هنروتجربه: علی اصغر کشانی: ظاهر ساده فیلمهای عباس کیارستمی هر چند نشانی از ترسیم مفاهیم عمیق عرفانی ندارد، اما جنبه های شاعرانه و طبیعت‌گرایانه در فیلم‌های ارزشمند او چون خانه دوست کجاست، زیر درختان زیتون، طعم گیلاس، باد ما را خواهد برد و زندگی و دیگر هیچ به طرز ماهرانه ای در هم آمیزی شده با جنبه های منحصر به فردی از پیکربندی جلوه هایی نوین از عرفان ایرانی در بستری مدرن اما در دنیای منبعث از سنت است. طوری که جهان عرفانی تنیده شده در پس آثار او به دلیل اُنس کیارستمی با منابع بی نظیر معارف ازلی ابدی، رمز و رازهای نهفته در سطوحی ورای انگاره های ساده ظاهری آثارش، آنها را به دنیایی از حیرانی و شوریدگی و سَرمستی تبدیل کرده و بارقه های حیرت افزا و بی کرانه صوفیانه برگرفته از‌‌منظومه های درخشان عرفانی در لابه لای بافت منحصربه فرد تصاویرش به شکلی طرب انگیز تبلور یافته است. شاید او بیش از هر کارگردان دیگری، نسبت به انعکاس ادبیات غنی، سحرآمیز و بی همتای پارسی، در پس زمینه آثارش شیفتگی داشت.
از میان انبوهی از مولفه های عارفانه در متن عرفان ایرانی، «شادی»، «لذت»، «عشق» و «تسلیم» از جمله محوری ترین شاخصه های حاضر در متن آثار و کنشمندی برگرفته از حرکت کاراکترهای او می تواند باشد.
اندیشه عرفانی منبعث از «شادی» از مهم‌ترین درونمایه ها در آثار کیارستمی است؛ «بدیعی» شخصیت طعم گیلاس و «بهزاد» کاراکتر اصلی باد ما را خواهد برد، گرچه در جغرافیای وسعت یافته فیلم، ناخواسته اسیر اندوهی ازلی – ابدی اند و گویی غم چون ابری سیاه بر پیکرشان سنگینی می کند، اما انگار مواجهه انتهایی آنان در درنگی تامل برانگیز، تعبیری از جان بخشیدن به گیاه خشکیده درونشان است (خنده ها در گریه ها آید کَتیم/ گنج در ویرانه ها جُو ای سلیم/ فکر غم گر راهِ شادی می زند/ کارسازی های شادی می کُند/ می فشاند برگِ زرد از شاخ دِل/ تا بروید برگ سبزِ متصل/ غم ز دل هر چه بریزد یا بَرَد/ در عوض حقا که بهتر آورد[۱]) تعبیر شمس تبریزی از عنصر «شادی»(من چون شاد باشم، اگر همه عالم غمگین باشند، هرگز در من اثر نکند، مرد آن باشد که در ناخوشی خوش باشد و در غم، شاد باشد[۲]) گویی حکایت مواجهه بدیعی با باقری(کارمند موزه حیات وحش) در میانه طعم گیلاس است. به قول بهاء ولد: حقیقتِ خوشی، خودِ بهشت است، پس چون خوشی با تو بُود، بهشت با تو بُود[۳])
مانیفست «لذت گرای» کیارستمی در بستر نگاهش به طبیعت و انسان، عنایت او به آموزه های عرفانیِ پیرامون «لذت» را می تواند فراتر از ظاهر آثارش معنا کند، توجه او به منبع خوشی ها(توجه به طلوع خورشید، توت خواری، زن و…) ارتباط اولیه انسان با «محصول کائنات» و مقدمه ای برای توجه دادن به کُنه و ورای امور طبیعی از جمله مهم‌ترین آموزه در آثار کیارستمی است؛ عرفا منبع خوشی ها را «دلِ آدمی» دانسته و معتقدند این «درون آدمهاست» که «سایه» و «آثارش» را بر «اشیاء» و «امورخارجی» می اندازد و باعث مطلوبی آنها می شود(راه لذت از درون دان نه از برون/ ابلهی دان جستن قصر و حُصون/ قصر چیزی نیست، ویران کن بدن/ گنج در ویرانی است ای میرِ من) و به قول عرفا، انسان‌ها به اشتباه، «ابزارِخوشی» را «منشا خوشی» می پندارند؛ آنها معتقدند: «هرگاه اَخگر کامجوییهای جسمانی زبانه کشد، آدمی، «عفریتگان» را «حوری وش» بیند و چون فُروخُسبد، «سیم تنان»، «کسالت بار» جلوه کنند.
سِیرِ کاراکترهای کنشمند کیارستمی(شخصیتهای که سرگردان در بیابان، مکان های پرت، کوره راه ها سرگشته و حیران اند)، در جستجوی کنجکاوانه، باانگیزه و سماجت آمیزِ خود در جهانِ آثار او، گاه در بدبینان ترین حالت ممکن، منتهی به «تسلیم» می شوند: نیافتن احمدپورها(زندگی و دیگر هیچ)، از دست دادن مراسم(باد ما را خواهد برد)، نیافتن خانه همشاگردی(خانه دوست کجاست)، خوابیدن در گور(طعم گیلاس)، از دست دادن مسابقه فوتبال(مسافر) و ایجاد تردید در رسیدن حسین به طاهره(زیر درختان زیتون) از جمله این تسلیم هاست. این وضعیت در عرفان با «ثبات»، «سکون» و «بی تغییری» همراه است(لیک مقصودِ ازل، تسلیم توست…).
با همه این معانی، «عشق» به عنوان پُرجاذبه ترین و محوری ترین عنصر در آموزه های صوفیانه، در بدنه آثار کیارستمی در حرکت است(عشق قهار است و من مقهورِعشق/ چون شِکر، شیرین شدم در شورِعشق/ برگِ کاهم پیش تو ای تندباد/ من چه دانم که کجا خواهم فتاد) طوری که گویی انعکاس عشق در طعم گیلاس(رموز عشق و سَرمستی ز حافظ جو نه از واعظ)، در باد ما را خواهد برد(به جز از عشق تو باقی همه فانی دانست)، در زندگی و دیگر هیچ(آری آری سخن عشق نشانی دارد)، در زیر درختان زیتون(گر مرید راه عشقی فکر بدنامی نکن) و در خانه دوست کجاست(هرگه که دل به عشق دهی، خوش دمی بود/ در کار خیر حاجت هیچ استعاره نیست) در قالبهایی متنوع و گوناگون متجلی شده است.
هر چند حال و هوای مدرن آثار کیارستمی در ساده ترین مواجهه ممکن، جلوی سویه های مطلق، آنهم با زاویه دید برگرفته از مقولات پیچیده عرفانی می ایستد، اما جلوه های بیانگرایانه و حالات و سکنات ازلی – ابدی انسان های سرگشته و پریشان احوال آثارش که درگیرودار احوالات هستی شناسانه غرق شده اند، گویی در پی نمایان ساختن وجوهی از اندیشه عرفانی، نه آنچنان که سینمای کلاسیک همواره و با خصوصیات جلوه نمایانه اش به دنبال آنست، که در مختصاتی بدیع، پیشرو و نوگرایانه است.

پانویس:
۱-اشعار متن برگرفته از مثنوی مولوی و غزلیات حافظ است.
۲-مقالات۳۰۳ و ۶۴۰
۳-معارف ۱/۲۳۰