«کارت پرواز» فیلم نوآر نیست، اما از مشخصه‌های ساختاری این سینما بهره می‌برد.

ماهنامه هنروتجربه-شهرام اشرف ابیانه:برای فیلمی مثل «کارت پرواز» تحلیل و کشف نشانه‌های زیبایی‌شناسی و نوشتن جستار دردی را دوا نمی‌کند. فیلم را باید دید. خود فیلم با مخاطب حرف خواهد زد. بازی حیرت‌انگیز ندا جبرائیلی و قاب‌بندی‌های عکس‌گونه از آدم‌ها و شهری که قهرمان‌ها را در خود بلعیده، خود به‌تنهایی گویاست. این اندازه تسلط و هوشمندی در ابزار سینما و نشانه‌های بصری را در کمتر فیلم ایرانی این سال‌ها دیده‌ایم.

پرسه‌های شبانه دو قهرمان فیلم در شب ما را یاد فیلم نوآرهای ماندنی‌ای چون «جنگل آسفالت» جان هیوستون می‌اندازد. با این تفاوت که جای قهرمان زن و مرد فیلم عوض شده است و این مرد است که دارد زن را همراهی می‌کند. «کارت پرواز» فیلم نوآر نیست، اما از مشخصه‌های ساختاری این سینما بهره برده تا واماندگی این دو آدم غریب و قربانی را در شهری گرگ‌صفت‌گونه تصویر کند. هر دو، مثل قهرمانان فیلم نوآر، به گونه‌ای در حال فرارند. کسی پناهشان نمی‌دهد. شهر آن‌ها را فراموش کرده.

دختر به‌واقع مرده‌ای است که پا به شهر گذاشته و شهر پسش می‌زند. پسر جوان همراه دختر، با همه بدخلقی‌ها، نمی‌تواند این واقعیت را باور کند. درنهایت اما او هم دختر را رها خواهد کرد. دختر بخشی از خاطره این شهر است. با دمیدن صبح او دیگر نخواهد بود. آخرین نمای فیلم که مسیر اتوبوس‌های بی‌آرتی را نشان می‌دهد، انگار از منظر دختر مرده دیده می‌شود.

صبح طلوع کرده و چیزی از شهر کم شده که شاید رنگی از معصومیت داشته. شهری که در فیلم می‌بینیم، با بی‌تفاوتی مرگ این معصومیت تلف‌شده را به نظاره نشسته. دوربین مهدی رحمانی آن‌قدر خون‌سرد و با فاصله قربانی‌اش را در قاب گرفته، گویی داخل یک کشتارگاهیم و منتظر آن‌که وقت رفتن شود.

«کارت پرواز» شباهت‌های آشکاری به فیلم «ماریا سرشار» از برکت جوشوا مارستون دارد. فیلمی کلمبیایی درباره حمل‌کنندگان مواد مخدر. فیلمی درباره دردسرهای دخترانی که وارد این پیشه شده‌اند. «کارت پرواز» ترجیح داده در همین شهر بماند و روی قربانی‌اش زوم کند. فیلم آخرین ساعات زندگی این دختر است.

شب‌گردی‌های پسر و دختر از سویی ما را یاد «شب‌های روشن» فرزاد موتمن هم می‌اندازد. این‌جا اما از عشق خبری نیست. پسر هم به این دلیل همراه دختر شده، چون دلش برایش می‌سوزد. کاری از دست کسی ساخته نیست. پیرزنی هم که دختر گریان را در آغوش می‌گیرد، جز این‌که برایش دعا کند، کاری نمی‌تواند کند. دختر را می‌توان به مسیحی شبیه کرد که هر شب در گوشه کنار این شهر جان می‌دهد و کسی نه می‌فهمد، نه برایش مهم است.