هنروتجربه- رضا حسینی: دبرا گرنیک (متولد ۱۹۶۳) یکی از تحسین‌شده‌ترین کارگردانان مستقل سینمای آمریکا است که به مستندسازی هم علاقه‌مند است. او ابتدا در سال ۲۰۰۴ با فیلم «تا مغز استخوان» با بازی ورا فارمیگا خودی نشان داد اما شهرت بین‌المللی‌اش با «استخوان زمستانی» رقم خورد که به درخشش هم‌زمان جنیفر لورنس هم انجامید؛ و البته نامزدی‌های اسکار بهترین فیلم و فیلم‌نامه اقتباسی را برای گرنیک به ارمغان آورد. گرنیک حالا پس از هشت سال با سومین فیلم داستانی‌اش با عنوان «ردی به جا نگذار» / Leave No Trace بازگشته است؛ فیلمی که اولین نمایش جهانی‌اش را در جشنواره ساندنس ۲۰۱۸ پشت سر گذاشت و عموم منتقدان آن را تحسین کرده‌اند؛ به‌خصوص به خاطر بازی‌های بن فاستر و تاماسین مکنزی در نقش‌های اصلی. «ردی به جا نگذار» که یکی از معدود فیلم‌هایی است که در سایت «راتن تومیتوز» با صددرصد نقدهای مثبت روبه‌رو شده است، داستان پدری (فاستر) را روایت می‌کند که با دختر جوانش (مکنزی) در دل جنگل زندگی می‌کند. به هر حال «ردی به جا نگذار» از آن دست فیلم‌های انتقادی است که شاید در فصل جوایز با بی‌مهری روبه‌رو شود، وگرنه از حالا می‌توان دست‌کم نامزدی در یکی از رشته‌های بازیگری اسکار را برای فیلم کنار گذاشت. آن‌چه در ادامه می‌خوانید بخشی از گفت‌وگوی کریستی استرَوس است که در سایت «فیلم‌اینکوایری» منتشر شده است. 

این فیلم دوست‌داشتنی، اقتباسی از کتاب «دل کندن من» / My Abandonment اثر پیتر راک است. کی و کجا این کتاب را کشف کردید؟
دو تهیه‌کننده، آن هریسن و لیندا رایسمن، این کتاب را به من نشان دادند. آن‌ها حقوق کتاب را خریدند و چند سالی دست نگه داشتند تا فرصت پیدا کردم و کتاب را گرفتم و خواندم. من و همکار تهیه‌کننده‌ام آنا روسِلینی بلافاصله درباره کتاب صحبت کردیم و متوجه شدیم،در ذهن هر دوی ما یک فیلم واقعاً خوب شکل گرفته بود. در واقع هم در شگفت بودم که چه‌طور می‌توان این فیلم را ساخت و هم این احساس را داشتم که فیلمی زیبا با بافت و محیطی غنی می‌شود. این صنوبرهای بسیار بلند که خزه روی تنه‌های‌شان را پوشانده است و باران‌های شدیدی که در این منطقه جنگلی می‌بارد، واقعاً محیطی دراماتیک را پدید آورده بودند و اضافه کنید خانواده‌ای را که در میان آن و کنار یک شهر بزرگ زندگی می‌کنند و کسی به حضورشان پی نبرده است. من هر دو پروتاگونیست را دوست دارم؛ این‌که پدر یک زندگی درونی از لحاظ روانی پیچیده دارد و دختر این قدر مراعات می‌کند و دقیق و صریح است. کتاب عناصری داشت که برای یک اقتباس سینمایی کاملاً پخته و آماده به نظر رسیدند.

آخرین کاری که من و آنا همیشه انجام می‌دهیم این است که بکوشیم اثر را با دنیای واقعی‌مان پیوند بزنیم و آدم‌ها، مکان‌ها و آداب و رسوم مشابهی را در زندگی واقعی برای نمونه‌های داستانی پیدا کنیم

بافت و زیبایی مورد اشاره در سراسر فیلم دیده می‌شود. شما فیلم‌نامه را با پیتر راک و آنا روسلینی نوشتید. می‌توانید از فرایند اقتباس بگویید؟
کتاب بر اساس مقاله کوتاهی نوشته شده بود که پیتر در مورد پارک پورتلند خوانده بود و پدر و دختری که سال‌ها در آن‌جا زندگی می‌کردند. پیتر اطلاعاتی درباره زندگی روزانه آن‌ها نداشت و مجبور شده بود خیال‌پردازی کند. من از نیمه اول رمان او وفادارانه استفاده کردم و نیمه دیگر فیلم‌نامه را بر اساس خیال‌پردازی خودم پیش رفتم. پیتر هم مرا ترغیب کرد و دلگرم شدم. ما واقعا احساس خوبی داشتیم که پدر در فیلم‌نامه زنده می‌ماند، چون در رمان این اتفاق رخ نمی‌داد. از این رو، فرایند اقتباس کاملا انعطاف‌پذیر بود. اما آخرین کاری که من و آنا همیشه انجام می‌دهیم این است که بکوشیم آن را با دنیای واقعی‌مان پیوند بزنیم و آدم‌ها، مکان‌ها و آداب و رسوم مشابهی را در زندگی واقعی برای نمونه‌های داستانی پیدا کنیم. سپس شیفته افزودن جزییات انسان‌شناسی و طبیعت‌شناختی به اثرمان هستیم.

انتخاب بازیگران عالی است. بن فاستر و تاماسین مکِنزی برای نقش‌های اصلی عالی‌اند. رابطه احساسی آن‌ها باور کردن پدر و دختری آن‌ها را راحت می‌کند. چه‌طور آن‌ها را پیدا کردید؟
خب، زمان انتخاب بازیگران هرگز نمی‌دانید چه اتفاقی می‌افتد. ما خوش‌شانس بودیم که این دو بازیگر را یافتیم. تام (تاماسین مکنزی) واقعاً ارتباط خاصی با این شخصیت برقرار کرد و احساس می‌کرد شباهت‌هایی به او دارد. من شیفته شنیدن درباره چنین برداشت‌ها و تصورهای عمیق از بازیگری هستم که می‌خواهد شخصیتی را بازی کند؛ و این‌که می‌خواهد با شخصیتش چه کارهایی کند. در مورد بن هم می‌دانستم که او قبلاً زندگی سربازان کهنه‌کار را بررسی کرده بود و پای صحبت با آن‌ها نشسته بود. پس او گنجینه‌ای ارزشمند بود برای خلق این شخصیت. در کل هر دوی آن‌ها مرا شگفت‌زده کردند بابت میزان مشارکت و ارمغان‌شان برای این دو شخصیت. به‌علاوه، آن‌ها به‌واسطه یادگیری مهارت‌های زندگی و بقا در دل طبیعت از مربی معرکه‌شان، رابطه فوق‌العاده‌ای با هم پیدا کردند.

ردی به جا نگذار

اتفاقاً می‌خواستم در این باره هم سؤال کنم چون وقتی آن‌ها را در دل طبیعت می‌بینیم، به نظر می‌رسد که راحت‌اند و به مهارت‌های خود اعتماد دارند.
مربی زنی که در این خصوص به ما کمک کرد در منطقه «شمال غربی آرام» کاملاً شناخته‌شده است، چون ۴۵ روز با حداقل امکانات در چنین جنگلی زنده مانده است. بازیگران ما واقعاً شیفته او شدند و او الهام‌بخش آن‌ها شد. آن‌ها استفاده از چاقو، آتش درست کردن و خاموش کردنش، ساختن پناهگاه اضطراری و… را با هم یاد گرفتند.ما هم با دیدن این مشارکت و رابطه و نگاه‌هایی که بین‌شان ردوبدل می‌شد، می‌دانستیم مصالح بصری خوبی برای پرده بزرگ داریم.

این بخش از آماده‌سازی‌ها چه‌قدر زمان برد؟
آن‌ها دو روز را با نیکول سپری کردند و یک روز هم استفاده از چاقو و این‌ها را آموختند. روز چهارم با یک مربی دیگر با تخصص بقا در حیات وحش کار کردند که نیکول می‌شناخت و تجربه نظامی داشت. بن با او ارتباط نزدیکی برقرار کرد و از چگونگی شکستن شاخه‌ها و رسیدن به آب تازه تا معماری و ساختن پناهگاه را با تمام جزییات آموخت. بن حتی به تدارک لباس‌های شخصیتش هم علاقه‌مند شد و مثلاً یک بار بعضی از آن‌ها را برداشت و گلی کرد (می‌خندد)… بعد از این‌ها بود که در لوکیشن و خانه جنگلی‌شان تمرین‌هایی کردیم. آن‌ها به‌تنهایی آن‌جا زندگی کردند و از جایی من و مایکل مدیر فیلم‌برداری هم به آن‌ها ملحق شدیم و کمی فیلم‌برداری کردیم تا بتوانیم بعضی از ایده‌های‌مان را در قالب استوری‌برد پیاده کنیم و بدانیم با چه لوکیشنی طرف هستیم و میزانسن‌های‌مان چه‌طور می‌توانند باشند.

  • فیلم‌اینکوایری