ماهنامه هنروتجربه-شهرام اشرف ابیانه:فیلم نمادها و نشانه‌ها، جاها و مکان‌ها و ابزار و اشیا. چیزهایی که دست فیلم‌ساز را باز گذاشته برای ساختن قاب‌های زیبایی از طبیعت بی‌جان؛ شگردی برای نشانه‌گذاری ناب سینمایی. نگاهی برآمده از سینمای اروپای شرقی، که طبیعت بی‌جان درون قاب را وسیله‌ای می‌کند برای ورود نوع جدیدی از داستان‌گویی. انگار تابلوهای طبیعت بی‌جان پل سزان زبان باز کرده‌ باشند برای نمایش پنهان آن‌چه درون قاب جریان دارد. به این همه اضافه کنید حضور همدردانه جاها و مکان‌ها را که از قاب فیلم‌های رئالیست ایرانی می‌آید. تلفیق این دو، نظام نشانه‌گذاری یگانه‌ای ساخته که فیلم را از آثار مشابه درباره مصایب زن افغان متمایز کرده.

لحظاتی هست که کاراکتر قاب را ترک می‌کند و ما می‌مانیم و قابی خالی. صدای شخصیت را خارج قاب می‌شنویم، یا سایه‌ای از او می‌بینیم در حال انجام کاری. فرصتی عالی برای نمایش سینمایی غمی که درون شخصیت لانه کرده و رهایش نمی‌کند و با حضورش در قاب، امکان حس کردنش نیست.

اشیای درون قاب کارکردی چند‌گانه دارند. سمبلیک‌اند مثل تله‌موش در قصه حوا، یا نشان‌گر روحی پنهان از گوشه‌های احساسی پنهان‌مانده از شخصیت‌اند، مثل انگشتری که در قصه مریم سمت میز پرت می‌شود و عشقی تباه‌شده را تداعی می‌کند، یا مانند دست‌بند هدیه داده‌شده نامزد عایشه، که کارکرد نمادین و پیش‌برنده داستان را هم‌زمان ایفا می‌کند. دست‌بندی نشانه اسارت، که فروخته می‌شود تا هزینه عمل ترمیم بکارت فراهم شود.

فیلم را این قاب‌های طبیعت بی‌جان دیدنی کرده. هراس، تنهایی و اضطراب سه کاراکتر اصلی‌، به واسطه حضورشان در چنین قاب‌هایی به‌دقت میزانسن‌بندی و نشانه‌گذاری‌شده، معنی پیدا می‌کند. در قصه اول، حوا، همه قاب‌ها ایستاست. نشانه اسارتی که آزادی برایش متصور نیست. در قصه مریم، تلفیقی از دوربین روی دست و قاب ایستا، نشانه تلاطم درونی شخصیت است. در قصه عایشه، گویی در حال تماشای مستندی پرافت‌وخیزیم. حرکت دوربین در تعقیب شخصیت اصلی، از عزم او برای انجام کاری برای رهایی از تنگنا خبر می‌دهد. فصل عایشه تنها جایی است که از نماهای باز استفاده شده. گویی شخصیت سرانجام، رها از قاب بسته، راهی برای نفس کشیدن و ارتباط با جامعه پیدا کرده باشد.

پایان فیلم از این منظر، بعدی فلسفی نیز به داستان اضافه می‌کند. جایی که بعد از دنبال کردن عایشه به سبک مستندهای گزارشی با دوربینی پرتنش و دائم در حال حرکت، به قابی بسته می‌رسیم از سه زن قصه؛ نشسته در اتاقی برای دیدن مامایی که گره از کارشان بگشاید. وجه اگزیستانسیالیست فیلم در همین قاب ثابت نمود پیدا می‌کند. دوربین با فاصله و در نمایی لانگ شات و با زاویه باز به تماشای سه کاراکتر فیلم نشسته. اتاقی با سه زن با پنجره‌ای که آزادی دنیای بیرون را تداعی می‌کند. تابلویی از سه زندگی که بازی جبر و اختیار را به رخ می‌کشد.