ماهنامه هنروتجربه-ساسان گلفر: «این جهان صحنه هستی‌یافتگان عذاب‌کشیده و رنج و تعب دیده است که فقط با بلعیدن یکدیگر به بقای خویش تداوم می‌بخشند و از همین‌رو، هر یک از این جانوران حریص و کثیف، گورستان زنده هزاران جانور دیگر است و برای حفظ خود زنجیره‌ای از مرگ‌های دردناک می‌آفریند. و در این جهان دانش است که ظرفیت احساس رنج را افزایش می‌دهد و به همین علت آن را در انسان به بالاترین درجه می‌رساند، که هرچه انسان هوشمندتر باشد، درجه رنج و درد او نیز بالاتر است. در چنین جهانی خوش‌بینی را جستن و به این تظاهر کردن که این‌جا بهترین دنیای ممکن است، تصوری چنان پوچ و مضحک است که پوچ و مضحک بودنش چون نوری خیره‌کننده اشک به چشمتان می‌آورد.»

لحظه‌ها و صحنه‌های فیلم «کوه» امیر نادری، سطرهایی از کتاب «جهان همچون اراده و تصور»  آرتور شوپنهاور را در ذهن تداعی می‌کند؛ جمله‌هایی همچون آن‌که در سطرهای بالا خوانده‌اید. شاید به همین علت است که پایان فیلم، همچون گریزی ناگهانی از دنیای تیره و تار آن و رسیدن به نوری خیره‌کننده، اندکی نابجا  به‌نظر می‌رسد.

«تمام تلاش‌ها ناشی از کمبود است، از نارضایتی از شرایط، بنابراین آن‌قدر رنج ادامه می‌یابد تا رضایتی حاصل شود؛ اما هیچ رضایتی ماندگار نیست و درعوض، فقط آغاز یک تلاش و تقلای جدید است. هر جا نگاه کنیم، تلاش می‌بینیم و تقلا، و درنتیجه همیشه رنج است که می‌بینیم. هیچ هدف نهایی برای تلاش وجود ندارد و از همین رو برای رنج هیچ محدودیت یا پایانی نمی‌توان متصور شد.»

قهرمان امیر نادری به دنبال چاره، به دنبال راه نجاتی از این رنج است که تقلا می‌کند. این‌که قهرمان واقعا راه گریز را می‌یابد یا نه، بستگی به آن دارد که تا چه اندازه پایان فیلم را می‌پذیرید، یا باور می‌کنید. او قهرمانی است که اراده شخصی‌اش را برخلاف «اراده» شوپنهاوری دنیای پدیده‌وار به جریان می‌اندازد و امیدوار است در پی این تقلای فرابشری به نور امید برسد. اما پدیدآورنده این قهرمان، همچون خود شوپنهاور تنها راه گریز از چرخ عصاری این چرخه حیات را پایان دادن به خواهش‌های نفسانی می‌داند و در هنر، تفکر، زندگی زاهدانه و انکار نفس. امیر نادری در مصاحبه‌ای توضیح داده که چطور زندگی‌اش را وقف هنر سینما کرده و  گفته است: «من در را به روی هر لذتی در زندگی بسته‌ام، من گیاه‌خوارم، اصلا اهل نوشیدن نیستم، سیگار نمی‌کشم، شده‌ام  مثل یک راهب. همه زندگی من همین است. نه در جمع هستم، نه به مهمانی می‌روم، نه به رستوران. اصالت برای من مهم است.» و البته  توضیح داده که عوامل و بازیگران را بیشتر برای رساندن به حس شخصیت‌ها و فضا، موقتا در دنیای خاص خود شریک کرده است. «گفتم می‌خواهیم به ارتفاع ۲۷۰۰ متری برویم و آن‌جا زندگی کنیم. تلفن همراه در کار نیست و زندگی شخصی نداریم. به بازیگرانم گفتم با کسی صحبت نکنند. خودم هم هرگز با کسی صحبت نکردم، همراه با بازیگرها غذا نخوردم و آن‌ها هرگز ندیدند که من کی آمدم و کی رفتم. برای این‌که خیلی به خودتان، به بدنتان، به روابط خودتان عادت نکنید. در غیر این‌صورت صحنه خیلی کم‌ارزش می‌شود و شما فقط بازی می‌کنید.» (ترجمه گفت‌وگوی امیر نادری با هافینگتن پست- هفته‌نامه «صدا»، شماره ۱۲۵) البته ساختن چنین دنیایی و رسیدن به حس واقعی آن، تا حدی که از بازنمود فراتر برود و به دنیایی واقعی، از نوع دنیای وهمی پدیده‌وار شوپنهاور بدل شود، چنین تلاش و تقلای سهمگینی را می‌طلبد.

