هنروتجربه ترجمه مریم شاه‌پوری: گلن کنی بالأخره فرصت نگارش کتاب «مرد ساخته‌شده: داستان رفقای خوب» / Made Men: The Story of Goodfellas را پیدا کرد؛ کتابی پروپیمان و کاملاً خواندنی درباره فیلم حماسی-گنگستری مارتین اسکورسیزی که امسال سی‌ساله شد. این کتاب شامل بخش‌های جذاب بایگانی‌شده، گفت‌وگوهای جدید با تهیه‌کنندگان، بازیگران و عوامل، جزییاتی در خصوص لوکیشن‌های فیلم‌برداری، طراحی لباس‌ها، بازی‌ها و مقایسه تمام‌عیار شخصیت‌های فیلم و گنگسترهای واقعی الهام‌بخش داستان می‌شود. البته در کتاب به انتخاب دقیق ترانه‌های متعدد برای حاشیه صوتی فیلم هم پرداخته شده است تا نشان دهد که کنی علاوه بر حوزه نقد فیلم و سینما، در خصوص موسیقی پاپ هم مورخ قابلی است. مت زالر سایتس گفت‌وگویی با گلن کنی، منتقد پیشکسوت و سرشناس فیلم، داشته است درباره محتوای کتاب و فرایند تحقیق و نگارش آن؛ که بخش‌هایی از آن را در ادامه می‌خوانید:

نوشتن هر کتابی نیازمند وقت و کار چشمگیری است. چه‌طور به این نتیجه رسیدید که «رفقای خوب» ارزشش را دارد؟
خب، من «آن قدر» وقت نداشتم. وقتی قرارداد کتاب امضا شد، یک سال زمان داشتم تا کتاب را تحویل بدهم که زمان خوبی بود ولی خیلی زیاد نبود. هدف این بود که برای سی‌سالگی نمایش فیلم آن را عرضه کنیم و قلاب بازاریابی خوبی است. من قبلاً هم ایده این کتاب را مطرح کرده بودم ولی موفق به عقد قرارداد نشده بودم. برای همین تحقیقاتی کرده و به عنوان شیفته «رفقای خوب» مصالح خیلی زیاد هم جمع‌وجور کرده بودم. آن زمان که می‌شد در رستوران با دوستان ناهار خورد، من و فران اسمیت نِمِه (که منتقد و نویسنده رمان «بوبین‌های گم‌شده» / Missing Reels است) و جِی کاکس (که او هم منتقد و فیلم‌نامه‌نویس و یکی از دوستان صمیمی مارتین اسکورسیزی است) هر ماه یک بار دور هم جمع می‌شدیم. کاکس نویسنده یا یکی از نویسندگان فیلم‌نامه‌های «عصر معصومیت» / The Age of Innocence، «دارودسته‌های نیویورک» / Gangs of New York و «سکوت» / Silence (هر سه به کارگردانی اسکورسیزی) است. وقتی موضوع کتاب را با او در میان گذاشتم، گفت: «مطمئن هستی که از ساخت «رفقای خوب» می‌شود یک کتاب کامل درآورد؟» اصلاً نشانه خوبی نبود و فقط گفتم امیدوارم چون قرارداد را تازه امضا کردم! بعداً در تحقیقاتم موارد و موضوع‌هایی را یافتم که اصلاً کسی درباره‌شان صحبت نکرده بود مثل فروپاشی چهارمین زندگی مشترک اسکورسیزی و این‌که چه‌طور زندگی حرفه‌ای او را در آن زمان تحت تأثیر قرار داد؛ یا چیزهایی درباره رویکرد رابرت دنیرو نسبت به شخصیت جیمی کانوِی یافتم که چندان درباره‌شان صحبت نشده بود یا ماهیت همکاری دنیرو و اسکورسیزی و…

گلن کنی: به نظرم کار اسکورسیزی به کارگردانان زیادی آموخت که به شیوه او ذهنی عمل کنند؛ و این جایی است که باعث تأثیرپذیری دیگران می‌شود. اگر مهارت فنی لازم را داشته باشید، رویکرد اسکورسیزی به ذهنیت، به خلق پویایی (دینامیسمی) می‌انجامد که به‌سختی می‌شود جلوی آن ایستادگی کرد

