ماهنامه هنروتجربه-حسام الدین مقامی‌کیا: در سفره «پاپ» رونق اگر نیست صفا هست. رونق هم نه این‌که نباشد، ولی در این فیلم نه‌تنها نشانه‌ای از پروداکشن عظیم به چشم نمی‌خورد، که حتی خبری از سوپراستار و استار هم نیست. اما تیتراژ پایانی که بالا می‌آید، حتما چیزی درون شما تکان خورده. و مگر ما از تماشای یک فیلم چه می‌خواهیم اگر قصدمان لذت بردن از سینما باشد؟ و البته یادمان می‌ماند که «پاپ» اگرچه بی‌ستاره است، ولی در عوض پشت دوربینش، فهرستی از نام‌های معتبر و خبرگان سینما وجود دارد.

چه کسانی از این فیلم لذت میبرند؟
۱- چه آن‌ها که در هر فیلم دنبال نتیجه‌گیری اخلاقی می‌گردند، چه آن‌ها که صرفا قصه‌پردازی جذبشان می‌کند، مخاطبان بالقوه «پاپ» هستند. «پاپ» در حد خودش قصه دارد. طبعا نه به اندازه یک فیلم پلیسی- جنایی یا ابرقهرمانی. قصه‌ای به اندازه آدم‌های معمولی دوروبرمان. و هنر فیلم‌ساز هم همین‌جاست: قصه چند تا از این آدم‌های معمولی را طوری برایمان روایت می‌کند که دیگر برایمان معمولی نیستند.

۲- به‌راحتی می‌شود «پاپ» را در رده «عاشقانه‌ها» دسته‌بندی کرد. هر اپیزود داستان عشقی را روایت می‌کند و حتی اگر خوب بگردید، لابه‌لای همین سه قصه، قصه عشق‌های دیگری را هم پیدا می‌کنید که هم‌زمان در جریان‌اند. به نگاه‌های خانم مربی قایق‌رانی، وقتی با نامزد جفادیده شاگردش صحبت می‌کند، دقت کنید و به منش و گویش پدر خانواده که عشق پیری‌اش جنبیده، دقیق شوید. عشق در هر گوشه فیلم ردی از خود گذاشته. اگر از سمت دیگر نگاه کنیم، شاید بهتر باشد بگوییم «پاپ» فیلمی است درباره فراق؛ به‌ هم نرسیدن‌ها. شاید به همین دلیل است که پسربچه، در همان دقایق ابتدایی فیلم به زبان انگلیسی به معلم زبانش که هم‌خانه آن‌ها هم هست، به انگلیسی چیزی می‌گوید به این معنا که: «من دوست ندارم هیچ‌وقت عاشق بشم.» و در جواب «چرا»ی معلمش می‌گوید: «چون دوست ندارم گریه کنم.» ولی کار صعب و هنرمندانه فیلم‌ساز این بوده که روایتش از فراق لزوما تلخ نیست. یا بهتر است بگوییم فقط تلخ نیست. در هر اپیزود، چیز متفاوتی دلیل جدایی است؛ در یکی مسائل انضباطی (بخوانید سیاسی)، در دیگری محدودیت‌های اندیشه‌ای و فرهنگی و در اپیزود پایانی ترکیبی از مهاجرت و خیانت. اما به‌خصوص در اپیزودهای اول و سوم، در عین شکست و غم، نوعی عزت و افتخار در پس چشم‌های ترس‌خورده و بی‌رمق عاشق می‌بینید. این دستاوردی زودیاب و در دسترس برای هر راوی یا فیلم‌سازی نیست. پس اگر از عاشقانه‌ها لذت می‌برید، «پاپ» گوارای وجودتان. ولی درعین‌حال می‌توان نشانه‌های کم‌وبیش پررنگی از فلسفه، سیاست و از همه پررنگ‌تر، پدیده‌های اجتماعی هم در فیلم پیدا کرد. پس «پاپ» می‌تواند انتخاب بالقوه طرفداران فیلم‌های عاشقانه و اجتماعی باشد.

۳- «پاپ» نمونه خوبی است از فیلمی با بودجه کم و لوکیشن‌های محدود که در عین ‌حال، پیش‌بینی‌پذیری، کم‌افت‌وخیز بودن و کسالت فیلم‌های موسوم به «آپارتمانی» (که وجه مشترک همه‌شان بودجه اندک است) را ندارد. مقتصدانه و در عین سادگی، لوکیشن‌ها و صحنه‌هایی را پیش چشممان می‌گذارد که خیلی اعجاب‌آور نیستند، ولی به‌یادماندنی و منحصربه‌فردند. این اتفاق در طراحی شخصیت‌ها و روابط آن‌ها هم افتاده. مثلا خانواده‌ای پرجمعیت داریم که شب‌ها در حیاط کوچک خانه بسیار ساده و جمع‌وجورشان گرد هم می‌آیند، در عین ‌حال که دغدغه‌های عوامانه دارند، روشن‌فکر و مقاله‌نویس هم هستند و همان‌ها ارکستری خیابانی را تشکیل می‌دهند و ساکسیفون و گیتار و گیتارباس و پرکاشن می‌نوازند!

