هنروتجربه:روزنامه سازندگی در یادداشتی نوشته کریم نیکونظر با تیتر «فاوست شرفی» فیلم «زغال» به کارگردانی اسماعیل منصف بررسی کرده است که در ادامه می‌آید:

«درست در روزهایی که سینماهای ایران با فیلم‌های مطربی، رقص‌و آواز و آتراکسیون لاله‌زاری تسخیر شده، وقتی که دیگر به‌نظر می‌رسد به اسم فیلم عامه‌پسند می‌شود هر جفنگی ساخت، یک فیلم جمع‌وجور اما جدی و مهم در سینماها اکران شده است؛ انگار خود سینما پادزهرش را تولید کرده تا مبادا از دیدن این همه مسخره‌بازی اوردوز کنیم و یک‌جوری بفهمیم که هنوز پرده‌ بزرگ سینما جای فیلم‌هایی است که بدون ادعا می‌توانند حرف جدی بزنند و بدون اداواطوار، با قدرت قصه‌گویی تماشاگرشان را میخکوب و سرگرم کنند و اگر حوصله داشت به فکر وادارند. دارم از فیلم «زغال» حرف می‌زنم، از فیلمی که در گروه هنروتجربه اکران شده و از بخت بدش با تبلیغات کم هنوز نتوانسته چیزی بیشتر از تک سئانس‌های پراکنده در سالن‌های سینما پیدا کند.

یک. «زغال» فیلمی جدی و عبوس است، ربطی به دنیای الکی‌خوش این روزهای سینمای ایران ندارد. موضوعی جدی دارد و با همان جدیت با آن برخورد می کند. به‌جای باج دادن به تماشاگر برای دلگرم کردن یا امید دروغین بستن به وقایع زندگی او را با سطحی سخت‌تر مواجه می‌کند. در یک کلام «زغال» فیلم «ناراحتی» است، نمی‌گذارد تماشاگر آب خوش از گلویش پایین برود و فکر کند که یک پایان خوش دم‌دستی می‌تواند همه‌چیز را روبه‌راه کند؛ منحنی دراماتیک فیلم مدام بالا و پایین می‌رود و قصه‌ مواجهه‌ یک نفر در برابر جمع را در تقابل روستا-شهر تعریف می‌کند و به جای ساختن حماسه روی تولد نیرویی اهریمنی مانور می‌دهد. اما با هوشمندی تماشاگر را درگیر سئوالات بی‌شمار درباره‌ ماهیت رویداد می‌کند. تلخ است و تکان‌دهنده و عبوس. شبیه پتکی است که سر تماشاگر فرود می‌آید و او را از دنیای خیالی بیرون می‌کشد و نشان می‌دهد که چطور زندگی گاهی سخت‌ترین رویه‌اش را نشان می‌دهد و آرزوها را برباد می‌دهد.

دو. «زغال» فیلمی است درباره‌ تحقیر؛ آن‌ها که شیفته مضمون «انگل/پارازیت» بونگ جون-هو هستند و ایده‌ تضاد طبقاتی و رویارویی آدم‌های دو طبقه را در آن جذاب می‌دانند بد نیست «زغال» را ببینند و دقت کنند که فیلم اسماعیل منصف چطور با این پدیده مواجه می‌شود. تنها نمونه‌ ایرانی که برای پرداختن به چنین مضمونی سراغ دارم «طلای سرخ» جعفر پناهی است، قصه‌ مردی که بیشتر از دزدی از یک طلافروشی می‌خواست بداند چه چیز باعث می‌شود که طلافروش او را خرده‌پا تصور کند. در «زغال» این سئوال دراماتیک‌تر است، آن اندازه بُرّنده نیست و بیشتر به مایه‌های سواستفاده و طمع تنه می‌زند. اما با هوشمندی کارگردان‌اش وعده‌ آشتی طبقاتی نمی‌دهد، که اختلاف‌ها را عیان می‌کند و خشم را شفاف و صریح نمایش می‌دهد. «زغال» تحقیر را نه در دل یک دشمنی طبقاتی که در مناسبات ساده‌ خانوادگی، دوستی‌ها و رفاقت‌ها و حتی رابطه‌ کاری نمایش می‌دهد؛ وقتی مردم از کمک کردن به هم دست می‌کشند نتیجه‌ای جز خشم به همراه ندارد. «زغال» درباره‌ همین خشم است، درباره‌ اینکه چطور یک آدم ساده‌ زغال‌فروش بابت فشار اطرافیانش ناچار می‌شود دست به خلاف بزند و بعد هم هوش از سرش بپرد چون او می‌فهمد همه‌ بدهکاری‌اش محصول توطئه‌ دوست و آشناست.

سه. مزیت مهم فیلم اسماعیل منصف این است که از آنچه که هست نمی‌ترسد و بابت‌اش شرمنده نیست. نمی‌خواهد از آنچه که هست بزرگ‌تر جلوه کند. به همین دلیل هم برای آدم‌ها و وقایع و موقعیت‌هایش وقت می‌گذارد. اول از همه قادر است که «آدم» بسازد، آدمی که پوست و گوشت و خون دارد و این آدم است که قصه را پیش می‌برد. بنابراین بیشتر از اینکه فیلم ماجرامحور باشد متکی به رویکرد شخصیت‌ها جلو می‌رود. دست‌کم شخصیت «غیرت» که قهرمان (ضدقهرمان؟) فیلم است کاملاً ساخته می‌شود و اوست که تلاش می‌کند از چنبره‌ تقدیرش بیرون بیاید. همین آدم است که ما را کنجکاو می‌کند تا سرنوشت بقیه‌ افراد را، باقی ماجراها و رویدادها را دنبال کنیم. «زغال» فقر را توصیف نمی‌کند، آن را به ما «نشان» می‌دهد، آن را از طریق آدم‌اش بیان می‌کند.

چهار. اما جذابیت «زغال» فقط در مضمون‌اش نیست، که بیشتر در شیوه‌ قصه‌گویی است. روایت فیلم کاملاً کلاسیک است، با پایانی هوشمندانه که جای پدروپسر را تغییر می‌دهد و تراژدی را دنباله‌دار و مؤثرتر می‌کند. اما راستش این روزها ساخت یک فیلم مطابق قوانین کلاسیک سخت‌تر از ساخت فیلمی ضدقاعده است. «زغال» در ظاهر یک فیلم روستایی با حال‌وهوای معناگراست، شاید چون بازیگر شناخته‌شده‌ای در آن حاضر نیست. اما این تصور را کنار بگذارید، فیلم یک تریلر درست و حسابی است که قصه‌اش در یک روستای مرزی در غرب کشور و در نقطه‌ای با مردم ترک‌زبان می‌گذرد. همه‌چیز اول با الگوی این ژانر مطابقت می‌کند، از مقدمه‌ای که شخصیت‌ها را به ما معرفی می‌کند و بعد گره‌هایی که یکی‌یکی در مسیر ماجرا ایجاد می‌شود. اما این مسیر هر چه به پایان نزدیک می‌شود تغییر می‌کند؛ درست مثل یک فیلم هیچکاکی به جای اینکه به «غافلگیری» اعتبار ببخشد و تماشاگرش را با یک پایان‌بندی یک‌بار مصرف اما مؤثر شوکه کند با تغییر طرح و پیرنگ او را وارد مسیری دیگر می‌کند. دارم از تغییر مایه‌ جست‌وجو به مایه‌ مبارزه حرف می‌زنم؛ آنچه نقطه‌ عطف اول این فیلم را شکل می‌دهد گم شدن و جست‌وجو برای پیدا شدن یکی از شخصیت‌های اصلی است اما کمی بعد فیلم‍ساز از کنار آن عبور می‌کند، این جست‌وجو را با کشفی ساده حل‌وفصل می‌کند و تازه آنوقت است که می‌فهمیم طرح اصلی فیلم نه آن جست‌وجو که تلاش یک فرد برای خلاصی از سرنوشت‌اش است. به همین دلیل هم فیلم با وجود وابستگی به ساختار سه پرده‌ای، در آن فرم و قالب تغییری کوچک ایجاد می‌کند که متناسب با ایده‌ مرکزی‌اش داستان‌پردازی کند. این فیلمی است که هوشمندانه طرح‌ریزی شده و اجزایش مثل قلاب تماشاگر را درگیر روایت، قصه و آدم‌هایش می‌کند.

پنج. آن چیزی که به داد «زغال» رسیده اجرای ساده و بی‌غل‌وغش‌اش است؛ فیلم دنبال جلوه‌گری نیست، نمی‌خواهد قدرت اجرای کارگردان را نشان دهد، نمی‌خواهد زیبایی‌های لوکیشن را به رخ ما بکشد، نمی‌خواهد ما را با یک داستان احساساتی وادار به واکنش کند. دوربین همیشه کمی دور از موقعیت است، در فضاها مداخله نمی‌کند و بیشتر ناظر است. ما را با بازی‌ها و فضای سردوخشن و موقعیت‌های پیچیده تنها می‌گذارد. «زغال» منطق روایی واقع‌گرایاش را درست و کامل درک کرده، فهمیده که هر نوع بزرگ‌نمایی می‌تواند ساختارش را به‌هم بریزد و آن را از بین ببرد. بنابراین در اجرا خونسرد است و ساده؛ یک‌جور سادگی معقول که فیلم‌ساز را در مقام مشاهده‌گر و راوی قرار می‌دهد.

شش. البته که «زغال» فیلم بی‌نقصی نیست؛ آن انسجام و یکپارچگی دوم‌سوم اول قصه در بخش آخر کم‌وبیش متزلزل می‌شود و با تکرار وقایع کم‌کم به سمت ملال می‌رود. سردی لحن و بیان‌اش گاهی تماشاگر را آزار می‌دهد و شخصیت‌های فرعی که خوب به ما معرفی نمی‌شوند ما را درگیر نمی‌کنند. اما آن چیزی که بیشتر به چشم می‌آید امتناع کارگردان از معرفی فضاست؛ فضا نه به معنی معرفی لوکیشن، که بیش از آن به معنی نمایش جغرافیای سخت و سرد و بی‌رحمی است که می‌توانست به یک ویژگی فرمی در فیلم بدل شود. آن کارگاه زغال‌سازی که انگار ته دنیاست یا آن خانه‌ دورافتاده از شهر و باقی مردم، تنهاییِ غیرتِ زغال‌فروش را برای ما عیان نمی‌کند، همانطور که آن جنگل و سرما نمی‌تواند سختی و دشواری زیست او را کامل بیان کند. فیلم‌ساز با تمرکز روی شخصیت‌ها، انگار از پیش‌زمینه‌ داستان غافل شده و «زغال» اگر ضعفی دارد، بیشتر متوجه بی‌توجهی به این فضا و حس و حالی است که کنارش نفس می‌کشد اما به آن اعتنایی نمی‌کند.

***
فیلم اسماعیل منصف انگار نسخه‌ شرقی «فاوست» است، ترکیبی از تلاش محتوم آدم برای گریز از سرنوشت و محبوس ماندن‌اش در دایره‌ قسمت؛ هم دردناک و غمگین و تلخ است هم هشداردهنده. «زغال» پازل «خانه‌ پدری» را کامل می‌کند».

برچسب‌ها: