ماهنامه هنروتجربه-عزیزالله حاجی مشهدی:«سفر سهراب» ساخته امید عبدالهی را می‌توان یکی از مستندهای چهره‌نگار خوش‌ساخت و دارای ساختار مناسب دانست که با نگاهی به دور از هرگونه جانب‌داری یا احساس‌گرایی مبالغه‌آمیز، از زاویای مختلف به زندگی، روحیات و کارنامه فیلم‌سازی سهراب شهید‌ثالث می‌پردازد. در این مستند، پرداختن به جزئیات زندگی و آثار این فیلم‌ساز مهجور و قدرندیده، از چنان جذابیتی برخوردار است که حتی برای نسل جوانی که تا امروز کارهای او را ندیده‌اند نیز می‌تواند انگیزه لازم برای تماشای فیلم‌هایش ایجاد کند.

فیلم امید عبدالهی به‌طور عمده در ساختار روایی پُرکشش خود، از همان عناصر بصری بهره برده است که در دو اثر فراموش‌ناشدنی شهیدثالث، یعنی فیلم‌های «یک اتفاق ساده» (۱۳۵۲) و «طبیعت بی‌جان» (۱۳۵۴) دیده می‌شود. به همین روی، از همان نخستین نماهای فیلم، تصاویری از موقعیت مکانی فیلم «یک اتفاق ساده»، در بندر ترکمن، ارائه می‌دهد و از تصاویر آشنایی چون ریل قطار و راه‌آهن، پل هوایی فلزی بالای خط‌ آهن، نیزارهای پراکنده کنار مرداب‌های کوچک نزدیک دریا، خانه‌های متروک و نیمه‌ویران کنار خط‌ آهن و کمی بعدتر از تصاویر و موقعیت‌های مکانی فیلم «طبیعت بی‌جان»، با هوشمندی و ظرافت استفاده می‌کند و گاه حتی در جاهایی از فیلم، در غیاب بریده‌هایی از فیلم‌های شهیدثالث نیز، باز هم انگار داریم به مناظر و چشم‌اندازهایی نگاه می‌کنیم که سازنده آن دو فیلم به‌یادماندنی به آن‌ها نگاه می‌کرده است. همان چشم‌اندازهایی که به گونه‌ای دیگر حدود پنج سال پیش‌تر از شهیدثالث، تماشاگه فیلم‌ساز صاحب‌نامی چون کامران شیردل در فیلم به‌یادماندنی «اون شب که بارون اومد» یا «حماسه روستازاده گرگانی» ( ۱۳۴۷) در روستای کوچک لاملنگ بوده است که روایتی متفاوت از داستانی مشابه «دهقان فداکار» را در کنار خط آهن گرگان به تصویر می‌کشد. نکته جالب این‌که فیلم‌بردار هردو فیلم «اون شب که بارون اومد» و «یک اتفاق ساده» نیز نقی معصومی بوده است!  موفقیت هر دو فیلم سهراب شهیدثالث در جشنواره‌های داخلی و خارجی، ازجمله دریافت جایزه منتقدان بین‌المللی جشنواره جهانی فیلم تهران برای فیلم «یک اتفاق ساده» و هم‌چنین دریافت جایزه مهم خرس نقره‌ای بهترین کارگردانی برای فیلم کم‌نظیر «طبیعت بی‌جان» از جشنواره فیلم برلین را باید مهم‌ترین دستاورد یک فیلم‌ساز به‌نسبت جوان در نخستین گام‌هایش در عرصه فیلم‌سازی به حساب آورد.

با نگاهی گذرا به فیلم «سفر سهراب» به‌سادگی می‌توان دریافت که سازنده فیلم، برای تولید چنین اثری به منابع و مراکز فراوانی رجوع و با افراد بی‌شماری گفت‌وگو کرده است تا اطلاعات کافی در مورد این فیلم‌ساز خلاق گردآوری کند. استفاده از تکه فیلم‌های مستند و سینمایی شهیدثالث و ترکیب مناسب و جانمایی دقیق آن‌ها در این فیلم مستند، بسیار ظریف و هوشمندانه شکل گرفته است. انتخاب بخش‌هایی از یک گفت‌وگوی زنده و بی‌تکلف با سهراب که از چگونگی ساخت فیلم اول خود و خاطرات تلخی که از مراجعات مکررش به وزارت فرهنگ آن دوره نقل می‌کند، بسیار شنیدنی است.

واقعیت این است که در دهه ۴۰ و ۵۰ خورشیدی، با ورود چهره‌هایی مثل سهراب شهیدثالث و پیش از وی کامران شیردل، کیانوش عیاری، خسرو سینایی و… به حوزه فیلم‌سازی مستند یا داستانی، به دلیل نوع نگاه متفاوت وگرایش تجربه‌گرایانه آن‌ها، همواره مقاومت‌هایی وجود داشت و درست به همین دلیل است که وقتی پای صحبت کسانی چون کامران شیردل می‌نشینیم، متوجه می‌شویم که چگونه برای تصویب طرح ساخت فیلم ساده و صدالبته خلاقانه‌ای چون «اون شب که بارون اومد»، چگونه مجبور بوده است کفش آهنین به پا کند! پدیده‌ای که صد البته ریشه‌های آن را باید در مجموعه بزرگ‌تری از مشکلات و مصایب فیلم‌سازی در این سامان جست‌وجو کرد.

استفاده از گفتار متن نه‌چندان طولانی و مناسب (با صدای مهدی احمدی) که در نگارش آن، سهراب مورد خطاب نگارنده گفتار متن بوده است، با حال‌وهوای فیلم تجانس دارد و به‌ویژه در فصل‌های پایانی فیلم که تصویری از متن دست‌نوشته یکی از آخرین نامه‌های سهراب به عمویش (احمد شهیدی، سردبیر روزنامه اطلاعات) در فیلم جای می‌گیرد، به‌سادگی می‌توان از مجموعه سرخوردگی‌ها، دل‌مردگی‌ها، پاسخ منفی شنیدن‌ها و همه تنش‌هایی که برخی از مدیران و تصمیم‌گیران وقت برای سنگ‌اندازی و ایجاد مانع در مسیر تجربه‌گرایی این فیلم‌ساز پیش‌گام و خلاق داشته‌اند، سر درآورد و به‌خوبی دریافت که چرا چنین استعدادهایی برای بازگشت دوباره به ایران و شکوفایی استعدادهایشان، هرگز فرصت‌های مناسبی پیدا نکرده‌اند!

با نگاهی به مجموعه کارهای مستندی که شهیدثالث در ایران و آلمان انجام داده بود، ازجمله مجموعه مستند ایران‌شناسی وی در تلویزیون با عنوان «شهرهای ایران را بشناسیم»، درمی‌یابیم که تا چه اندازه برای تولید فیلم‌های ساده آموزشی علاقه‌مندی و انگیزه داشته و همین گشت و گذارها تا چه اندازه در بالا بردن میزان آشنایی او با مردم و واقعیت‌های زندگی آنان نقش داشته است و درنهایت، چگونه فیلم‌ساز جوانی که پس از سال‌ها تحصیل و خواندن درس سینما، و زندگی در فرنگ، وقتی به ایران بازمی‌گردد، فرصت چندانی برای شکوفاسازی خلاقیت‌هایش پیدا نمی‌کند و با دل‌سردی به خارج برمی‌گردد و برای گذران زندگی ساده و معمولی‌اش حتی به سخت‌ترین کارها ازجمله کار در رستوران و ظرف‌شویی نیز تن می‌دهد!

هربار که تکه‌هایی از فیلم «یک اتفاق ساده» را می‌بینم، ناخودآگاه، در مقایسه‌ای ناخواسته، به یاد فضای فیلم کم‌نظیر «اُردت» (Ordet) «کلام» (۱۹۵۵) ساخته کارل تئودر درایر، فیلم‌ساز شهیر دانمارکی، می‌افتم. در صحنه‌ای که پزشک بر بالین مادر ممد… می‌آید و پس از معاینه به‌نسبت طولانی با گفتن جمله «این‌که مرده!» آن‌جا را ترک می‌کند، هم در نوع میزانسن و فضای داخلی خانه و هم در فضاهای بیرونی، در کنار نیزارهای کنار مرداب در نزدیکی دریا و نوع رنگ و نور و فضای سرد و بی‌روح و به‌ویژه ضرباهنگ کلی هر دو اثر، این مشابهت معنادار در ذهنم زنده می‌شود.

زیبایی کار سهراب در هردو فیلم داستانی او که در ایران ساخته است، در اهمیت دادن به عنصر زمان در این فیلم‌هاست. به گونه‌ای که برداشت متفاوت و منحصربه‌فرد او از زمان روایی فیلم‌هایش در مقایسه با زمان واقعی حوادث و رویدادهایی که در زندگی می‌بینیم و هم‌چنین در شیوه بیان سینمایی و توجه به آدم‌ها و مکان‌های واقعی و پرهیز از به‌کارگیری بازیگران چهره و شناخته‌شده (جز در فیلم «در غربت») در مقایسه با دیگر فیلم‌های سینمای ایران که در همان سال‌ها ساخته می‌شد، به‌کلی تفاوت معناداری را نشان می‌دهد و آشکارا بیان‌گر آن است که شهیدثالث با دور شدن از احساسات‌گرایی رایج در اکثر فیلم‌ها، به ساده‌ترین واقعیت‌های زندگی می‌پردازد و از تکرار یک رویداد ساده یا رفتار روزمره آدم‌ها نیز نمایشی جذاب فراهم می‌آورد که تماشای آن‌ها برای مخاطبان فیلم‌هایش جذاب و پرکشش به نظر می‌رسد. در جایی از همین مستند، عبدالهی با استفاده از چند عکس از مراسم اولین نمایش فیلم «یک اتفاق ساده» در سینما مولن روژ گرگان با اشاره به تقسیم جایزه این فیلم میان بازیگران محلی (آنه محمدتاریخی، حبیب‌الله سفریان و….) از سخاوت سهراب و توجه او به همکارانش سخن می‌گوید و برای من نیز، خاطره حضورم در سن ۲۳ سالگی، در آن مراسم بسیار گرم و پرشور را در ذهنم زنده می‌کند.

فیلم «سفر سهراب» با استفاده از تصاویری همگون با دو فیلم معروف شهیدثالث، با استفاده از عناصر بصری و تصاویری چون خط‌آهن و چشم‌اندازهای منطقه بندر ترکمن، به همراه صدای آب و امواج دریا و حرکت قطار بر روی ریل، ما را به جغرافیایی می‌برد که انگار پیش از این فیلم‌ها، در هیچ اثری ندیده بودیم. پایان فیلم نیز درست در همان نقطه‌ای رخ می‌دهد که آغاز شده بود. تردیدی نباید داشت که کار امید عبدالهی به‌عنوان یک مستند چهره‌نگار به‌یادماندنی، در خاطرمان خواهد ماند.