هنروتجربه: نژلا پیکانیان در این یادداشت  به فیلم «وقتی پروانه شدم» که این روزها در حال اکران آنلاین است پرداخته است که در اینجا می خوانید:

«وقتی پروانه شدم» گرچه در ظاهر قصه ای جنایی دارد اما در بطن آن باید ردپای نوعی سایکودرام را جستجو کرد به این معنا که فیلم روایتی درونگرایانه در مرز بین رئالیسم و فانتزی و تجربه های انتزاعی، خودکاوی و خودشناسی یک زن را در کانون قصه خود قرار می دهد. زنی به اسم پروانه (میترا حجار) که با مرگ همسرش، فرصت و مجالی برای استقلال فردی و خودبودگی پیدا کند که پیش از این در یک ساختار منقبض مردسالارانه از او دریغ شده بود یا دست کم او چنین حسی داشت. با این حال فرزندنش او را در مرگ پدرش مقصر دانسته و به بازخواست و قضاوت او دست می زند. در واقع پروانه در یک وضعیت دوقطبی و بینامتنی قرار می گیرد تا از یک سو فردیت خود را تجربه کند و ازسوی دیگر با متهم شدن از سوی فرزندش به عنوان مسبب مرگ همسرش دچار شک و تردید به خود شده و تا مرز عذاب وجدان پیش می رود. در واقع ا بین اطمینان و عدم اعتماد به خویشتن خود قرار می گیرد و گرفتار پارادوکسی روانی- اخلاقی می شود. تجربه فرساینده ای که ممکن است هر انسان در موقعیت های متفاوت و دلایل مختلف در تضادها و تعارض های آن قرار گرفته و در این کشمکش درونی از پای دربیاید یا دچار دگردیسی شده و همچون پروانه ای از پیله رنج آورد خود بشکفد. جالب اینکه قصه فیلم بر اساس یک پرونده واقعی در مشهد و با برداشت آزاد کارگردان به خوانشی دراماتیک بدل شده و روایتی مدرن پیدا کرده است. حتی تجربه زیسته پروانه نیز فرایند گذار از زندگی سنتی به زندگی مدرن است. این سویه های سنتی و مدرن از سبک زندگی شخصیت اصلی فیلم به نوع و ساختار روایت قصه تعمیم یافته و در بافت آن بازتولید می شود. به این معنا که وقتی پروانه در بستر زیست مدرن قرار می گیرد، روایت نیز از شمایل کلاسیک و تک خطی خود وارد روایت مدرن و رفت و برگشت های زمانی شده و خود را متناسب با انتزاع موقعیت، هماهنگ می کند.

«وقتی پروانه شدم» چه در عنوان فیلم و چه در محتوی و درون مایه و فرایند قصه از تطور و تحولی شخصیتی و رشدی روانشناختی حرف می زند. از زنی به اسم پروانه که خود را مثل کرمی درون پیله ای که دوستش ندارد تصور می کند و تلاش می کند خود را از رنج آنچه هست به گنج آنچه دوست دارد باشد برساند و در واقع از پیلگی به پروانگی پل بزند. بر اساس همین نگاه و منطق می توان انتخاب میترا حجار را برای بازی در نقش پروانه هوشمندانه دانست. هم از این حیث که او بازیگریست که توانایی بازی درونگرایانه و برونگرایانه را داشته و هم چهره و فیزیک صورتش برای ایفای نقش زنی سنتی و مدرن به شکل توامان مناسب است و این ویژگی ها با توجه به سویه های متفاوت و تحولی که این زن به لحاظ شخصیتی در قصه تجربه می کند تناسب بصری و دراماتیک دارد. تجربه گرایی در فیلم چه در نوع قصه و روایت و چه در کارگردانی آن مشهود است و به راحتی می توان آن را از جنس فیلم های هنر و تجربه ای دانست.

تعلیق دیگر قصه اما همان مرگ شوهر است. مرگی که گرچه اتفاقی به نظر می رسد اما ردپای پروانه را هم می توان در آن جستجو کرد. مرگی مشکوک که در تلاطم و تضادهای عاطفی حس زن نسبت به شوهرش دچار ابهام می شود و از پس آن گویی قصد دارد مخاطب را به همراه پروانه در مواجهه ای اخلاقی با این موقعیت قرار دهد. از این حیث می توان قصه فیلم را به قصه فیلم کوتاه روتوش کاوه مظاهری شبیه دانست که در آنجا تجربه یا رخداد مرگ در دوگانه اتفاق و اراده و تقصیر و تقدیر در نوسان است و قضاوت قطعی را سخت و پیچیده می کند. همین نقطه کانونی قصه البته می تواند به نقطه ضعف فیلم هم بدل شود و دوگانگی موقعیت را به ابهام و حتی ابزورد بودن موقعیت نسبت دهد. به عبارتی دیگر گره اصلی قصه و موقعیت بغرنج آن در یک خوانش دوگانه بین حادثه وفاجعه یا اتفاق و جنایت در نوسان بوده و پیچیدگی آن را هم از حیث شکل رخداد و هم از منظر داوری اخلاقی درباره آن دشوار می کند. در این موقعیت دشوار، مفاهیم هستی شناختی مثل مرگ و زندگی در اشکال نمادین و نهادین خود صورت بندی شده و بنا به خوانش و درک مخاطب از آن قابل روایت است. «وقتی پروانه شدم» گرچه سویه های روانشناختی پررنگی دارد اما ازمنظر اجتماعی هم می تواند روایتگر تجربه دشوار مدرن بودن زنان در جامعه سنتی باشد و اینکه از پیلگی سنت تا پروانگی مدرن بودن چه راه دشوار و سخت و پر فراز و نشیبی نهفته است. اینکه پروانه شدن چه بهای سنگینی دارد!