هنروتجربه: سپنتا امانپور: «منگی» بیش از هر مفهوم و مولفه ای با «فرم» نسبت دارد چه به شکل ایجابی و چه سلبی. این پارادوکس دراماتیک را می توان اینگونه توضیح داد که فیلم سویه فرمیک برجسته ای دارد و تلاش کرده مثل سینمای شهرام مکری به ویژه در «ماهی و گربه» و «هجوم» از پلان سکانس و بازی های نوآورانه زبانی و زمانی برای روایت خود استفاده کند اما نوعی افراط یا ذوق زدگی در این ساختار به فرم زدگی آن دامن زده. در عین حال کارگردان با التزام به قصه و توجه به عناصر داستانی، خودش دست به فرم زدایی می زند و فیلم را از غرق شدن در بازی های صرف فرمی نجات می دهد. گویی رسول کاهانی در حال نوعی تجربه گرایی هم در فرم است و هم در ساختاری ضد فرم و در یک فضای بینامتنی در حال نوسان. مثلا بازنمایی چندباره یک موقعیت مشابه را شاهد هستیم که منجر به روایت یا خوانش تازه آن موقعیت از زاویه متفاوت و تازه نمی شود و حتی در برخی از جاها مخاطب را در هزارتوی وقایع مشابه، گیر می اندازد و درگیر می کند اما از سوی دیگر قصه گویی را هم دست کم نگرفته و تلاش می کند پردازش درام و مولفه های آن راقربانی جذابیت های فرمی نکند.

این شیوه روایت یک جاهایی موفق است و یک جاهایی شکست می خورد اما تجربه جذابی در این تجربه گرایی مدرن فراهم می شود که تماشای فیلم را لذت بخش می کند. به عبارت دیگر قصه خیلی سرراست و خطی روایت نشده و کارگردان به شدت از بازی های فرمی و زمانی مثل فلاش بک، فلاش فوروارد و جامپ کات ها بهره برده تا داستان تصمیم یک زوج برای جدایی در یک روز را روایت کند. ضمن اینکه در این روایت از زیبایی شناسی بصری هم بهره برده است. به ویژه اینکه قصه فیلم یک قصه واقعی است که در شمال رخ داده و کارگردان هم به همین دلیل شمال را به عنوان لوکیشن فیلم برمی گزیند. اما این گزینش در عین زیبایی شناسی بصری که دارد درگیر سانتی مانتال تصویری نشده و به خلق قاب های کارتپستالی از محیط و جغرافیایی شمال مثل جنگل و دریا و مناظر زیبا نمی شود. در واقع نسبت محیط و قصه یک نسبت کاملا رئالیستی بوده که برساخته واقعی بودن قصه در شمال است. چه بسا بتوان گفت منگی از نوعی پاد زیبایی شناسی بهره می برد و صرفا به سویه تاریخی رخداد در شمال به مثابه لوکیشن نگاه می کند نه بهره گیری از زیبایی ذاتی در محیط آن. اتفاقا این تمهید هوشمندانه ای است که با توجه به تلخی ذات قصه و تراژیک بودن آن، تناسبی منطقی بین فرم و مضمون از حیث المان های بصری و محیطی ایجاد کرده است. قصه از این قرار است که زوجی قصد جدایی دارند، مرد بدهی سنگینی به برادر همسرش دارد و مدت هاست که در خانه یکی از دوستانش مخفی شده اما شروع فیلم از لحظه ای است که پریسا همسر حمید و برادرش محل اقامت او را در یکی از شهرهای شمالی یافته اند و برای بردن جهیزیه آمده اند. در میان بگو مگوهای آنها، رازهایی کشف می شود و در واقع رمزگشایی اصلی داستان رخ می دهد که در پس آن فیلمساز به آسیب شناسی روانی- اجتماعی ازدواج و طلاق در نسل جدید می پردازد. نسلی که از یک گیجی و منگی فردی و اجتماعی رنج می برد و تکلیفش با خودش و زندگی اش معلوم نیست.

در واقع ما با تجربه یک موقعیت معلق و یک تعلیق دائمی مواجه می شویم و پلان سکانس بودن فیلم به مثابه فرم دقیقا در خدمت بازنمایی همین معنا قرار می گیرد. تعدد نماهای بسته و نزدیک قرار است عمق روانشناختی بیشتری به این نگاه ببخشد و مخاطب را با جهان درونی کاراکترها آشنا کند. سوابق تاتری رسول کاهانی هم در فضاسازی های فیلم و هم در بهره بردن از بازیگران تاتری قابل ردیابی است. بازیگرانی که هم به اجرای کلامی و بیان حرفه ای ملتزم هستند و هم سعی می کنند تلاطم های روحی و روانی و آشفتگی شخصیت ها را در اکت ها و کنشمندی های بیرونی خود بروز دهند. از این رو باید منگی را از حیث فضاسازی، شخصیت پردازی، بازیگری و اجرا در یک بینامتنی سینما و تاتر قرار داد که از هر دو مدیوم وام گرفته است. گرچه رسول کاهانی در فیلم «منگی» سبک و سیاق و هویت مستقل هنری خودش را دارد اما می توان نخستین تجربه فیلم بلند او را به فضای ابزورد سینمای عبدالرضا کاهانی برادرش هم نزدیک دانست. به عبارت دیگر جهان سینمایی آنها با وجود تفاوت در روایت و اجرایی سینمایی، سنخیت دارد. «منگی» از آن جنس فیلم هایی است که می تواند مخاطبان جدی سینمای هنر و تجربه را راضی کند و روانشناسی روابط آدمها در آن مماس با جامعه شناسی جامعه امروز ایران است.

برچسب‌ها: