هنر و تجربه: اسداله غلامعلی: مرگ پدیده‌ای قطعی و اجتناب‌ناپذیر است. معنای زندگی و هستی انسان با مفهوم مرگ و مرگ‌آگاهی گره خورده است. مرگ‌آگاهی از نظر مارتین هایدگر نه تنها بر زندگی انسان تأثیر می‌گذارد، بلکه برای شناخت انسان و هستی او لازم است. مرگ‌آگاهی در اندیشه هایدگر ویژگی دازاین اصیل است و موجب معنابخشی و هدفمندی زندگی است. اندیشمندان، فلاسفه، پژوهشگران و هنرمندان بسیاری در تمام تاریخ به اشکال مختلف به مفهوم و ماهیت مرگ، ترس از مرگ، علل و عوامل پرداخته‌اند. فیلسوفان یونانی نخستین متفکرانی هستند که درباره مرگ به صورت فلسفی و عقلانی اندیشیده‌اند.. در حقیقت فلسفه‌ورزی در باب هستی انسان، بدون تفسیر و تحلیل مرگ غیرممکن است. به قول سقراط بدون اندیشه‌ی مرگ نمی‌توان فلسفه‌ورزی کرد یا به تعبیر افلاطون فلسفه تمرین مرگ است. علاوه بر این بسیاری از مردم معتقدند که به جای مرگ، فقط باید به زندگی اندیشید. مثلا اسپینوزا گفته است: انسان آزاد کمتر از هر چیزی درباره مرگ می‌اندیشد و حکمت وی تأمل درباره مرگ نیست، بلکه تأمل درباره حیات است. هایدگر برخلاف اسپینوزا، زندگی معنادار بدون مرگ‌اندیشی امکان‌پذیر نیست. او به اندازه‌ای برای اندیشیدن به مرگ اهمیت قائل است که فرار انسان از تفکر در باب مرگ را نفی هستی انسانی می‌داند.

عباس کیارستمی در بسیاری از فیلم‌هایش از جمله زندگی و دیگر هیچ(۱۳۷۰)، زیر درختان زیتون(۱۳۷۳)، طعم گیلاس(۱۳۷۶)، باد ما را با خود خواهد برد(۱۳۷۸) به مسئله مرگ و زندگی توجه داشته است. در باد ما را با خود خواهد برد، بهزاد قصد دارد در یک روستا، فیلمی درباره مراسم مرگ و مراسم تدفین بسازد. در پایان فیلم، پس از انتظار طولانی برای مرگ پیرزنی در حال احتضار به معنای جدیدی از زندگی دست پیدا می‌کند. بهزاد شخصیت اول این فیلم مرگ‌اندیش است و همین تأمل در باب مرگ، هویت و شخصیتش را از دیگران متمایز می‌سازد.  فیلم. بدیعی در فیلم طعم گیلاس می‌خواهد خودکشی کند. بدیعی جستجوگر مرگ است و همین جستجو و تعمق درباره مرگ، او را به مفهوم اصیلی از زندگی رهنمون می‌کند. مرگ‌آگاهی در نظر هایدگر موجب آشکارگی دازاین می‌شود. دازاین هستنده‌ای است که صرفا در میان هستندگان دیگر واقع نمی‌شود، بلکه او از آن رو که در حیطه هستی خودش همّ این هستی را دارد، به لحاظ هستومندی از هستندگان دیگر متمایز می‌شود. مرگ‌آگاهی به هستی دازاین معنا می‌بخشد و آن را هدفمند می‌کند. انسان برخلاف دیگر باشندگان باید به هستی خود بیندیشید و در برابر آن مسئول باشد. او بین دو دازاین تفاوت قائل است. دازاین غیر اصیل از تفکر در باب مرگ می‌هراسد و خود را در زندگی روزمره غرق می‌کند. دازاین اصیل از نظر هایدگر فردی است که به حضورش در جهان، مرگ و مسئولیتش نسبت به رفتار و گفتارش واقف است. دازاین اصیل یادآور انسان برتر نیچه است که به مرگ اجازه نمی‌دهد او را در کمینگاه دنبال کند و ناآگاهانه به او ضربه بزند.