داستان فیلم «کوه» در ایتالیای قرون وسطا می‌گذرد. آگوستینو (آندری سارتورتی) در روستایی دورافتاده در دامنه کوهستانی که همچون دیواری ستبر همیشه جلوی عبور پرتوی آفتاب را گرفته، با همسرش نینا (کلودیا پوتنزا) و پسرش، جیوانی، زندگی می‌کند. دختر کوچک این خانواده درگذشته است و اندکی بعد از مراسم تدفین، ساکنان دیگر این روستا که در تمام منطقه به نفرین‌شدگان و کافران شهرت پیدا کرده‌اند، از قصد خود برای رفتن از آن مکان خبر می‌دهند. آگوستینو سرزمین اجدادی‌اش را ترک نمی‌کند و نینا هم که نمی‌خواهد دختر به خاک سپرده‌اش را تنها بگذارد، با او و جیوانی می‌ماند. زندگی در آن مکان سترون غیرممکن است و آگوستینو برای فروش هر چه در آن‌جا می‌یابد، یا هر کاری که بتواند خانواده‌اش را سیر کند، به شهر می‌رود، اما از ساکنان آن‌جا هم فقط طرد و طعن و لعن و گاه، در خفا، ترحم می‌بیند. بالاخره آگوستینو به این نتیجه می‌رسد که باید کوه را که مانع زندگی او شده است، از سر راه بردارد.

تمثیلی بودن این داستان را نمی‌توان از تماشاگر پنهان کرد. منطقی است که امیر نادری ۷۰ ساله پس از ۴۵ سال فیلم ساختن در چهار قاره دنیا، در هفدهمین فیلم بلند داستانی‌اش نگاهی به وضع و حال مردم خاورمیانه در این روزگار داشته باشد؛ گرچه صحنه فیلم‌برداری‌اش کوهستان آلپ ایتالیا باشد و زمان داستانش، دوران تاریک قرون وسطا. این نیز واضح است که مسئله مرکزی داستان، وجود کوهی که در تمام ساعات روز و در همه فصول سال جلوی تابش خورشید بر یک منطقه خاص را بگیرد، در دنیای واقعی که می‌شناسیم، غیرممکن است. بااین‌حال نادری با فضاسازی بی‌کم‌وکاست و با شیوه بازی گرفتن خاص خود و فرو بردن کامل بازیگران در نقش‌هایشان توانسته است این دنیای به‌نوعی «پدیده‌وار» را برای تماشاگر به دنیای «فی‌نفسه» تبدیل کند. او با این کار درواقع به قول خودش «غیرممکن را ممکن کرده است». اما همین توانایی در پایان فیلم به پاشنه آشیل فیلم بدل می‌شود. ساختار و بافتار محکم تصویری و صوتی فیلم با بهره‌گیری از حرکت‌های عمودی و افقی بجا و «دونده»‌وار دوربین، قاب‌بندی‌های مناسب و پالت رنگ  محدود که افکت‌های صوتی طبیعی و آواهای انسانی بر زمینه آن نوعی سمفونی آوایی ایجاد کرده است، تماشاگر را تا سکانس ماقبل آخر در باور تماشای دنیایی واقعی فرو می‌برد و زمان‌بندی و سیر حساب‌شده روایت، روندی پربار و در عین‌حال رنج‌آور همچون زایش در ذهن او پدید می‌آورد. اما در سکانس نهایی، گرچه کارگردان و تدوین‌گر برای باورپذیر کردن رخداد نهایی از طریق برش زدن نماهایی از شخصیت‌ها در اندازه‌های مختلف در دل نماهایی از انفجار و فرو ریختن صخره‌ها تمام تلاش خود را کرده‌اند، این نماها چندان متقاعدکننده و متناسب با کنش پیش از آن به‌نظر نمی‌آیند. شاید مشکل از بیش از حد باورپذیر بودن چیزی است که تاکنون از مقابل چشم تماشاگر گذشته است. شاید مشکل در ناهم‌خوانی و تناقض این دید خوش‌بینانه نهایی درباره عظمت اراده انسان با نگاه شوپنهاوری پیش از آن باشد که به‌جای یک ادامه منطقی بر رویدادهای این دنیا به مفهومی تحمیلی از دنیایی دیگر بدل می‌شود. «کوه» امیر نادری به‌هرحال در پایان چیزی کم دارد؛ انگار  شوپنهاور بر سر آن کوه نشسته است و به طعنه یادآوری می‌کند که برای این رنج  پایانی متصور نیست.