هنروتجربه- رضا حسینی: سمیح کاپلان‌اوغلو (متولد چهارم آوریل ۱۹۶۳) نویسنده، کارگردان و تهیه‌کننده ترک، در سال ۱۹۸۴ به استانبول نقل مکان کرد و چند سالی در شرکت‌های تبلیغاتی کار کرد. او فعالیت‌های سینمایی‌اش را از ۱۹۸۶ با دستیاری فیلم‌برداری دو مستند تحسین‌شده آغاز کرد و در ۱۹۹۴ نویسندگی و کارگردانی را در یک مجموعه تلویزیونی موفق تجربه کرد تا این‌که بالأخره در ۲۰۰۱ با اولین فیلم بلندش «دور از خانه» جایزه بهترین کارگردانی جشنواره بین‌المللی سنگاپور را به دست آورد.
او با دومین فیلمش «سقوط فرشته» به جشنواره بین‌المللی فیلم برلین ۲۰۰۵ راه یافت و در خلال سال‌های ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۰ سه‌گانه «یوسف» را تهیه و کارگردانی کرد؛ اولین فیلم «تخم مرغ» در جشنواره کن به نمایش درآمد و در جشنواره‌های فجر، بالدیبیا و بانکوک جوایز بهترین کارگردانی را برنده شد. دومی «شیر» در جشنواره ونیز روی پرده رفت و «عسل» هم خرس طلایی شصتمین جشنواره برلین را برد. کاپلان‌اوغلو که به عنوان یکی از مؤثرترین فیلم‌سازان سینمای ترکیه شناخته می‌شود تا امروز بیش از ۲۸ جایزه بین‌المللی را به دست آورده است. او در سال ۲۰۱۳ به عنوان عضو هیأت داوران فیلم‌های کوتاه و سینه‌فونداسیون جشنواره کن برگزیده شد. به‌علاوه، عضوی از آکادمی فیلم اروپا و آکادمی آسیا پاسیفیک اسکرین هم هست.
«گندم» سال گذشته در جشنواره جهانی فیلم فجر روی پرده رفت و در بخش بین‌الادیان برنده جایزه بهترین فیلم شد. این گفت‌وگو سال گذشته و در حاشیه جشنواره با کاپلان‌اوغلو انجام شد،بخش‌هایی از آن منتشر اما نسخه کامل آن (که تا حدی بررسی فیلم را هم شامل می‌شود) منتشر نشده بود و حالا به بهانه اکران فیلم در سینماهای گروه هنروتجربه می‌توانید آن را مطالعه کنید. کاپلان‌اوغلو در گپ پیش از آغاز گفت‌وگو، اشاره کرد که نزدیک به ده سال است که پیگیر جشنواره فیلم فجر است و از دوستان عباس کیارستمی بود. «گندم» پیش از نمایش در سی‌وششمین جشنواره جهانی فجر، جایزه بهترین فیلم جشنواره بین‌المللی توکیو را برنده شده بود.

 ما از سینمای ترکیه چنین فیلم متفاوت و به‌نوعی پساآخرالزمانی‌ای را سراغ نداریم. واقعا همین طورست یا این‌که فیلم‌هایی ساخته شده‌اند که خارج از ترکیه کم‌تر دیده شده باشند؟
بله، در این حد و اندازه و در این حوزه، فیلمی ساخته نشده است و حتی از نظر مفهومی که من به دنبالش بودم، در سینمای ترکیه فیلمی را به خاطر نمی‌آورم.

«گندم» فیلم پرهزینه و جاه‌طلبانه‌ای است که فیلم‌برداری آن در کشورهای مختلفی انجام شده است. چه‌طور سراغ چنین پروژه‌ای رفتید که در کارنامه شما هم فیلم متمایزست؟
این پروژه خیلی زمان‌بر شد و نزدیک به چهارپنج سال درگیرش بودیم. «گندم» تولید مشترک آلمان، جمهوری چک، سوئد، فرانسه، قطر و ترکیه است و بر همین اساس، موافقت با فیلم‌نامه و تأمین سرمایه لازم برای تولید، زمان زیادی برد. اما خدا را شکر که در نهایت توانستیم این فیلم را بسازیم. اما لوکیشن‌ها از سه کشور ترکیه، آلمان و ایالات متحده انتخاب شدند.

می‌توانید بگویید فیلم را با چه بودجه‌ای ساختید؟
نه، محرمانه است (می‌خندد).

