هنرو تجربه-شاهین امین: خسرو سینایی هنرمندی توانا ،فرهیخته ، متواضع و پرکار بود که به قول خودش بسیاری  از آثار کوتاه،بلند،مستند و داستانی‌اش به دلایل مختلف دیده نشده‌اند. فیلمساز که در هر دیدار  حتی اگر چندان آشنا نبودی می‌توانستی از دانش‌ فراوان ، شناخت عمیق و رفتار دلنشینش بیاموزی و لذت ببری . ۱۰ سال پیش هنگامی که در  خبرگزاری مهر مشغول بودم برای انجام گفتگویی به همراه الهام نداف  و عکاس خبرگزاری رئوف محسنی به خانه ایشان رفتیم به گرمی پذیرای ما شد با حوصله و دقت به سئوالات پاسخ داد، بعد از خداحافظی احترام همه ما نسبت به ایشان چند برابر شده بود. آن گفت‌گو که به یک متن بلند دو بخشی تبدیل و  ۷ شهریو ۱۳۸۹ در خبرگزاری مهر منتشرشد.بخش‌هایی از آن گفت‌وگو را البته با حذف سئوال در زیر می‌آید.

 

* من به این معتقدم که سینما جز ابزار نیست. مثل قلم که شما می‌توانید خیلی چیزها با آن بنویسید. شما با سینما هم می‌توانید هر چه می‌خواهید بسازید وحتی نیازی ندارید قصه داشته باشید. اما از روز اولی که این ابزار اختراع شد کسانی که شم تجاری بیشتری داشتند متوجه  شدند مردم در سطح وسیع قصه  و قهرمان دوست دارند. این قهرمانها و قصه‌ها هستند که می‌توانند مردم را به سمت سینما بکشانند. بعضی وقت‌ها هم این قصه ها متعالی‌تر و خیلی وقتها هم ممکن است در سطح نازلی باشد. اما درغرب در کنار ابزار فیلم داستانی، سینمای مستند هم به کار گرفته شد. ابزاری که می‌خواهد فرهنگ زمانه‌اش را حفظ کند.

 * یکی از نکات جالبی که برای من به عنوان فیلم‌ساز این است که فیلم های تاریخی مان اغلب در فضاهای بسته است و کمتر از خیابان رد می شویم. چون نمی‌دانیم فضای خیابانی که زمان حافظ بوده چگونه است و آواها و صداهای خیابانی آن زمان را نمی‌شناسیم. حتی نسل من فراموش کرده خربزه فروش و لیموناد فروش چه چیزی می‌گفت.فیلمهای تاریخی ما در بسیاری از مواقع طراحی لباس و صحنه ندارد. چون نقاشی از آن دوران نداریم و نمی‌توانیم آن را درست نشان دهیم.

*  عوامل جذب کننده تماشاگر به عنوان قهرمان و قصه در سینمای مستند نیست. به همین دلیل هم سینمای مشکل‌تری است. الان متاسفانه  می‌بینیم که سینمای مستند به گزارش‌های سینمایی تبدیل شده است.دوره‌ای در سینمای مستند داشتیم که دوره ساختارگرایی بود. دنبال این بودیم در شرایطی که داستان و قهرمان نیست از چه ساختاری می‌توانیم استفاده کنیم تا بدون عوامل سینمای داستانی مخاطب را جذب کنیم. الان سال هاست این ساختارگرایی به ایده‌گرایی تبدیل شده و هر ایده خوبی می‌تواند سوژه مستند باشد.

دوره‌ای در سینمای مستند داشتیم که دوره ساختارگرایی بود. دنبال این بودیم در شرایطی که داستان و قهرمان نیست از چه ساختاری می‌توانیم استفاده کنیم تا بدون عوامل سینمای داستانی مخاطب را جذب کنیم. الان سال‌هاست این ساختارگرایی به ایده‌گرایی تبدیل شده و هر ایده خوبی می‌تواند سوژه مستند باشد

* من بارها گفته‌ام سینمای مستند ایجاد عادت می‌خواهد. یعنی ما باید در هر شهری بستگی به وسعت و جمعیت آن مکانی برای نمایش آثار مستند داشته باشیم. یک جوان ایرانی باید بداند چه روزی و کجا فیلم مستند و تجربی نشان داده می‌شود. نمایشی که باید تداوم پیدا کند. اگر هم کسی استقبال نکرد نباید نا امید شویم. کسی جرات نمی کند پیش خودش بگوید بتهوون موسیقی‌های خوبی نمی‌سازد اما اگر ایجاد عادت نکنیم کسی هم به موسیقی او گوش نمی‌کند. اگر ایجاد عادت شد و مخاطب با دقایق و ظرایف کار مانوس شد سلیقه ارتقا پیدا می کند. در سینمای مستند هم جز این نیست. الان شما نگاه کنید در مورد فیلم‌هایی که روی پرده است همه پرس وجو می‌کنند چه کسی بازی می کند؟ بازیگر که دلیل خوبی و بدی فیلم نیست. ما باید دنبال فیلم خوب باشیم. این ناشی از همان روحیه قهرمان سازی است که در همه دنیا هم وجود دارد.

*  کسی نمی‌خواهد بگوید فیلم داستانی بد است. سینمای مستند و داستانی خوبش خوب است و بدش هم بد.  برای پذیرفتن این مساله ما چارهای نداریم جز اینکه بپذیریم سینما ابزاری است که در اختیار ذهن کارگردان است.

*وقتی که ما از طریق مطبوعات و همه آنهایی که باید ذهن ساز باشند، قهرمان‌ساز می‌شویم مردم گمراه می‌شوند.این همه سال آنقدر همه هیچکاک هیچکاک کرده‌اند که جوان‌های ما بسیاری از فیلمسازانی که در عمل بهتر از او بودند را کمتر شناخته‌اند. سینماگرانی مثل  بیلی وایلدر، ماکس افولس،ویلیام وایلر و دیوید لین.

*من از سال ۱۳۴۹ شروع به تحقیق در مورد لهستانی‌هایی که بعد از جنگ جهانی دوم به ایران آمدند، کردم برای فیلم «مرثیه گمشده». تا سال ۱۳۵۴ هیچ امکانی پیدا نکردم کارم را به ثمر برسانم. اما سال ۵۴ توانستیم به زلاند نو برویم و آنچه را که باقی مانده بود ثبت کردیم. بعد از گذشت یک دوران که به انقلاب خوردیم کسی متوجه کار من نبود.  بالاخره نگاتیوها را پیدا کردم و این فیلم سال ۱۳۶۲ ساخته شد. این فیلم رفت ته آرشیو و هیچ اثری از آن نبود. مطبوعات سینمایی سکوت کردند و هیچ کس اشاره ای به این فیلم نکرد. زمانی که فیلم تمام شد در کلیسایی در خیابان نوفل لوشاتو مراسمی برای نمایش آن گذاشتیم و من عده ای از دانشگاهیان را جمع کردم. استاد باستانی پاریزی هم آنجا بود. بعدها یک روز کتابی به نام «شاهنامه آخرش خوش است» را خریدم. کتاب برای استاد پاریزی بود و در پاورقی یکی از صفحاتش نوشته بود اگر کسی می خواهد در مورد مهاجرت لهستانی ها به ایران بداند این مستند را ببیند.  مستندی که تا سه سال پیش (۱۳۸۶) خفه شده بود.


بعد توسط یک لهستانی به لهستان رفت. می خواهم از اتفاقی حرف بزن که نه تنها سربلندی بزرگی برای مردم ایران آورد.رییس یکی از دانشگاه های علوم انسانی لهستان درسخنرانی‌اش بعد از نمایش این فیلم گفت ما باید از ملت ایران تشکر کنیم که فردی از این ملت بخش گمشده‌ای از تاریخ‌مان را برایمان حفظ کرد. او این جمله را در حالی می گفت که بغض گلویش را گرفته بود.این فیلم بخشی از تاریخ خود ما هم هست اما ما توجهی به آن نشان ندادیم. شما باور می کنید که از اطراف دنیا ایمیل برای من آمده درخواست دیدن این فیلم را کرده اند اما کسی به آنها پاسخگو نیست. فیلم هم متعلق به صدا و سیما است.من مشکلی با مخاطب و سلیقه آنها ندارم اما چرا ما نمی‌توانیم مردم را عادت به این مساله بدهیم که وقتی فیلم می‌بینند تنها دنبال قهرمان نباشند و چرا نمی توانیم آنها را با سینمای مستند آشنا کنیم؟

*اگر ما اجازه بدهیم همه چیز به طور طبیعی و راحت شکل بگیرد، در جامعه ایران همان قدر که نکات منفی پیدا می‌شود، نکات مثبت هم پیدا می‌شود. فیلم‌ساز دنبال شکاراست. چند سال پیش در فرانسه سینمای مستند ایران بررسی می شد که من را هم دعوت کرده بودند. من دو فیلم در مورد هنرمندان ایران داشتم. تقریبا بیست و هشت فیلم دیگری که نمایش داده شدند همه در مورد فقر و وضعیت روستاهای ایران بود . وقتی این فیلم‌ها را دیدم به فرانسوی ها حق دادم چنین تصویری از ایران داشته باشند. بعد از نمایش این فیلم ها از من خواستند حرف بزنم. من در آن سخنرانی گفتم :«زمانی به دانشجویانم می گفتم دوربین‌تان را ببرید و از شهرهای مختلف و عادات ، فرهنگ و سنت هایشان فیلم بگیرید که ما بتوانیم در شهرهای دیگر ایران این فیلم ها را نمایش بدهیم و همه مردم ایران بدانند که مردم در مناطق مختلف چطور زندگی می کنند. ما قرار بود با این فیلم‌ها مملکت خودمان را بشناسیم واین فیلم‌ها برای این ساخته نشده بود که درچنین جشنواره‌هایی به نمایش دربیاید».

*به اعتقاد من سینمای ایران هم مهارت دارد و هم توان کافی که بتواند در بهترین سطح ها با سینمای دنیا رقابت کند به شرطی که سیستم داشته باشد. ما سیستم نداریم. سینما کاری دسته جمعی است و می‌شود با فوتبال مقایسه‌اش کرد. ما معمولا متکی بر خلاقیت ها و پیگری های شخصی هستیم و دنبال این نیستیم سیستمی را طراحی کنیم که در آن استعدادها بیشتر پیشرفت کنند و بپرند.

*وقتی فیلم «سر مرز» را برای کانال بی بی سی در لندن مونتاژ می‌کردم، مدام تلفن‌ها زنگ می‌خورد و فیلم را به نقاط مختلف و کشورهای دیگر می‌فرستادند. در همین ایران خودمان هزاران سوژه وجود دارد که کسی سراغش نرفته است.  از من چند روز پیش پرسیدند چرا در ژانر دفاع مقدس فیلم نمی‌سازی؟ مگر «در کوچه های عشق» و«مثل یک قصه» فیلم های دفاع مقدس نبود؟درکدام سینما اکران شد؟ من با چه دلخوشی این فیلم ها را بسازم؟ آن زمان «در کوچه های عشق» در بخش نگاه های ویژه جشنواره کن نمایش داده شد. دریک مجله ای سوییسی منتقدان سینما پنج فیلم را با عنوان فیلم هایی که خون تازه‌ای در رگ‌های سینمای جهان جاری کرده‌اند، معرفی کردند و «در کوچه های عشق» هم یکی از این پنج فیلم بود.

این همه سال آنقدر همه هیچکاک هیچکاک کرده‌اند که جوان‌های ما بسیاری از فیلم‌سازانی که در عمل بهتر از او بودند را کمتر شناخته‌اند. سینماگرانی مثل  بیلی وایلدر، ماکس افولس،ویلیام وایلر و دیوید لین

*آیا فیلم سازی که دنبال فرهنگ در سینماست محکوم به این است که نگران مساله مالی و بازگشت سرمایه باشد؟ برای جشنواره فیلم دفاع مقدس امسال (سال ۱۳۸۹)از من فیلم «زنده باد…» را خواسته‌اند. فیلمی که سی سال توقیف بود و من و دوستانم را ورشکست کرد. این اولین فیلم بلند ما بود و اولین فیلمی بود که بعد از انقلاب در یک جشنواره جهانی جایزه گرفت. این گونه تزلزل در تصمیم گیری ها یعنی عدم تداوم برنامه ها و نگاه ها در طی چند سال. تکلیف فیلمساز در این میان چیست؟

*بعضی ها اسم دخترشان را می گذارند رعنا و دختر که بزرگ شد متاسفانه قد و بالایی ندارد. ما یک اسم گذاشتیم و خودمان را گرفتار این اسم کردیم. سینمای مستند تنها یک اسم است. من به عنوان کسی که عملا کار می‌کند بارها گفته ام فیلم یا خوب است یا بد. این بسته به خلاقیت و نوع نگاه فیلم‌ساز دارد که می تواند مستند سر و پایش روی زمین باشد و روی زمین هم بماند اما از طرفی می تواند پایش روی زمین باشد و سرش به آسمان برود. ما به فیلمی که نقاشی متحرک نباشد و داستانی نباشد و قهرمان هم نداشته باشد چه می گوییم؟ من بارها گفته ام اگر اسمش را بگذاریم سینمای مستقل خودمان را آسوده خاطر می‌کنیم. این دعواها مثل همان اسم رعنا یا رستم است که خیلی ها به اشتباه برای بچه هایش انتخاب می کنند.

از اطراف دنیا ایمیل برای من آمده درخواست دیدن «مرثیه گمشده» را کرده‌اند اما کسی به آنها پاسخگو نیست. فیلم هم متعلق به صداوسیما است.من مشکلی با مخاطب و سلیقه آنها ندارم اما چرا ما نمی‌توانیم مردم را عادت بدهیم که وقتی فیلم می‌بینند تنها دنبال قهرمان نباشند و چرا نمی‌توانیم آنها را با سینمای مستند آشنا کنیم؟

* چند روز پیش در یکی از روزنامه‌ها خواندم  پایه گذار سینمای کودک ایران چه کسانی بودند. اسامی معروفی بود که همه‌شان بعد از شروع کار من در سینمای کودک فیلم ساختند. من از سال ۴۹ تا ۵۸ بیش از ده فیلم برای انجمن اولیا و مربیان ساختم و کسی هم سراغشان نرفت. فیلم ها در حال حاضر نمی‌توانند نمایش داده شوند چون حجاب در آن زمان مطرح نبود ،اما با این حال خود فیلم ها و مضمونش مورد تایید است.

* من می گویم پایه گذار سینمای داستانی با بازیگر غیرحرفه ای این فیلم ها بوده است. چه کسی الان این فیلم ها را می‌بینید؟ریشه های سینمای نوین سینمای ایران فیلم‌های کوتاهی است که آن زمان من و دوستانم می‌ساختیم اما متاسفانه ما قهرمان هایمان را داریم و نمی‌خواهیم غیر از آن‌ها کس دیگری را بپذیریم.

 

برچسب‌ها: