نگاهی به فیلم پیرمردها نمی میرند/

هنر و تجربه- رضا صائمی: در روزگاری که «مرگ» به واسطه پاندمی کرونا به یک اپیدمی انسانی و اجتماعی بدل شده تماشای فیلم «پیرمردها نمی میرند» یک تجربه پارادوکسیکال است. از یک سو قصه فیلم دقیقا در تضاد با این زمانه است که آدمها به راحتی می میرند و هم بهانه و فرصتی که درباره مرگ و نسبت آن با زندگی اندیشید. به ویژه اینکه کرونا، مسئله مرگ را از یک رخداد طبیعی، اجتماعی و پزشکی به یک مساله جدی فلسفی تبدیل کرده و شاید هیچ زمانی به اندازه اکنون انسان ها درباره مرگ و زندگی نمی اندیشیدند. در واقع مرگ که خیلی دور از زندگی تصور می شد اینکه به زندگی خیلی نزدیک شده و فرصت مرگ اندیشی و مرگ آگاهی را بیشتر کرده. تماشای فیلم «پیرمردها نمی میرند» فارغ از سویه های داستانی و دراماتیکش مخاطب را به تفکر درباره «مرگ» وا می دارد و به نوعی او را به «مرگ آگاهی» دعوت می کند.

قصه از این قرار است. قصه درباره روستای بکر و خوش آب و هوایی است که ۴۵ سال است کسی در آنجا نمی‌میرد. پیرمردان روستا در تلاش هستند که مرگ را به این روستا بازگردانند. شاید در نگاه اول به نظر برسد که کار آنها و نگاه فیلم یک نگاه ضد زندگیست اما آنها دقیقا در ستایش از زندگیست که مرگ را مطالبه می کنند. از این حیث که  در نگاه آنها تنها زندگی عزتمندانه است که ارزش زیستن دارد و اگر قرار است زیستن به بار اضافی برای دیگران و بی فایدگی خود و از کارافتادگی بدل شود آنگاه مرگ عین رهایی است و شخصیت های پیرمرد فیلم از مطالبه مرگ، رهایی و رستگاری را جستجو می کنند. آنها از اینکه طفیلی دیگران شوند بیزارند. از ترحم برانگیز شدن و نیاز به مراقبت داشتن. برخلاف اینکه می گویند آدمها هر چه پیرتر شوند دنیا دوست تر میشوند آنها هیچ تعلق خاطری به دنیا و مظاهر و زرق و برق های دنیوی و مال و املاک دنیوی ندارند. آنها تلاش می کنند تا عزیزترین سرمایه خود که جان است را مصرف و معامله کنند تا به قول خودشان عزرائیل به آنها توجه کند و به سراغش بیاید. «پیرمرد ها نمی میرند» سرشار از تاویل ها و ارجاعات فلسفی و هستی شناختی و انسان شناسی است که مخاطب را با تجربه ای نامتعارف از نسبت مرگ و زندگی مواجه می سازد. مواجهه ای که می توان آن را روایت رهایی بخش از مرگ دانست. روایتی که بر این نگره بنا شده وقتی انسان به یک رنج تحمیلی برای خود و دیگران بدل می شود مرگ عین رهایی و رستگاریست.

فیلم های زیادی درباره مرگ ساخته شده اما اغلب یا ترس و اضطراب از مرگ است یا نمایش هولناکی آن. رضا جمالی اما مخاطب را از زاویه دیگری با مرگ مواجه می کند. از زاویه ای که شاید کدر و مایوس کننده به نظر برسد اما در نهایت به زندگی گره می خورد. آنگاه که پیرمردهای قصه، بهانه های ساده خوشبختی را پیدا می کنند و به ذات زندگی برمی گردنند. «پیرمردها نمی میرند» تداعی گر این جمله معروف سقراط می اندازد که «زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد».