«دوباره زندگی» واجد یک انرژی درونی از دمیدن پویایی در حیات سالمندان است

ماهنامه هنروتجربه-سحر عصرآزاد:«دوباره زندگی» به زندگی روزمره یک زوج سالمند می‌پردازد که در آستانه دست شستن از زندگی و پناه بردن به خانه سالمندان، با یک اتفاق ناخواسته دوباره پویایی به زندگی آن‌ها بازمی‌گردد.

رضا فهیمی پس از ساخت فیلم‌های کوتاه و موفقیت‌هایی که به‌خصوص با فیلم «کودکان ابری» در جشنواره‌های داخلی و خارجی به دست آورد، برای ساخت اولین فیلم بلند خود سراغ فیلمنامه‌ای از امیرمحمد عبدی و مجید اسماعیلی پارسا رفته که سابقه نگارش فیلمنامه‌های «لاک قرمز» و «گمیجی» را در کارنامه دارند.

محور اصلی قصه زوج سالمندی به نام ریحان (گلاب آدینه) و اصلان (شمس لنگرودی) هستند که فیلم با ترسیم موقعیت اولیه آن‌ها آغاز می‌شود. زن و مردی تنها که خرمالوهای حیاط خانه‌شان بهانه ارتباط بچه‌های محل و همسایه‌ها با آن‌هاست. زن دچار حواس‌پرتی و فراموشی مقطعی است، اما مرد به‌ظاهر سالم می‌نُماید، تا جایی که موقع دنبال کردن بچه‌ها علایم بیماری و کسالت در او نمایان می‌شود.

در چنین موقعیتی که ریحان تلاش می‌کند با شیوه‌های شخصی همچون نوشتن جای اشیا و… در یک لیست مخفی و مراجعه به آن برای پیدا کردن وسایل مورد نیازش، خود را سالم و سرحال نشان دهد، اصلان با پیشنهاد رفتن خودخواسته به خانه سالمندان، کدی از یک نگرانی و رازی پنهان می‌دهد. همان‌طور که نشانه‌هایی همچون خریدن پارچه کفن و تهیه پول برای خرید قبر دو طبقه، از قریب‌الوقوع بودن مرگ در ذهن او خبر می‌دهد.

به شیوه درام‌های کلاسیک، وقتی ریحان هم متقاعد و راضی به رفتن به خانه سالمندان می‌شود و همراه شوهرش به شیوه‌ای نمادین و تصویری، شروع به بستن بار سفر می‌کنند، یک خبر ناگهانی این تصمیم و روند پیش‌بینی‌شده درام را تغییر می‌دهد.

بازگشت امیر، تنها پسر این زوج، با همسر و فرزندش از خارج از کشور، رویدادی ناگهانی و بدون مقدمه است که روند درام را دچار تغییر و تحول می‌کند، اما ناممکن نیست و به همین دلیل هم در بافت قصه جای خود را پیدا می‌کند.

به‌خصوص که این بازگشت تبدیل می‌شود به تمهیدی دراماتیک برای کدگذاری‌های تصویری تا به نوعی با از سر گرفتن جریان زندگی بین این زوج مواجه شویم؛ همچون روح زندگی که در کالبد حیات آن‌ها جاری می‌شود. همچون همان ریسه‌های رنگی که رنگ‌وبوی جشنی برای پاسداشت زندگی را پیدا می‌کنند.

اما نشانه‌های بد مانند همان لامپ‌هایی که با قطرات باران اتصالی کرده و می‌سوزند، با دیر کردن مهمانان خودنمایی می‌کنند و نهایتا تماس تلفنی که خبر از مرگ زوج جوان و زنده ماندن نوزاد آن‌ها می‌دهد.

هرچند مشخص است طراحی اصلی نویسندگان و کارگردان در جهت بسترسازی برای رسیدن به درامی بوده که مفهوم مرگ را در زندگی به‌انتهارسیده یک زوج سالمند، به دمیدن روح زندگی تغییر دهد (که ایده جذاب و هوشمندانه‌ای است)، اما مشکل در چینش نشانه‌ها و روند درام برای رسیدن به این نقطه مهم است. چراکه از پیش تعیین‌شده بودن این طراحی موقعیت و تعدد حادثه و اتفاق برای رسیدن به مواجهه ریحان و اصلان با نوه‌شان و تنهایی ناگزیر با یک نوزاد، به‌شدت در فیلم برجسته و پررنگ است و کمتر ظرافتی در پرداخت این موقعیت به چشم می‌خورد.

هم‌چنان که از لحن و زبان تصویری فیلم-که مبتنی بر زبان نشانه‌ها و تصویر است- انتظار می‌رود، همان‌طور که نشانه‌های ترک و رفتن به خانه سالمندان به نشانه‌های بازگشت به زندگی پیوند خوردند، نشانه‌های مرگ و بیماری این زوج نیز به تجدید حیات با ورود یک نوزاد گره می‌خورند. مثل سکانسی که کفن به عنوان پوشش و کهنه نوزاد استفاده می‌شود و پول قبر نیز به مصرفی مشابه می‌رسد.

در این میان مولفه‌ای که تا حد زیادی مغفول مانده، روند بیماری ریحان و اصلان است که آن‌چنان‌که در فصل ابتدایی به آن پرداخته شده، در طول فیلم بسط و گسترش نمی‌یابد. مانند آثار فراموشی مقطعی و حواس‌پرتی ریحان که تنها به یک بار جا گذاشتن نوزاد در خانه ختم می‌شود، یا بیماری اصلان که بروزی مشابه عارضه قلبی داشته، اما به عنوان تومور مغزی مطرح می‌شود.

هر چند افشا شدن بیماری اصلان به‌جا و در ادامه نشانه‌گذاری ابتدای فیلم درخصوص نگرانی او از تنها ماندن ریحان و پیشنهاد رفتن به خانه سالمندان است، اما ای‌کاش بروز و نمود بیماری او متناسب با بیماری طرح‌شده یا بیماری متناسب با نشانه‌های بروز انتخاب می‌شد تا روند پیشرفت بیماری هر دو طی درام باورپذیر و ملموس می‌شد.

تلاش ریحان و اصلان برای سپردن نوه‌شان به خانواده‌ای از دوست و آشنا تا بتوانند با خیال راحت دنبال زندگی‌شان بروند، موجز و قابل قبول پرداخته شده، همان‌طورکه پیدا شدن پدر و مادر عروس سیاه‌پوست برای منطقی شدن تبعات مرگ پسر و عروس در فیلم گنجانیده شده و طبعاً اگر نمی‌بود، سوال‌برانگیز می‌شد.

اما باید از شاه‌سکانس فیلم به عنوان سکانس فینال نام برد که با بازی ظریف و زیرپوستی گلاب آدینه کارکردی دوگانه پیدا می‌کند. ریحان درگیر تبعات فراموشی و حواس‌پرتی به یک‌باره نگاهی تازه به نوزادی که روی پایش خوابیده می‌کند. گویی در سفر زمان به گذشته رفته و دوباره همان مادری شده که امیر را بزرگ کرده است. انگار این نوزاد سیاه‌پوست همان فرزند ازدست‌رفته‌ای است که موهبت فراموشی، دوباره او را به ریحان باز پس داده و مادر همچون نوزادی تازه‌یافته او را در آغوش می‌کشد.

با چنین رویکردی است که می‌توان «دوباره زندگی» را با همه نقاط قوت و ضعفی که دارد، فیلمی در ستایش زندگی سالمندی دانست که به مدد تخیل خالقانش امکان این مابه‌ازاسازی را به قهرمانانش داده تا از نیمه‌راه خانه سالمندان و مردن پیش از مرگ، به زندگی بازگردند.

فیلمی که می‌توان این دغدغه‌مندی مشترک را در همه اجزایش، از فیلمنامه تا جنس کارگردانی، نوع میزانسن، کادربندی‌ها، موسیقی متن و… به‌خصوص بازی‌های گرم و متناسب گلاب آدینه و شمس لنگرودی دنبال کرد. از همین رو است که فیلم به جای تبدیل شدن به اثری کند و کسل‌کننده به واسطه دنبال کردن روزمرگی یک زوج سالمند، واجد یک انرژی درونی از دمیدن پویایی در حیات آن‌هاست.