هنروتجربه/ زهرا مشتاق روزنامه نگار، یادداشتی تحلیلی درباره  فیلم «آبجی» به کارگردانی مرجان اشرفی زاده نوشته است که می خوانید.

حدود ۱۵ درصد از جمعیت کشور دارای شکلی از معلولیت هستند. یعنی حدود ۱۲ میلیون نفر. کسانی که سهم بسیار اندکی از تسهیلات عام اجتماعی دارند. این کاهش برخورداری، در میان افرادی با معلولیت های ذهنی صد چندان می شود. چون جز نزدیکان، دیگران کمتر به خصوصیات آنها اشراف یا تمایل و فرصتی برای کمک دارند. کودکانی که حتا در بزرگسالی نیز نیازمند پشتیبانی و مراقبت جدی هستند. اهمیت آبجی نیز برای همین است. نمای نزدیک و درشت شده دختری با محدودیت ذهنی. محدودیتی که می تواند سالیانی دراز خانواده را نیز با مشکلاتی جدی رو به رو کند و ساختار یک کانون گرم را با دگرگونی رو به رو سازد. و اغلب آنچه دیده می شود، قربانی شدن نزدیک ترین فرد به شخص معلول است. گرچه قربانی شدن بار معنایی منفی دارد؛ اما نمی توان از مسولیت سنگینی که به عهده شخص پشتیبان است غافل شد. شخص مراقبت دهنده صرف است، بی آنکه خود از جایی یا کسی مورد حمایت عاطفی یا مادی قرار گیرد. در آبجی نقش دهنده صرف را طلا خانم که مادر عطیه است بازی می کند. گویا تنها مادر است که به واسطه به دنیا آوردن یک دختر معلول و نیز احساس مادرانگی در کنار آبجی مانده است. در حالی که هیچ مسولیت پذیری ای از سوی خواهر و برادر او دیده نمی شود. چون نگهداری از یک فرد معلول، هزینه بر است. هم هزینه مالی دارد و هم عاطفی و به مرور فرساینده و خسته کننده است. افزایش وجود خانه های نگهداری از سالمندان، کودکان معلول یا عقب مانده ذهنی درست به همین دلیل است. خانواده هایی که دیگر توان نگهداری از عضو معلول را ندارند. و البته که نباید قضاوت شوند. کافی است تجربه چند ماه پرستاری از یک بیمار معمولی را داشته باشید. آیا توان و خوش خلقی شما بعد از چند ماه مثل اوایل آغاز مواظبت از بیمار است؟

در آبجی مادر دست تنهاست. و بچه ها برای همین است که با کوچکترین تلنگری به هم می ریزند. گویا به گونه ای غیرمستقیم یادآوری بی مسولیتی آنهاست. مادر وقتی با عباس حرف می زند، عباس بی جان و با حالتی از شرمندگی جواب مادرش را می دهد. گرچه بخشی از آن به دلیل مشکلات شخصی ایجاد شده در زندگی اوست، اما چشم هایی که نگاه خود را از مادر می دزدد، معنایش احساس عذاب وجدانی عمیق در عدم مشارکت در امور یکی از اعضای خاص خانه است. و یا خجالت به هنگام تقاضای فروش زمینی که می داند سهم خواهرش است.

طلا و عطیه در خانه ای فرسوده و قدیمی زندگی می کنند. با همسایه های شاید پنجاه ساله. انگار که همه در این سال ها بخشی از هم شده اند.