چه چیزهایی را ندیده بگیریم؟
از بعضی فیلم‌های مشاهیر بزرگ سینما هم ایراد در می‌آید. اگر شنیده‌ها حکایت دارند که ژانر و اتمسفر فیلم «پاپ» کم‌وبیش در سلیقه‌تان می‌گنجد، پیشاپیش بدانید که مسلما به تماشای فیلم بی‌ایراد و ایده‌آلی نمی‌نشینید، ضعف‌هایی هست که می‌توانید ندید بگیرید. مثلا:
۱- بعضی اطلاع‌رسانی‌های فیلم که از طریق دیالوگ انجام می‌شود، در لهجه‌ها گم شده است. کارگردان شاید زیادی روی دریافت واضح مخاطب از لهجه جنوبی حساب کرده؛ مساله‌ای که شاید با هر لهجه دیگری هم پیش بیاید. گوش ناآشنا با هر لهجه‌ای، خواه‌ناخواه بعضی کلمات یا آواها را با تاخیر در ذهنش به لهجه معیار رمزگشایی می‌کند. بنابراین وقتی بار رساندن بعضی از اطلاعات اساسی درام بر دوش دیالوگ‌هاست و گوینده دیالوگ به دلایل دراماتیک باید لهجه داشته باشد، یا باید دیالوگ‌ها را به گونه‌ای نوشت که شنیده نشدن یکی ‌دو کلمه از جانب مخاطب، اطلاعات اساسی او درباره وقایع را مخدوش نکند، یا در اجرا و نحوه آکسان‌گذاری و چیزهایی از این دست، بعضی نامفهومی‌های گفتاری را جبران کرد. احتمالا کلمات زیادی هستند که در «پاپ» از دست می‌دهید. مثلا نام سرباز وظیفه زندان که هستی با او تماس می‌گیرد، آن‌قدر برای مخاطب غیرجنوبی، غریب و ناآشناست که حتی ممکن است تشخیص این‌که این چند کلمه نام کسی بود یا یک اصطلاح، کار سختی باشد. به همین منوال، انتقال اطلاعات مربوط به پدر خانواده و روابط عاشقانه‌اش بیشتر بر عهده دیالوگ‌هاست؛ بخشی از داستان که به دلیل لهجه‌ها، ممکن است برای مخاطب مبهم بماند. صحنه‌های دیگری هم هست که ممکن است به همین دلیل گیج‌کننده باشند و پازل ذهنی شما را کامل نکنند. به‌خصوص که فیلم پر از ریزه‌کاری‌هایی است که شاید برای این محدوده زمانی، زیاد باشند. پس در این زمینه خیلی وسواس به خرج ندهید.

۲- شاید اپیزود دوم (ایتالیا) ناهمگون‌ترین اپیزود «پاپ» باشد. داستانی که انتخاب شده، دربرگیری دو داستان دیگر را ندارد: سیاه‌پوستان بوشهر، شدیدا و به مثابه یک امر حیاتی، اخبار را پی‌گیری می‌کنند تا بلکه امیدشان برای انتخاب یک پاپ سیاه‌پوست به نتیجه برسد. موضوع کمی فانتزی به نظر می‌رسد، به‌خصوص در مقایسه با اپیزودهای دیگر. شاید اگر مخاطب هدف جامعه آمریکا یا جوامع آفریقایی بودند، یا حتی اگر همین موضوع در فیلمی با بافت دیگری طرح می‌شد، انتخاب سوژه-با ملاحظاتی- به‌جا بود. از طرفی توی همین اپیزود دوم، قصه عاشقانه دختری روایت می‌شود که به ‌دلیل ترس از قضاوت درباره رنگ تیره پوستش، دختر دیگری را سر قرارهای حضوری با پسری می‌فرستد که اینترنتی با او آشنا شده و تلفنی هم با او حرف زده. مساله این‌جاست که دختر اصلی شدیدا لهجه جنوبی دارد و در کلام دختر بدلی که دانشجوست و از تهران آمده، کوچک‌ترین اثری از لهجه جنوبی نیست. باورش سخت است که پسر بعد از چند مکالمه با دختر اصلی و چند ملاقات با دختر بدلی، تفاوت صدای پشت تلفن را با صدایی که حضوری می‌شنود، تشخیص نداده باشد. و اساسا این ایده دختر جنوبی تا کجا می‌تواند ادامه پیدا کند؟ از جوانی حتی با هوش متوسط هم بعید است به چنین ایده‌ای برسد، چه رسد که آن را عملی هم بکند. و بعیدتر هم این است که دختری بدل‌کاری در چنین نقشی را بپذیرد. کلا فصل دوم را با اغماض نگاه کنید. به‌خصوص که یک فصل سوم دل‌چسب در انتظار شماست.