هنروتجربه ترجمه مریم شاه‌پوری: نهمین فیلم بلند کوئنتین تارانتینو با نام «روزی روزگاری در هالیوود» در لس‌آنجلس سال ۱۹۶۹ می‌گذرد؛ جایی که یک ستاره تلویزیونی ریک دالتن (لئوناردو دی‌کاپریو) و بدل و همکار قدیمی‌اش کلیف بوث (برد پیت) با پایان دوران کاری‌شان روبه‌رو هستند. اما این فیلم که در سه پرده‌اش به خیلی از سوژه‌ها و مسائل می‌پردازد، واقعا به شخصیتی تعلق دارد که مدت زمان حضور و دیالوگ‌های به‌مراتب کم‌تری نسبت به این دو شخصیت مرد دارد: مارگو رابی که نقش یک ستاره سینمای تازه‌کار به نام شارن تیت را بازی کرده است که همراه سه دوستش به دست گروه پیروان منسن در هشتم اوت ۱۹۶۹ به قتل می‌رسند. تیت که تازه با رومن پولانسکی ازدواج کرده بود، فرزندی هشت‌ونیم ماهه را باردار بود. تارانتینو در گفت‌وگو با استِفِنی زاشارک – منتقد و نویسنده قدیمی و سرشناس نشریه «تایم» – از عشق و علاقه‌اش به شهر لس‌آنجلس دوران کودکی، چالش‌های بخشیدن حیات دوباره به شارن تیت بر پرده نقره‌ای، و حتی بازنشستگی‌اش و مسائل دیگری درباره اثر جدیدش صحبت کرده است.

 

«روزی روزگاری در هالیوود» درست مثل «جکی براون» (۱۹۹۷) پر از عشق و مهربانی نسبت به شخصیت‌ها و شهر لس‌آنجلس است. ارتباطی میان دو فیلم می‌بینید؟
بله، در هر دو فیلم لس‌آنجلسی را خلق کرده‌ام که از خاطراتم برمی‌آید. در این فیلم، شهری است که من در شش‌هفت سالگی آن را می‌دیدم. به‌راحتی می‌توان همه چیز را به خاطر آورد. من خودروی «کارمان گیا»ی پدرم را به یاد دارم و شخصیت کلیف بوث برای همین چنین خودرویی دارد. همین طور بیلبوردها و برنامه‌های رادیو را به خاطر دارم. یادم هست که چه برنامه‌ها و کارتون‌هایی را در تلویزیون تماشا می‌کردم. داستان کتابی که «جکی براون» را از آن اقتباس کردم («رام پانچ» نوشته اِلمور لِنِرد) در فلوریدا روی می‌داد؛ و من رویدادگاه را به منطقه «ساوث بِی» منتقل کردم که در دهه ۱۹۸۰ آن‌جا بزرگ شدم. اما موضوع دیگر این است که شما با آدم‌های افسرده بیش‌تری طرف هستید. شخصیت‌های هر دو فیلم با ناکامی‌های خودشان دست‌وپنجه نرم می‌کنند و همه چیز جوری پیش نمی‌رود که آن‌ها می‌خواهند و این‌جا آدم‌ها در پس پرده پیچیده‌ترند.

داستان این فیلم در سال ۱۹۶۹ روی می‌دهد که دوران فوق‌العاده‌ای در هالیوود بود؛ اما با رویداد حقیقتا دلخراشی در یادها باقی مانده است. در خصوص استفاده از قتل‌های منسن به عنوان پس‌زمینه داستانی واهمه‌ای داشتید؟
خیلی در این‌باره فکر کردم. سعی‌ام را کردم و می‌دانستم که ممکن است موفق نشوم و کارم زشت به نظر برسد و فرصت‌طلبانه تعبیر شود. از همه این احتمال‌ها باخبر بودم ولی معنی‌اش این نبود که نمی‌خواهم تلاش کنم. با خودم قرار گذاشته بودم که اگر روی کاغذ به نتیجه مطلوب نرسم، فیلم را نسازم. به‌علاوه، حقیقت این است که احتمالا می‌توانستم این فیلم را پنج سال پیش به پایان برسانم؛ اما آن را کنار گذاشتم و از خودم پرسیدم که آیا می‌خواهم خانواده منسن به این اندازه، ذهنم را مشغول کند. حتی تا یک‌قدمی دست‌کشیدن از این پروژه پیش رفتم.

سعی‌ام را کردم و می‌دانستم که ممکن است موفق نشوم و کارم زشت به نظر برسد و فرصت‌طلبانه تعبیر شود. از همه این احتمال‌ها باخبر بودم ولی معنی‌اش این نبود که نمی‌خواهم تلاش کنم. با خودم قرار گذاشته بودم که اگر روی کاغذ به نتیجه مطلوب نرسم، فیلم را نسازم

می‌توان گفت که راه‌تان برای ورود به داستان را از طریق شخصیت شارن تیت پیدا کردید؟
تقریبا همین اتفاق افتاد. فکر می‌کنم دلیل عقب‌نشینی‌ام این بود که در ابتدای کار همه چیز را نمی‌دانستم. شما واقعا نمی‌دانید چیزها چطور ممکن است جواب دهند و کنار هم قرار بگیرند. فقط می‌دانستم که می‌خواهم داستان ریک و کلیف را روایت کنم و همین طور داستان شارن تیت را؛ اما باید مرحله تحقیق را پشت سر می‌گذاشتم تا متوجه شوم که چطور می‌خواهم این کار را به سرانجام برسانم.

چطور مارگو رابی را برای ایفای نقش تیت انتخاب کردید؟
او را در چند فیلم دیده بودم و فکر کردم واقعا تنها گزینه است. وقتی فیلم‌نامه را به برخی دوستانم دادم، آن‌ها خواندند و گفتند: «پس مارگو رابی را انتخاب می‌کنی، درسته؟» و جالب‌تر این‌که از او نامه‌ای به دستم رسید که می‌گفت: «من واقعاً آثارت را دوست دارم و خیلی دوست دارم روزی با تو کار کنم.» و این زمانی بود که یک هفته و نیم از پایان نگارش فیلم‌نامه می‌گذشت.

تیت قبل از مرگش فقط در چند فیلم بازی کرد؛ اما اغلب مردم او را به عنوان «قربانی منسن» می‌شناسند. به عبارت دیگر، فیلم شما به او حیات دوباره‌ای بر پرده نقره‌ای داد؛ ولی انتقادهایی به مدت زمان و میزان دیالوگ‌های این شخصیت شد که رابی به اندازه کافی پاسخ‌گوی آن‌ها نبود. یک شخصیت چقدر دیالوگ لازم دارد تا در فیلمی دیده شود و بدرخشد؟
به‌راحتی می‌شد داستانی را برای شارن در نظر گرفت که در آن با شخصیت‌های بیش‌تری صحبت کند و داستان پیش برود؛ و همین طور برای ریک و کلیف؛ اما مسأله من این بود که نیازی به داستان نمی‌دیدم. آن‌ها خودشان داستان‌اند. پس اجازه دهید روزی از زندگی این شخصیت‌ها را دنبال کنیم… در مورد شارن که با تراژدی مرگش شناخته می‌شود، فکر می‌کنم ایده شگفت‌انگیزی در فیلم وجود دارد؛ همین که او در لس‌آنجلس با خودرو این طرف و آن طرف می‌رود و کارهایش را انجام می‌دهد، فوق‌العاده است؛ و در واقع دارد زندگی‌اش را می‌کند، همان چیزی که در واقعیت فرصتش را به دست نیاورد.

