هنروتجربه-کامبیز حضرتی:مردی درعین‌حال که سگ دوست‌داشتنی و خوبی به نام ترومن دارد باید دنیا را به دلیل بیماری ترک کند. پسرش در آمستردام دانشجوست، دوستش در کانادا زندگی می‌کند و خودش در اسپانیا. همه می‌دانند که خولیان قرار است در روزهای آینده و به‌زودی به دیدار مرگ برود. اطرافیان و همکاران از مرگ قریب‌الوقوع او اطلاع دارند و از اتفاقی که خواهد افتاد، متاسف هستند. آن‌ها پیشاپیش مرگ را در وجود خولیانی می‌بینند که از مردن هراسی ندارد. این هراس نداشتن از مرگ از او موجودی فهم‌ناپذیر و خارق العاده ساخته است.

خولیان (با بازی ریچارد دارین) بازیگر آرژانتینی و مهاجر به تئاتر اسپانیا است و حالا پس از عمری بازی در نمایش‌های مختلف کاملا در حرفه خود جا افتاده است. اما این بازیگر قصد دارد نقاب‌ها را در مواجهه با مرگ کنار بزند و نقش ایفا نکند. در همان روزهای ضعف و بیماری به دیدار پزشکش می‌رود که به او گفته باید دوره جدید شیمی‌درمانی را شروع کند. اما خولیان قبول نمی‌کند چون خواه ناخواه مرض رو به مرگ دارد و شیمی‌درمانی را به این دلیل رد می‌کند که می‌خواهد روزهای پایانی عمر خود را به اختیار خود در بین مردم بگذراند، نه در غربت بیمارستان. گویی خولیان هم‌صدا با نوربرت الیاس جامعه‌شناس و نویسنده کتاب «تنهایی دم مرگ» معتقد است که اکثر مرگ‌های عصر جدید در بیمارستان و در تنهایی و در حالتی ناخوشایند اتفاق می‌افتد. در حالی که در قدیم، افراد در کنار خانواده خود این جهان را وداع می‌گفتند و نسبت به مرگ‌های عصر جدید بسیار موقرانه‌تر بود. خولیان با این که خانواده‌ای را کنار خود ندارد اما نمی‌خواهد در بیمارستان بمیرد.

او در روزهای پایانی عمر خود به دنبال پیدا کردن خانواده‌ای برای ترومن سگ باوفا و مودب خود است. به دیدار روان‌شناسی می‌رود و سوالاتی درباره دنیای عاطفی سگ‌ها می‌پرسد که او از جواب دادن عاجز است. خولیان می‌پرسد کنار آمدن سگ‌ها با از دست‌دادن آدم‌ها چگونه است؟ و متاسفانه جوابی نمی‌گیرد، چون روان‌شناسی درباره حیوانات سکوت معناداری پیشه کرده است.

در همین جست‌وجوهای خولیان همراه با دوستی که چهار روز به دیدار او آمده (و فیلم شرح اتفاقات این چهار روز است) خولیان متوجه می‌شود مردم از دیدن و به جا آوردن او طفره می‌روند و خود را به ندیدن او می‌زنند. کاری که خولیان قصد دارد به روی آن‌ها بیاورد و به آن‌ها بقبولاند که لازم نیست خودشان را از کسی که قرار است بمیرد، پنهان کنند، بلکه می‌شود به سادگی با او هم چاق سلامتی کرد و با آرزوهای کلی و خوب همیشگی با هم معاشرت کرد و چند لحظه بعد از هم جدا شد.

خولیان در روزهای پایانی عمر خود انگار با یک نگاه شایع در سرکوب مرگ و روی برگرداندن زندگان از فرد رو به موت مواجه است. همان که نوبرت الیاس تحت عنوان سرکوب و راندن مرگ از آن یاد می‌کند و معتقد است یکی از دلایلی که امراض خطرناک (مانند سرطان) این‌قدر سخت به نظر می‌رسد این است که ما در جریان متمدن‌شدن، مرگ را سرکوب کرده‌ایم. آدم و حوا در بهشت جاودان بودند. بعد از این‌که از بهشت رانده شدند، مرگ با آن‌ها به اینجا آمد. بشر مقداری از این‌که بهشت را رها کرده و به اینجا آمده است و در اینجا خواهد مرد، احساس گناه می‌کند.

فیلم «ترومن» ساخته سسک گای مرثیه‌ای برای مرگ، درک حالات روان‌شناختی حیوانات، تنهایی بشر امروز و نظایر آن نیست. نقدی به راندن مرگ از حیات زندگی بشر با داستانی سرراست، بدون شعاردادن و کلیشه‌سازی از بیماری و مرگ است. داستان روان فیلم در نماهایی سرشار از حرکت، رنگ و نور سعی می‌کند به خوشبختی‌های ساده زندگی در فرم توجه داشته باشد. فیلم بدون آنکه در فرم خودنمایی کند یا در داستان مانیفست بدهد کار خود را به سادگی و درستی پیش می‌برد و نقد تندی بر نگاه رایج روزگار ما دارد که مرگ را به تمامی با زیستن بیگانه کرده است. این سادگی و اثربخشی دلپذیر تماشای «ترومن» را درگیرکننده کرده و با تماشای آن دوست داریم از خودمان بپرسیم که ما آدم‌های تنها با رفتن خودمان چه رنجی به خود یا دیگران تحمیل می‌کنیم؟