هنروتجربه:روبرت صافاریان، منتقد، نویسنده  و مترجم در یادداشتی که در روزنامه ایران منتشر شده، با تیتر «عادی شدن شر» به فیلم «خانه پدری» پرداخته که در ادامه می‌آید:

سرانجام می‌توان «خانه پدری» را به شکل طبیعی دید و درباره‌اش گفت‌وگو کرد. می‌توان مهارت‌های کارگردانی عیاری را ستود یا برعکس از سادگی بیش از اندازه فرم بصری فیلم یا ضعف و قوت فصل‌های مختلف آن نسبت به یکدیگر سخن گفت و فیلم را به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرد. در این تفسیرها مسلماً ظلمی که در طول تاریخ بر زنان روا شده جای مهمی دارد.

فیلم پر است از زنانی که هریک به نحوی مظلوم واقع شده‌اند و مردانی که به درجات مختلف ظالم‌اند، هرچند هیچیک به طور مطلق بی‌عاطفه نیستند و گویی اگر ظلمی می‌کنند به سبب آن است که به قول یکی‌شان از گهواره این طور تربیت شده‌اند. اصلاً تأثیرگذاری خشونت صحنه قتل ابتدای فیلم به این سبب است که خیلی معمولی اتفاق می‌افتد و کسانی که مرتکب آن می‌شوند به‌صورت هیولا تصویر نشده‌اند؛ یکی از آنها پسربچه‌ای است که از دستور پدر اطاعت می‌کند و دیگری پدری که نگران حرف مردم و به‌طور خاص حرف برادرش است که درباره بی‌ناموسی دخترش چیزی می‌گویند. جالب است که فیلم درباره «گناه» دختر هیچ چیز نمی‌گوید و این به آن معناست که دختر هرکاری که کرده باشد این مجازات به‌شدت ظالمانه است. (این معمولی بودن آدم‌هایی که مرتکب جنایت می‌شوند یادآور رویکرد هانا آرنت در کتابی به‌نام «عادی بودن شر» درباره محاکمه آیشمن است.)

به‌نظرم فیلم قشر خاصی را محکوم نمی‌کند بلکه از خشونت ریشه‌داری در سنت جامعه سخن می‌گوید و اصلاً شاید به همین دلیل است که به مذاق کسانی خوش نمی‌آید.

اما این‌ها بیشتر درباره فصل نخست فیلم است. طرح کلان «خانه پدری» زندگی یک خانواده است در پنج مقطع زمانی به فاصله‌های ده-بیست ساله؛ خانواده‌ای که رازی دارد. در زیرزمین خانه جسدی مدفون است. بر جنازه خاک ریخته‌اند، روی خاک را سنگفرش کرده‌اند و گفته‌اند دخترک ــ ملوک ــ فرار کرده و به خانه برنگشته و به خیال خود پرونده موضوع را بسته‌اند ــ به خیال خود. اما این جنازه طی دهه‌ها مدام قربانی می‌گیرد. مادر خانواده را می‌کشد و نسل اندر نسل بر روابط آدم‌های خانواده سایه انداخته است؛ همه از این زیرزمین، از این مرده مظلوم می‌ترسند. البته زندگی عادی خانواده ادامه پیدا می‌کند. دخترها بزرگ می‌شوند، ازدواج می‌کنند، پدر می‌میرد، نوه‌ها به دنیا می‌آیند، نوه‌ای در فکر وصلت است، اما بحرانی در زیر هر آن روال عادی زندگی را تهدید می‌کند. فیلم درباره آن نقاط بحرانی است که جنازه یک بار دیگر حضور خود را به نمایش می‌گذارد، اما آن دوره‌های زندگی عادی هم واقعی‌اند و ما نتایجش را می‌بینیم.

این طرح کلان درباره دشواری پنهان کردن ظلم و قتل ناحق است. پنهان کردن قتل یک مظلوم آسان نیست. حادثه در ذهن پیرامونیان به حیات خود ادامه می‌دهد و از آنجا به نسل‌های بعد منتقل می‌شود. حادثه حتی از اندیشه قاتلین محو نمی‌شود، هرچند در آن‌ها نشانی از پشیمانی نمی‌بینیم. پدر بر سر جنازه گریه می‌کند، برادر سال‌ها بعد سر جنازه فاتحه می‌خواند، با وجود اینکه به‌راحتی می‌گویند «اتفاقی‌ست که افتاده است».

اینکه فیلم از اول تا آخر در یک خانه می‌گذرد نیز معنادار است. این خانه پدری‌ است. همان خانه پدری که در فیلم‌های بسیاری با رنگ‌های دلنشین نقاشی شده است. و البته خانه زیبایی‌ هم هست. اما این زیبایی آمیخته است به جنایت. آنچه از آن به‌عنوان سنت سخن می‌گوییم، هم آن زیبایی است و هم آن جنایت. سنت هم زیباست و هم ظالمانه. «خانه پدری» علیه زیباسازی یکسویه سنت هم هست. در این خانه‌های زیبا که ما امروز چه بسا از از میان رفتن‌شان دل می‌سوزانیم، در ضمن مکان‌هایی هستند که از این دست قتل‌های ناموسی در آن‌ها روی داده است.

در فصل پایانی فیلم کاراکتر شهاب حسینی، خطاب به خریدار خانه که قصد کوبیدن آن را دارد، جمله‌ای دارد به این مضمون که تهران پر از این خانه‌هاست. نمی‌دانم شما در پایان فیلم نسبت به کوبیدن این خانه چه احساسی داشتید؟ آیا با کوبیدن آن سرانجام پرونده قتل بی‌رحمانه‌ای که در ابتدای فیلم دیدیم بسته می‌شود و نسل‌های جدید می‌توانند زندگی جدیدی را شروع کنند؟ خانه‌ها‌‌ی پدری را باید کوبید یا باید حفظ کرد؟ باید فراموش‌شان کرد یا با آنها روبه‌رو شد؟».