به هر حال بخشی از زحماتی که صرف فیلم شده، از فضاسازی و وحدت لوکیشن‌های مختلف در شکل دادن به یک جهان یکپارچه پساآخرالزمانی برمی‌آید. در این میان، تأثیر آثار مطرح ژانر علمی‌خیالی به‌خصوص فیلم‌های هالیوودی احساس می‌شود. برای این فیلم از منابع خاصی الهام گرفتید؟ البته فیلم در ابتدا وامدار سینمای آشنای غرب به نظر می‌رسد و در ادامه، از آن فاصله می‌گیرد و به سینمای شرق و مفاهیم عرفانی و دیدگاه‌های مذهبی نزدیک می‌شود.
تمامی فیلم و حتی بخش‌های ابتدایی که یک دنیای تکنولوژیک را به تصویر می‌کشند، برآمده از فکرها و ایده‌های خودم است و از فیلم یا فیلم‌های خاصی برداشت نکردم. الان این‌جا اینترنت و موبایل داریم اما اگر چندصد کیلومتر از شهر دور شویم ممکن است به سرزمینی برسیم که در آن هیچ فناوری یافت نمی‌شود. پس دنیای فیلمم بر اساس واقعیت شکل گرفته و برای رسیدن به آن لازم نبود از تخیل خاصی بهره ببرم. آدم‌ها در بعضی نقاط زمین از آخرین فناوری‌ها استفاده می‌کنند و در طرف مقابل، جاهایی مثل آفریقا داریم که مردم حتی غذایی برای خوردن ندارند. هر دوی این‌ها، واقعیت دنیای ماست.

فیلم‌های محبوب‌تان در ژانر علمی‌خیالی کدام‌ها هستند؟
فیلم‌های علمی‌خیالی با بُعد متافیزیکی و فلسفی را بیش‌تر دوست دارم. اما واقعا بر این باورم که با «گندم» فیلم علمی‌خیالی کار نکردم و این فیلم برآمده از حقیقت این روزگارست.

به نظرم حقیقت دنیا دقیقا همین است که شما در روزگارِ حکم‌فرمایی فناوری، به این بُعد شرقی و عرفانی قضیه هم پی ببرید. برای همین خواستم تماشاگران فیلم را به چنین سفری برای کشف حقیقت ببرم. ذهن تماشاگران را فناوری پر کرده است ولی شاید به این موضوع پی ببرند که باید دنبال چه باشند

نگران نبودید تغییر فاز «گندم» از فیلمی پساآخرالزمانی با لوکیشن‌های مدرن و گاه هراس‌انگیز به درامی شرقی که قرار است سفر بیرونی و درونی شخصیت اصلی را تصویر کند، تماشاگران را پس بزند؟ متوجه ساختار فیلم‌تان هستم اما عموم تماشاگران (ناخودآگاه) با پیش‌فرض‌های‌ خود به دیدن فیلم‌ها می‌روند و در اولین مواجهه، نمی‌توانند آثاری را هضم کنند که دست به تجربه زده‌اند.
برای من مسأله‌ای نبود و به نظرم تماشاگر، فیلم را تا پایان دنبال می‌کند،البته متوجه منظورتان هستم. برای من ترسی نداشت و می‌دانم که پی بردن به حقیقت خیلی دشوارست و این دقیقا همان کاری بود که می‌خواستم در فیلم انجام بدهم. ممکن بود بیننده‌ها اذیت شوند ولی برای نشان دادن این حقیقت باید این کار را می‌کردم. فراموش نکنیم که کسی که راهش را گم نکند هیچ‌وقت نمی‌تواند راه درست را پیدا کند. برای همین در زیر این دنیای فناوری‌محور و پرزرق‌وبرق که امروز انگار بالای همه چیز قرار گرفته است، ما به دنیایی می‌رسیم که صاحب یک دیدگاه عرفانی و شرقی است. بزرگ‌ترین دعای حضرت محمد(ص) این بود: «خدایا حقیقت عالم را به من نشان بده.» پس به نظرم حقیقت دنیا دقیقا همین است که شما در روزگارِ حکم‌فرمایی فناوری، به این بُعد شرقی و عرفانی قضیه هم پی ببرید. برای همین خواستم تماشاگران فیلم را به چنین سفری برای کشف حقیقت ببرم. ذهن تماشاگران را فناوری پر کرده است ولی شاید به این موضوع پی ببرند که باید دنبال چه باشند. من سینما را مثل شعر می‌بینم. اگر فقط به کلمه‌های یک بیت توجه کنید چیزی نمی‌فهمید ولی اگر از ظاهر واژه‌ها عبور کنید و ایهام‌ها را درک کنید، آن وقت است که متوجه معنی اصلی شعر می‌شوید. فیلم من – و در کل سینما – هم همین هست. به همین خاطر در پایان «گندم» کاری کردم که سؤال‌هایی در ذهن مخاطب ایجاد شود. می‌دانم که این سؤال‌ها در ذهن همه شکل نمی‌گیرند و ممکن است برخی بعد از خروج از سالن بگویند: «دقیقاً چی کار کرده بود؟» یا «چه‌قدر بی‌مفهوم بود!» این‌ها طبیعی‌ست چون همه در دنیا به دنبال علامتِ سؤال‌های خود نمی‌روند و همیشه دنبال حقایق نیستند؛ مثلاً اغلب فیلم‌های عباس کیارستمی یا مجید مجیدی ممکن است برای خیلی‌ها نامفهوم و ناملموس باشند اما گروهی که واقعاً‌ دنبال حقیقت‌اند این فیلم‌ها را دوست دارند. فیلم من هم همین طورست و کاری نمی‌توانم در این باره بکنم. اگر بخواهم فیلمی درست کنم که همه دوست داشته باشند باید یک فیلم عاشقانه و کمدی بسازم که هیچ‌وقت این کار را نمی‌کنم.

ما هم دوست نداریم شما این کار را بکنید… در واقع من هم به اندازه خودم و این یک‌دفعه‌ای که فیلم را روی پرده دیدم از آن لذت بردم و اتفاقاً سؤال‌هایی دارم که باید سر فرصت با تماشای دوباره فیلم جوابی برای آن‌ها پیدا کنم. حالا برویم سراغ طی طریق شخصیت اصلی پروفسور اِرول که به آن نمای پایانی می‌رسد که مورچه‌ها بذرهای گندم را در دل زمین ذخیره کرده‌اند. من یاد حرف‌های جرج کارلین افتادم که جایی می‌گوید: «ما داریم در کار زمین دخالت می‌کنیم.» پروفسور با بهره‌گیری از تمام دانش بشری و اصلاح ژنتیکی و… تلاش می‌کند در یک دنیای پساآخرالزمانی به بذر گندم برسد ولی در پایان و در نمایی از بالا (از آسمان به زمین) می‌بینیم که حتی در چنین دنیایی هم چرخه طبیعت حفظ شده و فرایند بازیابی در جریان است.
بله، پروفسور در صحنه پایانی می‌فهمد که طبیعت کار خودش را می‌کند و کار او بی‌معنی است. ما در پایان نقشه جایی را می‌بینیم که مورچه‌ها در آن زندگی می‌کنند (تصویر شماره یک؛ قاب پایانی فیلم)؛ آن‌ها در جایی غذاها را انبار کرده‌اند، جایی را به خواب اختصاص دادند و در جای دیگری تخم‌ها یا بچه‌ها نگهداری می‌شوند. این صحنه را از بالا گرفتم تا حالت صفحه قطب‌نما و چهار جهت اصلی نیز تداعی شود؛ و این‌که پروفسور حواسش هست که با حفاری اشتباه، باعث نابودی چیزی نشود. تمرکز ارول جایی است که غذاها انبار شده‌اند.

چه‌طور به این نقشه رسیدید؟
روزی هنگام گردش در دشت با پیرزنی ترکمن آشنا شدم و از او پرسیدم  «در این منطقه قحطی داشتید؟» او تأیید کرد و در خصوص این‌که چه‌طور حیات مردمانش ادامه پیدا کرد، داستان یک پیرمرد و نصیحتش را بازگو کرد که به آن‌ها گفته بود از لانه مورچه‌ها بذر گندم را درآورند و بکارند. این نقشه را آن زن برای من کشید. اصلا در اواخر فیلم دکتر جمیل از پروفسور ارول می‌پرسد: «گندم یا نفس؟» نفس یعنی حکمت و گندم یعنی بذر. در قرآن آمده است که نفسِ حضرت خضر خیلی مهم‌تر از آن گندم بود و اگر نفس حقش نبود، گندم هم پیدا نمی‌شد. برای همین وقتی پروفسور در پایان گندم را پیدا می‌کند به‌ او می‌گوید نفس؛ چون انگار حیات را یافته است.

اصلا این رسیدن به حیات در تغییر لوکیشن‌های فیلم و محیط پیرامون هم به شکل بصری ترجمان شده است و فراتر از شخصیت پروفسور همه انسان‌ها را در بر می‌گیرد. اما شاید ما نجات پروفسور را می‌بینیم چون از همان معدود آدم‌هایی است که دنبال جواب‌های خود می‌روند. فیلم با تصویری شروع می‌شود که آدم‌ها را در پشت حصاری فلزی نشان می‌دهد و ما زندانی بودن همه انسان‌ها (چه دانشمندان و چه آن‌هایی که سوژه آزمایش‌اند) را با ترکیب‌بندی‌ها و استفاده از خطوط عمومی محیط پیرامون می‌بینیم.
ما بر اساس تفاسیر قرآن کریم بود که صحنه شکستن قایق را هم طراحی کردیم. چون رهایی از «وجود» است و نقطه عطفِ طی طریق پروفسور. انگار وجود قهرمان داستان شکسته می‌شود و از تمام تعلقات و مادیات دور می‌شود. ما اگر واقعا بتوانیم حکمت دنیا و آفرینش را درک کنیم شاید بتوانیم فناوری‌ها را در همان راه به کار بگیریم. مشکل‌مان این است که فکر می‌کنیم همه چیز را ما به وجود آوردیم. می‌دانید بومیان جنگل‌های آمازون، زمان را از روی رنگ چشم گربه‌ها تشخیص می‌دهند؛ و این چیزی است که در خود طبیعت وجود دارد. مردمک چشم گربه‌ها خیلی به نور حساس است. خدا به ما عقل و قلب داده است و اگر بتوانیم این دو را هم‌سو کنیم، می‌توانیم به جواب خیلی از سؤال‌های‌مان برسیم. اما چون همیشه با عقل‌مان پیش می‌رویم همواره مشکلاتی داریم.