ماهنامه هنروتجربه-مینو خانی: این اولین بار نیست که سینماگری، موضوع «ساخت یک فیلم سینمایی» را دست‌مایه ساخت اثر خود می کند. نزدیک به دو دهه پیش داریوش مهرجویی در فیلم «میکس» (۱۳۷۸) مشکلات ساخت فیلم، خصوصا رساندن آن به جشنواره فیلم فجر را در زمانی که شرکت در جشنواره فیلم فجر، شرط اکران فیلم طی سال آینده بود، دست‌مایه کار قرار داد. حالا سعید ابراهیمی فر، سینماگری که با ساخت فیلم «نار و نی» (۱۳۶۷) نوید حضور سینماگری توانمند در سینمای ایران را داده بود، به این موضوع پرداخته است. اما ظاهرا این حضور با فراز و فرودهایی همراه بوده که حاصل آن، ساخت «شاید عشق نبود» را به دنبال داشته است؛ فیلمی که داستان کسی است که روزی سینماگر بوده و الان عروسک فروش.

«شاید عشق نبود» با تصویر مردی در فولکس واگن قدیمی که سایه درختان از لابه لای اشعه خورشید بر شیشه ماشین او می تابد و تصویرش را تاریک و روشن می کند، شروع می شود. مرد به پیش می راند و بالاخره در پارکی بساط عروسک فروشی اش را پهن می کند. تعدادی جوان مشغول فیلم‌سازی از کنار ماشین او می گذرند. یکی از آن‌ها، دختر جوانی که طراح لباس گروه است، به بساط او نزدیک می شود. انگشت خونی او بهانه ای برای طرح موضوع داستان فیلم می شود: داستان مردی که  عشق سینما بود، مهندسی را رها کرد و در زندگی مشترک حتی سینما عشق اولش بود. اما با وجود ساخت یکی دو فیلم خوب، موفق به جذب سرمایه برای ساخت فیلم های بعدی‌اش نشد.

انصراف تهیه کننده از ادامه ساخت یکی از فیلم هایش، چنان شوکی به او وارد می کند که راهی آسایشگاه بیماران روانی می شود و مدتی عین گیاه، نه چیزی می خورد، نه چیزی می گوید و نه حرکتی می کند، تا این‌که دستیارش به دیدار او می رود و دوربینش را زیر لباس او پنهان می کند و می رود. مرد با دیدن دوربین اولین علایم حیاتی را از خود نشان می دهد. عشق فیلم‌سازی حرکتی در او ایجاد می کند و دوربین به دست از بیماران روانی که وقتی جلوی دوربین او ظاهر می شوند، بسیار معقول و منطقی حرف می زنند، فیلم می گیرد؛ انگار در آن‌ها هم با دیدن دوربین فیلم‌برداری معجزه رخ می‌دهد و باعث می شود به زندگی برگردند، مثل مرد سینماگر که به زندگی برمی گردد.

عشق به سینما هم‌چنان باعث می شود، بار دیگر دست به کار ساخت فیلم جدیدی شود، اما این‌بار نیز سرمایه گذار انصراف می دهد. ولی این‌بار شوکه نمی شود، بلکه همه عوامل فیلم را به دفتر کار می کشاند، لباس یکدست سیاه و کراوات قرمز و عینک سیاه دودی می زند و موهایش را از پشت می بندد (عین بدمن فیلم های هالیوودی) و به عوامل فیلم اطلاع می دهد که گروگان گرفته شده اند و تا تهیه کننده تکلیف او و آن‌ها را معلوم نکند، کسی اجازه خروج ندارد، چون به درها بمب بسته است. بعد خودش به پلیس ۱۱۰ زنگ می زند و خبر گروگان گیری را اعلام می کند.

همین‌طور که مرد عروسک فروش داستان مرد سینماگر را تعریف می کند، دوربین به پارک و زمان حال برمی گردد و دختر جوان که او هم عاشق سینماست، با چشم هایی نگران سوال هایی از سرنوشت مرد سینماگر می پرسد و بهانه ادامه داستان می شود. برای همین در جریان سرانجام گروگان گیری مرد سینماگر قرار می گیریم: کاری از دست پانته آ بهرام، دوست مرد سینماگر برنمی  آید تا غائله را ختم کند، پای پلیس به میان می آید، صداهایی مبنی بر درگیری از دفتر فیلم‌سازی شنیده می شود. بالاخره پلیس، تهیه کننده را به محل گروگان گیری می آورد تا دستمزد عوامل را پرداخت کند. مرد سینماگر به دلیل برهم زدن نظم عمومی چند روزی زندانی می شود، ولی چون شاکی خصوصی نداشت، آزاد می شود. دوربین دوباره به پارک برمی گردد و این‌بار تهیه کننده گروه فیلم‌سازی، تنها کسی که مرد عروسک فروش یا همان مرد سینماگر را می شناسد، به صحنه وارد می شود و او را به اسم کوچک «سعید» صدا می زند. این‌جاست که دختر صدای پانته آ بهرام را که در روز گروگان گیری فریاد می زد «سعید بسه، این کارها چیه می کنی» را در ذهن می شنود.