اما اضمحلالی تدریجی در همه جا به چشم می خورد. از شیرآبی که مدام چکه می کند تا پشت بام درهم ریخته و کابینت های فلزی و درب و داغان آشپزخانه. صحبت از شراکت برای ساختن دوباره خانه است. درست مثل خانه رو به رو که در حال ساخته شدن است و یک مهندس جعفر ترسناک دارد. مهندس جعفر می تواند نماد اجتماعی باشد که می تواند هر پدیده ضعیفی را بیرحمانه ببلعد و به این اندازه از ناتوانی در درک مفاهیم اولیه به شکل مسخره و ترسناکی بخندد. پیامک های دزدانه به آبجی، گرفتن پول و طلا و جلب حس عاطفی او در یک سکانس به اوج می رسد. جایی که بعد از درخواست مادر از کارفرما، به روی ساختمان برزنت می کشند تا داستان تمام شود، با بی تابی و گریه آبجی رو به رو می شویم. او با سادگی تمام از مهندس جعفر که کارگری ساده و روستایی است درخواست ازدواج می کند و جعفر همانطور که از پشت برزنت گوشی به دست در حال صحبت با آبجی است، حرف او را به کارگرهای دیگر می گوید و قاه قاه همگی شان به ریش دختر می خندند. صحنه ای دردناک و هیولاوار از سقوط انسانیت.

صحنه ای که مرا به یاد دو اتفاق واقعی انداخت. سال ها قبل در حال تهیه گزارشی برای شبکه دو سیما در کانون اصلاح و تربیت دختران بودم. دختر نوجوانی بود که به تازگی مادر شده بود و دختران دیگر در نگهداری از نوزاد یک ماهه به او کمک می کردند. چون او یک سندرم دان بود و توسط پسران محله به او به طور مکرر تجاوز شده بود. و درست مثل اتفاق چند سال قبل، زمانی که در کتابخانه ای می نشستم و مشغول نوشتن می شدم. ناگهان سروصدای زیادی شنیده شد. مسول کتابخانه صدایم کرد که اگر راهی به ذهنم می رسد بگویم. یک پسر کوچولوی سندرم دان بود. با پاپیون و لباس مهمانی. شلوار او از پشت کاملا پاره شده بود. او از مهمانی خارج می شود و ظاهرا هیچ کس متوجه غیبت او نمی شود. او تمام شب را در خیابان می گذراند و توسط کسانی یا کسی مورد تعرض قرار می گیرد. پشت او هنوز خونین بود. این دو روایت که شاهد عینی اش بودم، در یادآوری اهمیت ساخت فیلم آبجی است برای درک بهتر نگرانی های عمیق مادر. او از مرگ نمی ترسد. اتفاقا مرگ را مسیری برای رسیدن به همسر محبوبش می داند. نگرانی او عطیه است. دختر بزرگ پنجاه ساله اش که چون کودکی خردسال نیاز به مراقبت دارد. چون به محض خروج از حریم امن خانه مهندس جعفرهای بسیاری در کمین او هستند. آبجی در محترمانه ترین روایت ممکن قصه تنهایی و رنج و استیصال همین آدم هاست. تازه دقت کنید آبجی متعلق به طبقه متوسط و اصیلی است که هنوز حرمت و حائلی وجود دارد. تصور کنید یک فرد معلول در یک خانواده از هم پاشیده یا خانواده ای دچار فقر فرهنگی یا مادی چه سرنوشت غمباری ممکن است پیدا کند. مادر وقتی از آمدن عالیه مایوس و از رفتن پسرش آگاه می شود، ته مانده امید خود را به طور کامل از دست می دهد و ترجیح می دهد باز به خودش و اندوخته اش اتکا کند. به خانه سالمندان می رود تا برای بعد از نبودنش برای آبجی فکری اساسی کند. فکر کنید اگر مادر پولی برای پرداخت به سرای سالمندان جهت نگهداری از آبجی نمی داشت، چه سرنوشتی در انتظار عطیه می بود؟!

در سینمای ایران فیلم هایی هست که نقش بیمارانی با معلولیت ذهنی به شکلی به یادماندنی ایفا شده است. از جمله اکبر عبدی در فیلم مادر زنده یاد علی حاتمی و شهاب حسینی و نگار جواهریان در حوض نقاشی و مهدی فخیم زاده در نقش نمکی در فیلم تشریفات. می توان گفت معصومه قاسمی راد نیز در نقش آبجی توانسته از سختی اجرای این نقش بربیاید. و چه بسا حتا اگر اغراقی در ادای نقش بوده باشد، به مدد تدوین و کات های درست، بازی آبجی باور پذیر شده، همدلی بسیاری را برمی انگیزد. به خصوص به وقت عاشقی عطیه و گریه های تاثیرگزار او که تلنگری است برای آنهایی که معلولان ذهنی را عاری از ادراک احساسی به این شکل می دانند. و نمی توان از بازی درخشان، خیلی درخشان گلاب آدینه سخن نگفت. آدینه برگ برنده آبجی است. مادری که می تواند هم تراز با دیگر مادرهایی که آدینه خلق کرده، ماندگار و فراموش نشدنی باشد. فیلمی که البته پایان بندی بسیار بسیار خوب، منطقی و درستی دارد. باید به مرجان اشرفی زاده به دلیل پرداختن به موضوعی تا این اندازه مهم، اجتماعی و همدلانه تبریک گفت.

البته به نظر می رسد فیلم دارای چند اشکال هم باشد. نخست کپشن هایی است که در طول فیلم در قالب چند تک مصرع ظاهر می شود که هیچ دلیلی برای وجود آنها نیست و موجب ایجاد سکته عمیق در ریتم می شود. فیلم اپیزودیک نیست که چیزی نیاز به وصل فیلم باشد. مگر آنکه این نوشته ها پوششی برای یک اتفاق دیگر باشد و آن از نفس افتادن جاهایی از فیلم که نیازمند هل دادن است. انگار بخواهیم جاهایی را زودتر عبور دهیم چون طولانی مانده اند و نیازی نبوده. و این معنایش لزوم سرعت بخشی به تدوین برای پرهیز از مونتوم شدن است. اما در مجموع آبجی فیلمی است که نه تنها در گروه هنر و تجربه، بلکه قابلیت عرضه و اکران در سینمای حرفه ای را نیز داراست.

آبجی نمی داشت، چه سرنوشتی در انتظار عطیه می بود؟! در سینمای ایران فیلم هایی هست که نقش بیمارانی با معلولیت ذهنی به شکلی به یادماندنی ایفا شده است.

از جمله اکبر عبدی در فیلم مادر زنده یاد علی حاتمی و شهاب حسینی و نگار جواهریان در حوض نقاشی و مهدی فخیم زاده در نقش نمکی در فیلم مسافران مهتاب. می توان گفت معصومه قاسمی راد نیز در نقش آبجی توانسته از سختی اجرای این نقش بربیاید. و چه بسا حتا اگر اغراقی در ادای نقش بوده باشد، به مدد تدوین و کات های درست، بازی آبجی باور پذیر شده، همدلی بسیاری را برمی انگیزد. به خصوص به وقت عاشقی عطیه و گریه های تاثیرگزار او که تلنگری است برای آنهایی که معلولان ذهنی را عاری از ادراک احساسی به این شکل می دانند. و نمی توان از بازی درخشان، خیلی درخشان گلاب آدینه سخن نگفت. آدینه برگ برنده آبجی است. مادری که می تواند هم تراز با دیگر مادرهایی که آدینه خلق کرده، ماندگار و فراموش نشدنی باشد. فیلمی که البته پایان بندی بسیار بسیار خوب، منطقی و درستی دارد. باید به مرجان اشرفی زاده به دلیل پرداختن به موضوعی تا این اندازه مهم، اجتماعی و همدلانه تبریک گفت.

البته به نظر می رسد فیلم دارای چند اشکال هم باشد. نخست کپشن هایی است که در طول فیلم در قالب چند تک مصرع ظاهر می شود که هیچ دلیلی برای وجود آنها نیست و موجب ایجاد سکته عمیق در ریتم می شود. فیلم اپیزودیک نیست که چیزی نیاز به وصل فیلم باشد. مگر آنکه این نوشته ها پوششی برای یک اتفاق دیگر باشد و آن از نفس افتادن جاهایی از فیلم که نیازمند هل دادن است. انگار بخواهیم جاهایی را زودتر عبور دهیم چون طولانی مانده اند و نیازی نبوده. و این معنایش لزوم سرعت بخشی به تدوین برای پرهیز از مونتوم شدن است. اما در مجموع آبجی فیلمی است که نه تنها در گروه هنر و تجربه، بلکه قابلیت عرضه و اکران در سینمای حرفه ای را نیز داراست.