هنروتجربه: در چهارمین روز از جشنواره فیلم فجر (سومین روز از جشنواره برای اهالی رسانه) در رسانه‌های مختلف نقدها و نظرهایی درباره فیلم‌های جشنواره سی وششم منتشر شده‌است. در این میان نقد پوریا ذوالفقاری درباره فیلم«امیر» اولین ساخته نیما اقلیما را که در روزنامه آسمان آبی منتشر شده انتخاب کرده‌ایم که از نظرتان می‌گذرد.

«امیر» یک فیلم شهری ا‌ست، اما شهرش جلوه‌ای متفاوت دارد. در پس‌زمینه به شکلی دیگرگونه ابراز وجود می‌کند و تمهید بصری فیلم با آن هدروم‌های بزرگ و فضاهای خالی و خیابان‌هایی که هستند اما بارها به شکلی فلو می‌بینیم‌شان، شهری را پیش روی ما می‌گذارد که دارد بر سر ساکنانش آوار می‌شود؛ شاید هم آدم‌هایش در آن غرق می‌شوند. هرچه هست، شهر نیستی‌ است و در آن اگر بنا باشد امیدی به رهایی بست، باید سراغ کسی مثل امیر رفت که با همه کج‌خلقی‌ها و پریشانی‌ها و خودویرانگری‌ها، می‌تواند در یک لحظه بزند زیر میز و تصمیم بگیرد. بله، در این گردونه‌ای که آدم‌ها در آن افتاده‌اند و به هم می‌خورند و دور هم و دور خود می‌چرخند، یک لحظه ایستادن، دمی خیره شدن، تصمیم گرفتن و انجام دادن کاری نیست که از هر کسی برآید. از تیپاخورده‌ای بارها دست بر زانو نهاده و برخاسته و ادامه‌داده و آلوده‌شده و باز پاکی را پی‌گرفته می‌توان انتظار داشت که ناگهان صبحی راه بیفتد و مثل نقطه‌ای انتهای چند داستان پریشان بنشیند. با همه بی‌حوصلگی و بدخلقی‌اش باز اوست که می‌تواند سنگ صبور رفیق و خواهر و پدر و مادر باشد و باز اوست که آوارگی را به جان می‌خرد تا زنی با فرزندش آواره نشود و شاید تنها اوست که در عمق وجودش بارها به قضاوت خویشتنش نشسته و دل خوشی از خودش هم ندارد. این را جایی درمی‌یابیم که خواهر به او می‌گوید: «مرد که گریه نمی‌کنه.» و امیر پاسخ می‌دهد: «نامرد چی؟»امیر قهرمان این دوران است. دوران پایان مونولوگ‌های قهرمانانه. آن تک‌گویی‌های قیصروار خبر از روشنی تکلیف قهرمان می‌داد. امیر تکلیف روشنی ندارد. در لحظه می‌لغزد و گامی پیش می‌نهد و باز قدمی پس می‌گذارد و با واژه‌ای و سکوتی و نگاهی، از عشقی بر زبان نیامده یا طغیانی فروخورده خبر می‌دهد. امیر را باید با سکوت‌هایش شناخت. با مکثش، پیش از بر زبان آوردن هر واژه. نمی‌شود دوستش داشت و نمی‌شود دوستش نداشت! باید درگیرش شد. کیمرام دقیقا چنین می‌کند. او برای نخستین بار فرصت یافته که نشان دهد خست را در بازیگری بلد است. ارزش کاری نکردن را می‌داند و خوب می‌فهمد کجاها باید فقط «باشد» تا جاهایی که فراتر از بودن دست به «عمل» می‌زند، دیده شود.  فیلم «امیر» بنایی ظریف دارد. خستش در ارائه اطلاعات در دقایق نخستین از مخاطب انرژی می‌گیرد. اصلا «امیر» از آن فیلم‌هایی ا‌ست که مخاطب را فعال می‌خواهد. روایتش نقطه‌چین دارد و آگاهانه همزمان پاسخش را در اختیار مخاطب نمی‌گذارد. بین این نقطه‌چین تا رسیدن پاسخ، باید در انبوهی مکث و نگاه دقیق شد. گاه پاسخ همان‌جاست؛‌ همان لحظه‌ای که همسر متارکه‌کرده رفیق امیر وقتی در پاسخ به خواست او برای ماندن می‌پرسد: «واسه کی بمونم… »، امیر سر به زیر می‌اندازد. «امیر» فیلم نگا‌ه‌هایی ا‌ست که به‌سختی گره می‌خورند. فیلم سر به زیر انداختن و روی برگرداندن است. آدم‌ها بشکه باروت‌اند انگار. به هم که نزدیک می‌شوند، از اشک و فریاد می‌ترکند. می‌خواهد نزدیک شدن خواهری باشد به برادرش یا پدری به پسر خود. فقط جلوی دوربین «امیر» از نگاه سرشار نیست؛ فیلم از نگاه سازنده‌ای جوان در پشت دوربینش خبر می‌دهد. سینماخوانده‌ای که سکوت و مکث و تندی و کندی ریتم را به یک اندازه خوب می‌شناسد و هیچ‌یک را فدای دیگری نمی‌کند. هارمونی دیالوگ‌های کوتاه و اطلاع‌دهی قطره‌چکانی و بازی‌های درونی و مینی‌مالیستی که بی‌خودنمایی اجرا می‌شود، خبر از ظهور فیلم‌سازی صاحب‌سلیقه می‌دهد. چنان که بازی کیمرام به ما می‌گوید سینمای ایران چقدر دیر فرصت رو کردن توانایی‌های دیده‌نشده بازیگر را به او می‌دهد و سحر دولتشاهی هم ثابت می‌کند که بازیگر کاربلد و حالا دیگر باتجربه، چگونه در تنها سه سکانس می‌تواند حزن و جنون و تنهایی را به هم بیامیزد و غافلگیرمان کند. سکانس درددل خواهر و برادر (دولتشاهی و کیمرام) از اوج‌های کارنامه هر دو بازیگر و از بهترین سکانس‌های فیلمی ا‌ست که سکانس خوب کم ندارد؛ فیلمی که باید به سازنده‌اش خوشامد گفت.