هنروتجربه: فیلم سینمایی «بیدار شو آرزو» به کارگردانی کیانوش عیاری پس از گذشت ۱۳ سال از زمان ساختش، این روزها در گروه سینمایی هنروتجربه روی پرده رفته و در حال اکران است. این فیلم پس از زلزله بم در آن شهر فیلم‌برداری شده‌است.روزنامه آسمان آبی به بهانه اکران این فیلم و در سالروز زلزله سهمناک شهر بم،تیتر و عکس اولش را به گفت‌وگو با بهناز جعفری بازیگر «بیدار شو آرزو» اختصاص داده‌است. در صفحات فرهنگی این روزنامه به همین مناسبت هم‌چنین یادداشتی درباره فیلم‌های «زندگی و دیگر هیچ» زنده‌یاد عباس کیارستمی و «بیدار شو آرزو» منتشر شده‌است.  بخش‌هایی از  گفت‌وگوی مهدی میرمحمدی با بهناز جعفری را می‌خوانید.

شاید برای خیلی از مخاطبان «بیدار شو آرزو» اول سوالی که مطرح می‌شود، این است که چنین فیلم دشواری در دکور‌های واقعی و در همان زمان زلزله چگونه ساخته شده است. چه زمانی به بم رسیدید؟
۱۰ روز بعد از زلزله در بم بودیم.

تو چطور با کار همراه شدی؟
آن زمان به‌واسطه یکی از دوستانم و مزدک پسرشان به خانه آقای عیاری رفت‌وآمد داشتیم. یادم است آن روز‌ها آقای عیاری با روزنامه می‌آمد و می‌خواند و اعصابش به‌هم می‌ریخت. آقای عیاری دیابت دارند، اما آن روز‌ها شدیدا نوشابه می‌خوردند، انگار که خودزنی آغاز کرده بود. بی‌قرار و با اعصابی گره‌خورده می‌گفت من باید بروم. گفتم آقا من هم بیام؟ گفت:«آره! این‌ها باید ثبت شه.» قرار شد چهار روزه برویم. آن روز‌ها با مهران رجبی، سر سریال «روزگار قریب» کار می‌کردند.

عیاری داشت آن زمان سریال «روزگار قریب» را می‌گرفت؟
بله؛ البته آن‌جا هم فیلم‌نامه به‌معنای مرسومش وجود نداشت. آن‌جا هم کار به سبک آقای عیاری پیش می‌رفت که سر صحنه تصمیم می‌گیرند چه صحنه‌ای را بچینند. به‌هرحال برای چهار روز راهی بم شدیم که چهارماه طول کشید.

وقتی رسیدید هنوز پس‌لرزه‌ها وجود داشت؟
بله، وجود داشت. ما در یک هتل ترک‌خورده در بخش ارگ جدید بم ساکن شدیم. شب‌ها با استرس می‌خوابیدیم و پس‌لرزه‌ها هنوز وجود داشت.

در اول فیلم از زبان عیاری به شکل نوشته بیان می‌شود که در این شرایط غیرطبیعی است که من با دوربین بلند شوم بروم به مناطق زلزله‌زده برای فیلم‌ساختن و در میان آواره‌ها، بازیگر را هدایت کنم. این تضاد در واقعیت و اجرا چگونه بود؟
من تا آن زمان آقای عیاری را نمی‌شناختم؛ البته من هم نرفتم روز اول بگویم یا علی، من بازیگرم و حالا دیالوگم چیست؟ ولی وقتی یک‌دفعه گفتند دوربین را روشن کنید و همین را می‌گیریم، از روی این خرابه‌ها رد شو، فهمیدم این تجربه با کارهای قبلی فرق می‌کند. بعد گفتند کفش‌هایت را هم دربیار. نرم‌نرمک دیدم دارند شخصیت‌ را شکل می‌دهند. یک ژاکت بافتنی چروکیده پوشیدم و دو تا بیل خاک روی سرم ریختند که خاکی شوم و هیچ رنگ شارپی در لباس‌هایم نباشد. هی نزار‌تر و خاک بر‌سرتر شدم.

یعنی در طول راه هیچ صحبتی درباره فیلم نکردید. یعنی نمی‌دانستی قرار است نقش یک معلم را در یکی از شهرستان‌های اطراف بم بازی کنی؟
هیچی؛ از آن خنده‌های گروتسک بر لب داشتیم که آدم‌ می‌خواهد با آن از زیر بار واقعیت فرار کند. آقای رجبی هم همراه‌مان بود که ماشاءالله زبان‌شان طنز است. بعدا فهمیدم که یک معلم هستم و در جایی به‌نام احمدآباد درس می‌دهم. همه‌‌جا خشت و گل و غبار بود و بوی جسد‌های زیر آوار مانده در فضا پیچیده بود. آقای عیاری در گوشه یک خرابه، یک پتو دید و گفت این چیه این رو بکشید بیرون و پتو را انداختند روی سر من. گفتم آقای عیاری این بوی چربی پوست آدم را می‌دهد، اما عیاری گفت همین رو سرت کن و کفش‌هایت را هم دربیار. روز‌های اول جوراب تنها چیزی بود که پایم می‌کردم و همین‌طور با پای برهنه روی آوار‌ها می‌دویدم. بعد از چند روز دیدم دیگر نمی‌توانم و یک کفی کفش زیر جورابم گذاشتم. برای بمی‌ها بعد از چند هفته زندگی برقرار شد، اما من همچنان باید راکورد‌های لباسم را حفظ می‌کردم و مجبور بودم با شرایط یک آدم تازه از زیر آوار بیرون‌آمده زندگی کنم. یک‌جای دیگر گفتم آقای عیاری من دیگر گردنم زیر این پتو دارد می‌شکند. قرار شد در یکی از پلان‌ها پتو به یک جایی‌ گیر کند و به‌جای آن یک ملحفه سر کنم.

اولین باری بود که با کارگردانی کار می‌کردی که به این میزان بداهه‌پردازی می‌کرد؟
بداهه‌ به این عجیب و غریبی، بله. آن‌جا شما فضایی برای خلاقیت نداشتید. در کار بداهه، شما خلق می‌کنید و بده‌بستان دارید، اما در آن‌جا چنین فضایی وجود نداشت. هیچ و خالی شده بودم. این‌گونه نبود که ضجه بزنم و گریه کنم و بگویم همرنگ مردم شده‌ام. خود بمی‌ها به چنان غم عظیمی رسیده بودند که دیگر گریه خیلی دیده نمی‌شود. جایی از فیلم نشان داده می‌شود که جسد‌ها در کنار هم چیده شده‌اند و با لودر خاک می‌ریزند و آدم‌ها یورش می‌آورند که علامت‌گذاری کنند تا بدانند آدم‌های‌شان کجا دفن شده‌اند. زوزه باد شبیه صدای ضجه‌ها بود.

چند روز پیش که زلزله آمد کجا بودی؟
خانه… از ناباوری شروع کردم به هرهر خندیدن. من قبل از رفتن به بم، خیلی از زلزله می‌ترسیدم. اشهد خوانده و مسواک‌زده می‌خوابیدم، اما در بم همه‌چیز برایم عادی شد. می‌دیدم میل‌گرد‌های ساختمان‌ها مثل ماکارونی به هم گره خورده و ساختمان‌های چندطبقه انگار پرس شده بودند. مجبور شدم بگویم هرچه قسمت باشد. مثل گربه‌ای که در فیلم است و قسمتش این بود زیر آوار زنده بماند.

یعنی گربه‌ای که در فیلم می‌بینیم واقعا از زیر آوار بیرون آمده‌بود؟

بله، یک گربه اصیل خیلی خاص بود. آن‌جا پیدایش کردیم و به‌عنوان یک قهرمان آوردیمش سر صحنه.

اولین باری بود که با کارگردانی کار می‌کردی که به این میزان بداهه‌پردازی می‌کرد؟
بداهه‌ به این عجیب و غریبی، بله. آن‌جا شما فضایی برای خلاقیت نداشتید. در کار بداهه، شما خلق می‌کنید و بده‌بستان دارید، اما در آن‌جا چنین فضایی وجود نداشت. هیچ و خالی شده بودم. این‌گونه نبود که ضجه بزنم و گریه کنم و بگویم همرنگ مردم شده‌ام. خود بمی‌ها به چنان غم عظیمی رسیده بودند که دیگر گریه خیلی دیده نمی‌شود. جایی از فیلم نشان داده می‌شود که جسد‌ها در کنار هم چیده شده‌اند و با لودر خاک می‌ریزند و آدم‌ها یورش می‌آورند که علامت‌گذاری کنند تا بدانند آدم‌های‌شان کجا دفن شده‌اند. زوزه باد شبیه صدای ضجه‌ها بود.
….
بعد از ۱۳ سال که خودت را در این فیلم دیدی به نظرت چطور بودی؟
راستش کمی به خودم افتخار کردم. آقای عیاری به من می‌گفت: بازیگر پوست کرگدنی. نمی‌توانستم نه بگویم و هر کاری را که می‌خواستند انجام می‌دادم. هر کاری می‌کردم در مقابلم آن‌همه پارتنر بود که در مقابل‌شان کمترین مصیبت را دیده بودم. با فاصله‌ای که فیلم را دیدیم خیلی خوشحال بودم که مثل بازیگرانی نشده‌ام که درگیر یک کار می‌شوند و کارشان به دیوانگی می‌کشد؛ چون سر صحنه واقعا از هر امیدی خالی و در آستانه انفجار بودم. به‌خاطر طولانی‌شدن فیلم‌برداری همه‌چیز برایم رنج‌آور شده بود. کار از چهار روز به چهارماه رسیده بود. بارها به تهران آمدیم و برگشتیم، اما حال من تغییر نمی‌کرد. باید خودم را برای آن حال، آن پتو، دوباره آن لباس‌های پوسیده و ادامه کار آماده نگه می‌داشتم، درحالی‌که خود بمی‌ها دست تکان می‌دادند و می‌گفتند: «خانم جعفری عروسی داداشمه تشریف بیارید» آن‌ها داشتند دوباره زندگی را پیدا می‌کردند، اما من همچنان روی آوار‌ها می‌دویدم.

هیچ‌وقت مشکلی پیش نیامد که شما با دوربین این‌جا چکار می‌کنید؟
نه، مشکلات را آقای عیاری دوستانه حل می‌کرد. آن‌قدر با مردم آن‌جا دوست و رفیق شد که حکم یک دکتر روان‌شناس را پیدا کرده بود. مردم می‌آمدند با او صحبت می‌کردند و از زندگی و مشکلات‌شان می‌گفتند.