اولین فیلم مهمی که به خاطر می‌آورم «مالکوم اِکس» / Malcolm X بود که به‌شدت با تأثیرپذیری از «رفقای خوب» ساخته شد؛ فیلمی که دو سال بعد بر اساس کتابی زندگی‌نامه‌ای و اول‌شخص ساخته شد ولی روایتش خیلی «رفقای خوب»ی بود؛ حتی در فیلم فریم‌های ثابتی هستند که مالکوم به عنوان راوی از افکارش در آن لحظه می‌گوید یا اطلاعات تکمیلی را درباره صحنه می‌گوید که در تصویر موجود نیست. البته که می‌دانیم اسپایک لی و اسکورسیزی فقط دوستان خوب هم نیستند و به همین دلیل خیلی شوکه‌برانگیز نبود این میزان تأثیرپذیری. به طور طبیعی پس از «مالکوم اکس» شاهد ساخت فیلم‌های متعددی به سبک و سیاق «رفقای خوب» بودیم، از «شب‌های خوش‌گذرانی» اثر پل تامس اندرسن تا «من، تانیا» به کارگردانی کریگ گیلِسپی. زیبایی‌شناسی «رفقای خوب» چه‌گونه است که این همه فیلم‌ساز فکر می‌کنند می‌توانند از آن برای روایت این همه داستان متفاوت بهره ببرند؟
اول از همه باید گفت که اسکورسیزی بخش اعظمی از این زیبایی‌شناسی را پیش از این فیلم هم داشت ولی در «رفقای خوب» از انرژی و قدرت بیش‌تری برخوردار شده است؛ که از ضرباهنگ مؤثری می‌آید که او در برنامه‌های تلویزیونی تَبلوید (برنامه‌های خبری‌ای که در قالبی فشرده با ضرباهنگ سریع و معمولاً تصاویر پرشور و احساس عرضه می‌شوند) و مثلاً مجموعه رابرت استک با عنوان «تسخیرناپذیران» / The Untouchables یافت؛ اما فکر می‌کنم کلید در حرفی است که خود اسکورسیزی جایی زده و من در اوایل کتاب آن را نقل کرده‌ام؛ زمانی که از خواندن گفت‌وگویی با جیم جارموش صحبت می‌کرد که در آن زمان تازه فیلم‌های «مغلوب قانون» / Down by Law و «عجیب‌تر از بهشت» / Stranger Than Paradise را ساخته بود و هنوز در حال‌وهوای ساخت این فیلم‌ها با دوربین و قاب‌های ثابت بود و از برخی تمهیدهای معمول بهره نمی‌برد. جارموش در مصاحبه گفته بود: «من علاقه‌ای ندارم که دیگران را مجبور کنم همان طوری ببینند که من می‌بینم.» و اسکورسیزی می‌گوید: «خب نه، زیبایی‌شناسی من دقیقاً برعکس است. من می‌خواهم مردم مثل من ببینند. می‌خواهم مردم دوربین را مثل سر خود من تصور کنند که راه می‌روم و چپ و راست را نگاه می‌کنم؛ پن و زوم می‌کنم و با تمرکز روی چیزی به تصویر آهسته می‌رسم.»

در این مورد می‌توانید مثالی بزنید؟
نماهای جیک لاموتا در «گاو خشمگین» / Raging Bull وقتی کنار استخر است و ویکی را برای اولین بار می‌بیند؛ نماهای ضربه زدن او با پاهایش به آب آهسته شده‌اند. این زمانی است که ما شکل‌گیری دلمشغولی جیک با ویکی را برای اولین بار تجربه می‌کنیم. این رویکرد اسکورسیزی است؛ یک زاویه دید ذهنی (سوبژکتیو) که بازتابی از اوست. به نظرم کار اسکورسیزی به کارگردانان زیادی آموخت که به شیوه او ذهنی عمل کنند؛ و این جایی است که باعث تأثیرپذیری دیگران می‌شود. اگر مهارت فنی لازم را داشته باشید، رویکرد اسکورسیزی به ذهنیت، به خلق پویایی (دینامیسمی) می‌انجامد که به‌سختی می‌شود جلوی آن ایستادگی کرد؛ و به طور حتم کارگردانان تأثیرگرفته‌ای هم هستند که بیش‌تر عینی (آبجکتیو) عمل می‌کنند.

اسکورسیزی: من می‌خواهم مردم مثل من ببینند. می‌خواهم مردم دوربین را مثل سر خود من تصور کنند که راه می‌روم و چپ و راست را نگاه می‌کنم؛ پن و زوم می‌کنم و با تمرکز روی چیزی به تصویر آهسته می‌رسم

بله، طوری که «منفصل» به نظر می‌رسند و چنین مستقیم در انرژی یک شخصیت غوطه‌ور نمی‌شوند.
تا حد مشخصی دیوید فینچر و استیون سودربرگ چنین هستند؛ اما باز هم راهی دارند برای این‌که شما مثل آن‌ها دنیا را نظاره کنید. فقط کمی بیش‌تر استتارشده است؛ اما در مورد اسکورسیزی تقریباً همه چیز ذهنی است.

فکر می‌کنم در مورد فینچر و سودربرگ بیش‌تر در اتاق تدوین روی می‌دهد و نه چندان در زمان فیلم‌برداری.
قطعاً همین طور است. در مورد اسکورسیزی جالب است که هنری هیل در «رفقای خوب» واقعاً نماینده اسکورسیزی نیست. البته شاید تا حدی در ابتدای فیلم چنین باشد، زمانی که از پنجره بیرون را نگاه می‌کند و گنگسترها را می‌بیند و می‌خواهد مثل آن‌ها باشد؛ اما وقتی وارد دارودسته می‌شود، فقط یک نماینده است اگر به عنوان استعاره‌ای برای فیلم‌سازی و در دنیای سینما در نظر بگیرید.

  • راجرایبرت‌دات‌کام