طعم گیلاس همچون بسیاری از آثار کیارستمی تقابل زندگی و مرگ را به تصویر می‌کشد، امّا تفاوتی که طعم گیلاس را منحصربه‌فرد می‌کند این است که کیارستمی در این فیلم مستقیما مسئله مرگ را مطرح می‌کند. طعم گیلاس درباره مرد میانسالی است که قصدِ خودکشی دارد. آقای بدیعی می‌خواهد بعد از اینکه قرص مصرف کرد درون قبر بخوابد. او به دنبال شخصی است که بر تن بی‌جانش درون قبر، خاک بریزد. اولین شخصیتی که سوار ماشین بدیعی می‌شود سرباز نوجوانی است. بدیعی قبری را در کنار یک تک درخت به او نشان می‌دهد. بدیعی از سرباز می‌خواهد فردا به محل قبر بیاید و او را صدا بزند و اگر مرده بود، بر روی او خاک بریزد. سرباز از شدت ترس، فرار می‌کند. او نمونه‌ای از انسان‌هایی است که از خودکشی و اندیشیدن به مرگ می‌ترسند. دومین فرد، طلبه‌ای افغانی است که رویکرد الهی دارد و خودکشی را گناه بزرگی می‌داند. نفر سوم یک پیرمرد است. پیرمرد نه بدیعی را از گناه برحذر می‌داند و نه همچون سرباز می‌ترسد. پیرمرد نیز در گذشته تصمیم به خودکشی گرفته، ولی به قول خودش یک توت، او را نجات داده است. پیرمرد همچون یک دازاین اصیل به شناختی اصیل از زندگی رسیده است. پیرمرد دلیل بدیعی برای خودکشی را جویا نمی‌شود، همانطور که کیارستمی هیچ دلیلی را بازگو نمی‌کند چرا که اساسا کیارستمی به دنبال یافتن دلیلی برای زندگی است نه مرگ. پیرمرد آذری از بدیعی می‌خواهد فکرش را عوض کند همانطور که یک توت فکر او را تغییر داده است. تأکید پیرمرد بر عوض کردن فکر به این معنا است که بدیعی به شیوه‌ای آگاهانه به مرگ بیندیشد تا زندگی‌اش را معنادار کند نه اینکه اندیشه‌اش اسیر روزمرگی شود. پیرمرد به بدیعی قول می‌دهد که فردا صبح بر سر قبر بدیعی حاضر خواهد شد. ناگهان بدیعی نگران می‌شود. به دنبال پیرمرد می‌رود و می‌گوید: «دوبار هم شانه‌ام را تکان بده، کاره دیگه، شاید زنده باشم». ترس و نگرانی بدیعی در این مرحله با ترس سرباز یا طلبه افغانی و دیگران متفاوت است. این نگرانی مختص دازاین اصیل است و به معنی ترس توأم با ‌آگاهی است نه هراس از مُردن.

بدیعی در قبر دراز می‌کشد. نور رعد و برق صورت او را چند بار در دل تاریکی، روشن می‌کند. نور که در سینمای کیارستمی اهمیت زیادی دارد در این صحنه، تحول بدیعی و آزادی آگاهانه‌اش را در برابر مرگ به تصویر می‌کشد. سکانس بعدی، همایون ارشادی، عباس کیارستمی و عوامل فیلم را نشان می‌دهد. خبری از مرگ، بدیعی و گور نیست؛ فقط عوامل فیلم و سربازان هستند که زیر درختان استراحت می‌کنند. کیارستمی با این نوع پایان‌بندی اعلام می‌کند که انسان اصیل، انسانی است که با اندیشیدن به مرگ، اجازه نمی‌دهد در زندگی روزمره، به موجودی بی‌هدف تبدیل شود. کیارستمی مردن یا نمردن بدیعی را نشان نمی‌دهد، زیرا مسئله اصلی جستجو برای یافتن معنای زندگی است. بدیعی در این جستجوی هایدگری تنهاست و از زندگی رومزه فاصله گرفته و «بودن به سوی مرگ» را درک می‌کند. به تعبیر بابک احمدی نگرانی، موقعیت یکه دازاین تک و تنهاست، جهان بیگانه می‌شود و کسی در تجربه دازاین با او شریک نمی‌شود، دازاین بی‌خانه و بی‌پناهگاه در برابر دنیا تنها می‌ماند، در این روحیه او به موقعیت اصیل خود بارها نزدیکتر است. از طرف دیگر جستجوی بدیعی، جستجوی کیارستمی را تداعی می‌کند. کیارستمی به وسیله سینما به مرگ و نیستی اندیشیده است و در مسیر تولید این فیلم، بودن به سوی مرگ و مرگ‌آگاهی را تجربه کرده است. کیارستمی همچون هایدگر با پرسش از هستی و رویارویی با مرگ، به هست‌بودن خودش معنا داده است. و در مرحله بعد، مخاطب نیز با تماشای فیلم و جستجوی بدیعی به نیستی می‌اندیشد و هستیِ معنادار را کشف می‌کند.