با تیتراژ آغازین فیلم که بر تصویر مرد بالا می آید، اسامی زیادی از بازیگران خوش نام و پرطرفدار سینما مثل سعید پورصمیمی، حسن پورشیرازی، لاله اسکندری، مهتاب کرامتی، نیکی کریمی و… بر پرده ظاهر می شود و انگیزه را برای دیدن «شاید عشق نبود» بیشتر می کند. اما آن‌ها یا به اندازه هنگامه قاضیانی به اندازه یک عبور از جلوی دوربین دیده می شوند، یا همان‌هایی هستند که در دفتر فیلم‌سازی گروگان گرفته شده اند و قرار بوده در فیلم مرد سینماگر نقش ایفا کنند، نه در فیلم «شاید عشق نبود». اما سعید ابراهیمی فر با پیوند گذشته و حال، حضور آن‌ها را در فیلم خود رقم زده است و هر کدام از آن‌ها در حد چند پلان کوتاه و بیان تک جمله هایی در اعتراض به حرکت مرد سینماگر بر پرده ظاهر می شوند. تصور می شود کارگردان «شاید عشق نبود» هم برای این‌که این حضور را بیشتر کند و هم برای به تصویر کشیدن و انتقال نگرانی آن‌ها در دفتر فیلم‌سازی که در شرف انفجار بمب است، در سکانس‌های دفتر فیلم‌سازی مرتب چند کادر بر پرده می بندد تا این بازیگران بیشتر دیده شوند و حس لذت فیلم را بیشتر کند، اما وقتی در انتها می فهمیم که تمام جریان گروگان گیری حقه سینمایی بوده تا تهیه کننده فیلم مرد سینماگر به دفتر بیاید و دستمزد آن‌ها را بپردازد، این احساس به وجود می آید که همه آن‌ها با کارگردان «شاید عشق نبود» که تلاش کرده مشکلات فیلم‌سازی «بعضی ها» را به تصویر بکشد، هم داستان بوده اند و با حضور خود در این فیلم تلاش کرده اند مشکلات پسِ پرده  فیلم‌سازی و این‌که «تا چَک نزنی، چِک نمی گیری» را با مخاطبان خود درمیان بگذارند؛ هر چند کارگردان در انتهای فیلم این نکته را به مخاطب گوشزد می کند: «این فیلم ساخته ذهن کارگردان است و ذکر اسامی واقعی در آن کاملا اتفاقی است.»

حس درددل دسته‌جمعی سینماگران از شرایط فیلم‌سازی وقتی بیشتر می شود که دستیار گروه فیلم‌سازی در پارک که به بهانه هایی سراغ دختر جوان طراح لباس می آید، وسط گفت‌وگوی او و مرد عروسک فروش می پرد و از اتفاقات سر صحنه فیلم‌برداری و قهر آقای کارگردان می گوید و در بین حر ف هایش به این اشاره می کند که «سینماست دیگه، هر کس بُرش بیشتری داشته باشه، موفق می شه». یا وقتی تهیه کننده همان گروه در سکانس انتهایی وارد داستان می شود و اعتراف می کند که از صبح وقت صرف کرده و در انتها فقط توانسته ۱۰۰ هزار تومان(!) پول جذب کند و ناهار گروه هم عدس‌پلوست(!)، بیشتر باور می کنیم که شاید اگر عشق نبود، خیلی از فیلم ها (حداقل در ایران) بر پرده نقره ای نقش نمی بست.

مرد عروسک فروش وقتی دختر بالاخره در انتها او را می شناسد، می گوید: «دخترم! تبعیض باعث افسردگی می شه» تا دلیل عروسک فروشی اش را موجه کند. اما دختر می رود تا پانته‌آ (بهرام) را که به گروه فیلم‌سازی در پارک پیوسته، صدا کند و مرد عروسک فروش او را ببیند و خوشحال شود. ولی عروسک فروش سریع بساطش را جمع می کند تا محل را بدون دیدن دوست دوران جوانی اش ترک کند، اما بازی والیبال تخیلی بازیگران که توپ تخیلی شان به سمت او می افتد و او هم در خلأ توپ را به زمین آن‌ها برمی گرداند، بیان‌گر واقعیتی است که سعید ابراهیمی فر(ها) در دنیای سینماگری با آن مواجه‌اند. انگار که در خلأ درددلی کرد و رفت تا دوباره تصویرش در تاریک و روشن سایه درختان و در لابه لای تابش اشعه خورشید محو شود.