دستیابی به جوهر چنین فردی – که به این شکل تراژیک از زندگی ناپدید شد – سخت بود؟
او در فیلم یک فرد واقعی است ولی توامان حضوری کوتاه دارد. او یک فرد معمولی است ولی از کیفیت خاص خودش بهره‌مند است. بیش‌تر این ویژگی‌ها را در گفت‌وگو با آدم‌هایی به دست آوردم که او را می‌شناختند.

از یک سو این موضوع مرا اذیت می‌کند که آن‌ها{جوانان} چیزی بیش از کاری که انجام می‌دهند نمی‌دانند؛ ولی از سوی دیگر، آن‌ها خیلی سریع‌اند و به‌سرعت هر موضوعی را جست‌وجو می‌کنند؛ مثلا هر وقت فیلم‌نامه‌ام را به یکی از آن‌ها داده‌ام تا بخواند، هرگز به آخرش نرسیده چون دائم هر نامی را در گوگل جست‌وجو می‌کند

مثل کی؟
با وارن بیتی صحبت کردم، همین طور با خواهرش دِبرا. با سه بازیگری صحبت کردم که عضو گروه او بودند و به‌خوبی او را می‌شناختند. من با آدم‌هایی دیدار کردم که شارن و رومن و جِی سیبرینگ را (که یکی از قربانیان بود) می‌شناختند. همه درباره او به‌قدری خوب صحبت می‌کردند که انگار حضور شیرین و خوشایندش برای این دنیا زیادی بود.

فیلم‌سازی و فیلم‌بینی نسبت به زمانی که کارتان را شروع کردید، تغییرهای بسیار زیادی کرده‌اند. هرگز نگران این موضوع بوده‌اید که تماشاگران جوان‌تر متوجه همه ارجاع‌های شما به فرهنگ عامه نشوند؟
از یک سو این موضوع مرا اذیت می‌کند که آن‌ها چیزی بیش از کاری که انجام می‌دهند نمی‌دانند؛ ولی از سوی دیگر، آن‌ها خیلی سریع‌اند و به‌سرعت هر موضوعی را جست‌وجو می‌کنند؛ مثلا هر وقت فیلم‌نامه‌ام را به یکی از آن‌ها داده‌ام تا بخواند، هرگز به آخرش نرسیده چون دائم هر نامی را در گوگل جست‌وجو می‌کند. می‌خواهم بگویم لازم نیست همه را بشناسیم. به‌علاوه، وقتی ما در گذشته یک فرهنگ و راهنمای فیلم داشتیم (که برای من «دانش‌نامه فیلم افریم کاتس» بود)، فقط همان بود و اگر به اندازه کافی مرورش می‌کردیم و علاقه داشتیم و فیلم تماشا می‌کردیم، تقریبا آن را حفظ می‌شدیم. در واقع حکم IMDB ما را داشت، با این تفاوت که بی‌وقفه به‌روزرسانی نمی‌شد! به خاطر دارم که وقتی «دانش‌نامه فیلم افریم کاتس» در اواخر دهه ۱۹۹۰ به‌روزرسانی شد و نامم را در آن دیدم، چه کیفی کردم. انگار اسمم روی لوح‌های سنگی حضرت موسی ثبت شده بود!

خیلی خوب می‌دانیم که این نهمین فیلم شماست و مدت‌هاست گفته‌اید که بعد از ساخت فیلم دهم، از کارگردانی کنار می‌کشید. اصلاً چرا به بازنشستگی فکر می‌کنید؟
جالب است که همه این سؤال را می‌پرسند و بارها به آن پاسخ داده‌ام و در نهایت این من هستم که محکوم می‌شوم چرا زیادی در این باره صحبت می‌کنم! در حالی که اصلا من این موضوع را وسط نمی‌کشم. الان هم جواب فوق‌العاده‌ای ندارم و فکر می‌کنم که هیچ چیز نمی‌تواند تا ابد ادامه داشته باشد.

منبع: تایم