همین خاطر درباره وصیت او اظهار بی‌اطلاعی می‌کنند و در یک رأی‌گیری تصمیم به دفن او در ایران می‌گیرند تا به گفته خودشان بتوانند به زنده‌ها برسند. عیسی اما ترجیح می‌دهد هویت و اعتقاد خود را حفظ کند. او تصمیمش را عملی می‌کند و جسد کریم را در غروبی که رو به تاریکی است، به قصد افغانستان سوار بر وانتی با خود می‌برد. هرچند این امر می‌تواند به حضور او در ایران خاتمه دهد، اما به‌راستی به جز پسرش امان که میراث‌دار اوست، چند نفر مثل عیسی فکر می‌کنند.
صحنه‌هایی همچون اشک و غم عارف در فراق دخترش نازگل و همسرش در‌حالی‌که تلویزیون از بدبختی در افغانستان می‌گوید و پخش موسیقی شاد افغانی توسط عبدالله که خجالتی‌ترین فرد در جمع کارگران مهاجر است و رقص و پایکوبی او با دیگران، درحالی‌که رنجی عمیق در دل دارند و پیرمردی که در این میان تلاش دارد با کنار زدن آن‌ها واقعیت‌ها را از تلویزیون ببیند، ازجمله سکانس‌های درخشان فیلم محسوب می‌شود. فیلم اما بی‌اشکال هم نیست. عیسی به‌عنوان یک افغانی متعهد و مسلمان چرا تصمیم به نبش قبر کریم می‌گیرد. البته می‌توانیم درک کنیم که او چه هدفی از این کار دارد، اما او می‌داند که این کار با فرهنگ و دینی که او در آن فضا تربیت شده و اعتقاد دارد، توجیه‌پذیر نیست. از طرفی محفظه شیشه‌ای خاکی که همراه با مورچه‌های کارگر، کریم با خود از افغانستان آورده بود و بعد خاک‌سپاری روی مزارش ریخته شد، با بردن جسد او به سمت افغانستان توسط کریم کارکرد خود را در فیلم از دست می‌دهد. در این میان اگر محفظه به همراه جسد به سمت افغانستان برده می‌شد، کارکردی نمادگرایانه و مهم می‌یافت و…
«چلیپا» در میانه تولیدات سینمایی پیرامون مهاجران افغانی موهبتی ارزشمند و نجیب است که تلاش دارد نگاهی انسانی و به دور از سیاه‌نمایی‌های رایج ارائه دهد.

 رویایی که زود لو میرود 
پرسه‌های محسن و نازی در یک روز تعطیل برای خرید خانه‌ رویایی خود در مناطق شمالی تهران بهانه‌ای است تا کارگردان رویاهای زوج جوانی را به تصویر بکشد. موتور پیش‌برنده قصه فیلم «سبز کله‌غازی» تخیل و رویاست. اما کارگردان تعمدی در نشان دادن رویاپردازی محسن و نازی ندارد. لااقل تا دقیقه شش فیلم مخاطب به‌خوبی با خواسته کارگردان همراه می‌شود و حدس نمی‌زند آن‌چه می‌بیند، تنها رویابافی‌های دختر و پسری باشد که زندگی مشترک‌شان هنوز نه به بار است و نه به دار. اما بی هیچ دلیلی در این دقیقه کل قصه فیلم لو می‌رود؛ جایی که محسن و نازی از ماشین پراید که بعدا متوجه می‌شویم به امانت در نزد محسن است، پیاده می‌شوند و با نگهبان یک مجتمع آپارتمانی به گپ و گفت می‌پردازند. اگر تماشاگر تا این لحظه تمام گفت و شنود‌های محسن و نازی را باور کرده بود، که البته همین‌گونه هم بود، به یک‌باره با دیدن ماشین پراید و حرف‌های محسن با نگهبان متوجه حقیقتی تازه می‌شود. کارگردان که تا این لحظه توانسته بود قصه رویابافی‌های این دو نفر را در بستری از واقعیت به‌خوبی به پیش ببرد، در ادامه به‌سختی می‌تواند تماشاگر را با خود همراه کند. چراکه تماشاگر دیگر می‌داند که این دو تنها رویاپردازی بیش نیستند. همین زود لو رفتن قصه باعث می‌شود سکانس درخشان صحبت‌های نازی و محسن و نق زدن‌های بچه‌ای که بعد می‌فهمیم وجود خارجی ندارد و رنگ اتاق اثرگذاری خود را از دست بدهد. و تنها کارکرد آن در بخش بازجویی توسط بازجو یا پلیس نمود داشته باشد. به نظر می‌رسد تمام چینش تصاویر صرفا به این جهت بود که این دو در مواجهه با پرسش‌های به نظر اتفاقی و مهندسی‌شده پلیس توسط نویسنده فیلمنامه جان سالم به در برند. حضور بی‌دلیل پیرزن در ماشین و نصیحت‌های او نیز کمکی به پیشبرد قصه نمی‌کند. اساسا حذف او می‌توانست به ریتم مناسب‌تر فیلم کمک کند. به نظر می‌رسد مشکل اساسی فیلم از فیلم‌نامه آن باشد، چراکه کارگردان جوان فیلم احاطه کاملی به مضمون و ساختار روایی فیلم دارد. بازی‌های بازیگران کنترل‌شده و مناسب است. حتی نگهبان مجتمع آپارتمانی نیز به‌خوبی از عهده نقش خود برمی‌آید.

 از مرگ سخن گفتن
«حفره مشترک» قصه مرگ را روایت می‌کند. مرگ چه در قامت عدم و نیستی که در آن جسمی به خاک سپرده می‌شود و چه در قالب‌های دیگر هم‌چون زندان ابد یا مهاجرت به کشوری دیگر وقتی راهی برای بازگشت نباشد. فیلم درباره خلأ نبودن آدم‌هاست. که نبودشان در میان بازماندگان همچون حفره‌ای بزرگ به نظر می‌رسد که پرشدنی نیست. و البته درک آن برای دیگران چندان آسان هم نیست. به قول مهرداد اوستا:
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی‌درد ندانی که چه دردی ست
باید که آدم‌ها در آن جایگاه باشند و از منظر نگاه آن‌ها نگاه کنند تا به درک درستی از این حفره برسند. که در میان همه آدم‌ها حفره‌ای مشترک است.
اسماء ابراهیم‌زادگان فیلم خود را براساس داستانی کوتاه از محمدرضا زمانی اقتباس کرده است. که ماحصل این همکاری مشترک رضایت کارگردان و نویسنده داستان است. که این خود نشان از وجود پتانسیل بالای همکاری مابین سینما و داستان است که البته در سینمای ما کمتر اتفاق می‌افتد. دیدن فیلم و خواندن قصه «حفره مشترک» محمدرضا زمانی در مجموعه همشهری داستان فرصت مغتنمی است که مخاطب با نوع نگاه و نگرش و برداشت یک فیلم‌ساز از داستانی که نویسنده آن شخص دیگری است، آشنا شود.