هنروتجربه: سحر عصر آزاد: کامبیز صفاری از فیلمسازان جوانی است که پس از تجربه اندوزی در حیطه تدوین با تمرکز بر سینمای مستند، وارد حیطه کارگردانی سینما شده است . سوم آذرشهر نخستین فیلم سینمایی او است که با حضور عوامل حرفه ای در مقابل و پشت دوربین با تمرکز بر یک آپارتمان مسکونی و ساکنانش شکل گرفته است؛ خانه شماره سه خیابان آذرشهر که به تعبیر صفاری مصداقی از جامعه امروز ما با همه شباهت ها و تفاوت هایش است. گفتگو با کامبیز صفاری را در ادامه می خوانید:

 

قبل از ورود به حیطه کارگردانی؛ وقتی به فیلمسازی فکر می کردید چه تصوری از فیلم اول به جهت فرم و روایت داشتید و سوم آذرشهر چه نسبتی با تصور اولیه شما دارد؟

ورود من به دنیای حرفه ای سینما با تدوین فیلمهای مستند شروع شد. معمولاً در تدوین همیشه سعی داشتم قصه اصلی را از میان انبوهی از راش ها و خرده قصه ها پیدا کنم. به نظرم موفق ترین کارگردانان مستند و بهترین فیلمهای مستند معمولاً در ارائه روایتی درست از قصه، موفق هستند. از این رو تصویر اولیه ای که از فیلم سوم آذرشهر بعنوان اولین تجربه بلند سینمایی برای من شکل گرفت، قصه گویی راحت و سلیس از یک ماجرای واقعی بود که خودم شاهد آن بوده ام.

فیلم سوم آذرشهر بر اساس فیلمنامه ای مشترک از شما و ایثار ابومحبوب شکل گرفته که اشاره کردید ریشه در واقعیت هم دارد. دغدغه اولیه ای که منجر به شکل گرفتن این قصه شد؛ استناد به واقعیت و پرداختن به مسائل مهاجران بود یا به تدریج این وجه برجسته شد؟

در قصه واقعی و اولیه ای که فیلمنامه بر اساس آن شکل گرفت؛ دختری مهاجر وجود داشت که متأسفانه در واقعیت خودکشی کرد. وقتی بیشتر درباره او کنجکاوی کردم، متوجه شدم در لایه های پنهان؛ مشکلات پیچیده ای برایش پیش آمده بود که بخش بزرگی از آن مربوط به مهاجرت بود. طبیعتاً در پرداخت آن قصه در فیلمنامه؛ که توسط من و ایثار انجام شد، مسایل و مشکلات مهاجرتی بصورتی تنیده با قصه اصلی پیش رفت. البته منهم بر این اساس که از نسلی هستم که بسیاری از دوستان و اطرافیانم مهاجرت کرده اند، این وجه برایم اهمیت پیدا کرد.

در فیلم همانطور که از عنوان آن برمی آید، آپارتمانی محور کار قرار گرفته که نقطه پیوند چند کاراکتر و بهانه ای برای پرداختن به مقطعی کوتاه از زندگی آنها است. این وجه وقتی برجسته می شود که تمرکز بر دو کاراکتر زن و حتی همان کلیدواژه اصلی یعنی مهاجرت قرار نمی گیرد، بلکه بقیه ساکنان آپارتمان و حتی سرایدار هم در سکانس های مجزا مورد توجه و خط فرعی آنها تا حدی بسط پیدا می کند. این نگاه و توزیع تمرکز بر مجموعه ای از کاراکترهای مرتبط با آپارتمان شماره سه خیابان آذرشهر، چه زیرمتنی را به فیلم اضافه می کند؟

آپارتمان سوم آذرشهر در فیلم؛ برای من مصداق جامعه کوچکی از امروز ما است که در آن کاراکترها و آدم های مختلف با رویکردهای متفاوت در کنار هم زندگی می کنند. اختلاف نظر هایی که بین دو یا سه نسل متفاوت از کاراکترهای زن در فیلم مطرح می شود یا اتفاقاتی که تأثیر آن بر تمام اهالی ساختمان نمود پیدا می کند، خود زیر متنی برای این فیلم هستند.

مواجهه و تقابل دو زن می توانست هسته ملتهب و سکانس مرکزی فیلم باشد اما این اتفاق به واسطه نوع پرداخت شما نیفتاده و به این رویارویی نگاه دراماتیک ندارید. این کلیشه زدایی کمک می کند تا به نیاز دراماتیک و اهداف کاراکترها توجه متمایز و عمیق تری پیدا کنیم. آیا از ابتدا به چنین پرداخت و تمایزی فکر می کردید یا به تدریج این هدف ثانویه برای فیلم طراحی شد تا لایه ای جدید به فیلم وارد شود؟

همانطور که به درستی اشاره کردید؛ از ابتدا عمداً از هر گونه درامی که توأم با التهاب یا دعوا باشد که معمولاً به طور کلیشه ای شکل می گیرد، دوری کردم. البته تصمیم داشتم به این موضوع بپردازم که بسیاری از مسایل پیچیده را که از سوتفاهم ها یا ناگفته ها شکل می گیرند، می توان با صحبت کردن و تعامل به تفاهم رساند. امری که متأسفانه این روزها علیرغم اینکه در خانواده های ما اتفاق می افتد، در سینما یا تلویزیون به شکلی کاملاً تند و خشن نشان داده می شود.

موقعیت ورود یک کاراکتر تازه وارد که؛ اینجا زنی جوان به نام روژا است که به عنوان مهاجر به وطنش بازمی گردد، کلاسیک و آشنا است و محور فیلم های مختلفی از گذشته تا حال در سینمای ایران و جهان بوده است. اما رویکرد شما به این ورود؛ بخصوص فرمی که برای روایت قصه انتخاب کرده اید و سکانسی از زمان حال را در آغاز و پایان به هم پیوند می دهید، این خوانش را جدید و متفاوت کرده است. از ابتدا قصد داشتید از این موقعیت کلاسیک کلیشه ای زدایی کنید و به یک سویه جدید از این موقعیت برسید؟

لازم به توضیح است که همانطور که اشاره کردم، پس از رخ دادن ماجرایی که حدوداً پانزده سال پیش در آپارتمان اتفاق افتاد، من چند سال بعد اولین نسخه فیلمنامه را آماده کردم که قصه در آن بصورت سه اپیزودی روایت می شد. هر اپیزود در یک زمان و مکان متفاوت اتفاق می افتاد. اما بعد که نسخه جدید و  کاملتری از فیلمنامه بازنویسی شد، توافق بر این شد که تنها اپیزود تهران را نگه داریم و آن را توسعه دهیم. در حقیقت این بازی با زمان، بخش کوچکی از بازمانده نسخه اولیه فیلمنامه است که در فیلم نمود پیدا کرده است.

آنچه در دیالوگ ها تکرار و تا حدی برجسته می شود، تلاش برای شناخت کاراکتر غایب فرید است که هر یک از زن ها تصویری از او دارند اما هر دو به نوعی با شخصیت حقیقی او غریبه اند. این فاصله و ابهام تا پایان هم حل نمی شود و فرید در لانگ شات می ماند بدون آنکه برای مخاطب اهمیتی پیدا کند تا جستجو برای یافتن تکه های او مهم شود. این اصرار بر ناشناخته ماندن عامدانه، چه لایه ای به درام داده و احتمالاً چه کمکی به خوانش شخصی شما از این موقعیت کرده است؟

ناشناخته ماندن فرید و تلاش هر دو شخصیت زن فیلم برای شناخت بهتر او، بخشی از حرکت فیلم است که بیننده را با خود هم مسیر می کند. همچنان که کم کم با شخصیت های اصلی فیلم پیش می رویم؛ بخش هایی از زندگی فرید را کشف می کنیم ولی نکته مهم، غریبگی شخصیت فرید به دلیل شخصیت بلندپرواز و غیر واقع نگرانه او است. انسانی که فقط به فکر کسب موفقیت به هر قیمت است و هیچ گاه در جایگاه واقعی خود قرار نمی گیرد و نهایتاً هم مرگ به او فرصت جبران اشتباهاتش را نمی دهد. در حقیقت فرید برای شخصیت های فیلم ما بخشی از گذشته خودشان است که به درستی با آن کنار نیامده اند.

همانطور که به ساکنان آپارتمان اشاره شد، خط قصه کاراکترهای فرعی شرح و بسط گسترده ای پیدا می کند بدون آنکه ارتباط محکمی به روند پیشرفت قصه پیدا کند. کاراکتر عمو و زندگی شخصی اش از آن جمله است که چند سکانس به او اختصاص یافته بدون آنکه نقش تعیین کننده ای در ادامه ماجرا پیدا کند. این شیوه پرداخت حاصل یک رویکرد جدید به درام است یا ارتباط درونی با محور اصلی قصه پیدا می کند؟

برداشت های مختلفی که افراد از یک اتفاق دارند؛ بنا به زاویه دید و یا نقطه نگاه متفاوت آنها در یک قصه، همواره برای من جذاب بوده است. در این ساختار با کمک همکارم ایثار ابومحبوب خواستیم نشان بدهیم که چطور هر شخصیت می تواند از زاویه خودش مسایل را درست یا غلط قضاوت کند. ولی در نهایت تصمیم درست را باید خود شخصیت اصلی در میان این سردرگمی می گرفت چون همواره افراد دیگر تصمیماتی برای او گرفته اند که هیچ وقت برایش راضی کننده نبوده است.

به جهت وجوه تکنیکی در اولین فیلم خود از حضور افراد شناخته شده ای همچون بهمن کیارستمی به عنوان مشاور و محسن امیریوسفی به عنوان تهیه کننده بهره برده اید. این تعامل چگونه شکل گرفت و پیش رفت و چه آورده ای برای فیلم در سیر تکاملی خود داشت؟

همکاری و دوستی من با بهمن کیارستمی از گذشته بسیار دوری می آید و همواره این شانس را داشته ام که در مقاطع مختلف کاری از همفکری و کمک او بهره مند باشم. واقعاً حضور و کمک ایشان در تدوین فیلم بسیاری از مسایل را برای من بعنوان کارگردان فیلم اول حل کرد. همچنین مهمترین شخصی که حضورشان باعث شد این فیلم ساخته شود دوست خوبم آقای محسن امیریوسفی بود که به من اجازه داد با آزادی عمل فیلم را پیش ببرم و همیشه حامی من بوده است.

اکران در گروه هنر و تجربه را از چه مقطعی برای فیلمتان مناسب دیدید و آیا انتخاب شما بود یا تنها گزینه ممکن برای به نمایش درآمدن سوم آذرشهر؟

با مشورتی که با آقای امیریوسفی و چند تن از دوستان باتجربه ام در حوزه اکران داشتم؛ با وجود اینکه امکان نمایش در گروه سینماهای اصلی کشور را داشتم ولی تصمیم نهایی را برای نمایش فیلم در هنر و تجربه گرفتم و این گروه را انتخاب کردم. چون به نظرم فیلم سوم آذرشهر بیشتر مخاطب خاص خود را دارد و در گروه  هنر و تجربه این نوع مخاطب فرصت بیشتری برای دیدن این فیلم دارد.

چه ارزیابی از گروه هنر و تجربه و امکانی که برای نمایش و ارتباط فیلم های تجربی، کوتاه و مستند با مخاطب خاص تر ایجاد می کند، دارید؟

در مجموع ارزیابی خوبی از گروه هنر و تجربه دارم و می دانم با تمام محدودیت هایی که این گروه دارد، مخاطبان بسیار خوبی برای خود فراهم کرده است. امیدوارم با امکانات بیشتر و اختصاص سالن های بیشتر این گروه بتواند تعداد اکران ها را افزایش دهد تا فیلم های به نمایش درآمده در این گروه بیشتر و بهتر دیده شوند.

پایان