هنروتجربه: مصطفی جلالی فخر؛ پزشک و منتقد سینما در شماره جدید ماهنامه «فیلم امروز» به تحلیل فیلم «آبجی» به کارگردانی مرجان اشرفی زاده پرداخته که در اینجا می خوانید:

وقتی نگارش نقد آبجی را شروع کردم، تقریبا دوهفته از تماشایش گذشته بود و یکی از ملاک هایم شخصی ام برای دیدگاه کلی نسبت به یک فیلم، سپری شدن زمانی برای رسوب فیلم و جزییات و حذف حواشی مثبت و منفی بیرونی به دلیل فضا و رابطه و نظر دیگران و درونی به دلیل تاثیر لحظه ای بخش هایی از فیلم  و امکان شکل گیری ذهنیت یکپارچه در بارۀ آن است. الان که به فیلم فکر می کنم، شوقی برای تماشای دوباره یا توصیه به دیگران در من ایجاد نکرده است، در عین حالی که عصبی کننده هم نیست. از آن کارهای محترم و متوسطی ست که با اندیشه و نگاه درستی شکل گرفته است اما نمی تواند تحت تاثیر قرار دهد. فیلم اول آبرومندی ست که قانع کننده نیست اما امیدوارکننده است. طبعا دشواری های ساخت، ناعدالتی در جشنواره فیلم فجر و سال ها پشت درهای بستۀ اکران ماندن و دشواری های نمایش هم با وجود ماهیت همدلی برانگیزی، قابل تعمیم به قضاوت کلی در مورد فیلم نیستند. حتی می توان مدیران سینمایی را شماتت کرد که از آثار مستقل و دور از الزامات سینمای بدنه یا ارگانی حمایت نمی کنند و تصمیم های اشتباهی می گیرند که گاه سرنوشت کاری و زندگی یک فیلمساز را تغییر می دهد ومانع رشدی می شود که سزاوار آن بوده است. اتفاقی که برای آبجی و کارگردان جوانش اتفاق افتاده است و شاید اگر فیلمش در زمان مناسب دیده می شد، کارنامۀ پربارتری برایش شکل می گرفت. گروه هنر و تجربه تنها امکان محدودی ست که برای دیده شدن چنین فیلم هایی وجود دارد. موقعیت گرانقدری که با وجود برخی اشکالات و کوچکی پنجره هایی که می گشایند، ماندگارترین امکان دیده شدن ده ها فیلمی بوده که شاید در غیر این صورت، نمی توانستند روی پرده را ببینند. و البته الزاما به معنای هنروالا و کیفیت برتر و منتقدپسندی و تماشاگرگریزی این آثار نیست.

همچنان، صفت «شریف» کاربردی ترین توصیف تعارفی برای فیلم هایی ست که سر و شکل محترم و متوسطی دارند و معمولا فیلم های کوچک و مستقل و حامل پیامی انسان دوستانه اند. تن به مناسبات ابتذال نداده اند و دعوت به نگاه خطاپوش و امیدواری به آیندۀ فیلمساز را هم می توان در دل این واژه دید. و آبجی فیلم شریفی ست که توصیف همواره مهربان «مادرانه» را هم در ادامه دارد. هرچند ربط چندانی به مادر علی حاتمی ندارد که چند دقیقه در فیلم دیده می شود و احتمالا قرار است ادای دین باشد یا پیشنهادی برای مقایسه.

اشکال اصلی در گسترش رابطه ها و رخدادها و شخصیت پردازی ست. وابستگی عاطفی میان دختر معلول (آبجی) و مادرش (طلا) در سطح ملودراماتیک و صرفا دلسوزی برانگیزی باقی مانده است. تاثیرات تراژیک هم ایجاد نمی کند و از دو قابلیت «رنج» و «ایثار» که در بطن داستان وجود دارد، برای بسط مفاهیم خود بهره نمی برد. مقایسه کنیم با گیلانۀ رخشان بنی اعتماد که بر اساس محوریت خانواده و رابطۀ مادر با فرزند معلول شده اش، لایه های عمیقی از رنج و ایثار را پیش چشم می گشاید و حتی به تعمیم یافتگی خانه/وطن هم می رسد. در آبجی، رابطۀ مادر با دخترش در حد تیمارداری و بی پناهی باقی مانده است و حتی گاه میان این دو سردرگم می شود. خلوت موثری شکل نمی گیرد و به درونۀ ملتهب آن ها راه نمی یابیم و ارجاع می دهم به رنج و سکوت لیلای مهرجویی که در سطح بیرونی التهاب و بحران عاطفی اش باقی نمی ماند. فیلم بیش از حد شلوغ است. آدم های اضافه دارد و رخدادهای فرعی کم حاصلی که بیشتر شبیه دور قاب چینی ست. سکانس های متعددی که مسیر دراماتیک کامل کننده ای ندارند. ایدۀ اولیۀ جذابی دارد که بدون قابلیت عمق و گسترش، با اضافه شدن آدم ها و روابط و حوادث گسسته، پر شده است. داستان دیر آغاز می شود و درگیرکننده نمی شود. بیش از آن که آیندۀ آبجی مهم باشد، حال مادرش در مرکز قرار می گیرد که بیشتر به دلیل جنس بازی گلاب آدینه است؛ با همان رنج طول کشیده و مظلومیت و دلسوزی و مادر دلواپسی که همیشه از پس چنین نقش هایی برآمده است. چه در مهمان مامان و زیر پوست شهر و چه در این جا،. در آن نقش ها با بی قراری بیشتر و در آبجی با سکوت و سکون و البته اندوه افزون تر. در خلاصه داستان فیلم آمده که مادر به دلیل تشدید بیماری اش و احتمال مرگ در آیندۀ نزدیک، نگران آیندۀ دخترش آبجی ست. در حالی که در فیلم شاهد چنین نقطۀ عطفی نیستیم. حتی وضعیت سلامتی مادر را در حد یک بحران نمی بینیم و بیشتر یک نگرانی ذهنی کلی ست تا وابسته به یک موقعیت خاص. مراجعۀ او به پزشک هم چنین احتمالی را به تماشاگر منتقل نمی کند و به همین دلیل نگرانی فزایندۀ او در بارۀ آیندۀ دخترش قانع کننده نیست. موقعیت عاطفی، توانمندی ها، وابستگی ها و دلبستگی های آبجی سر و شکل منسجمی ندارد و با وجود تلاش حداکثری و ستودنی بازیگرش، به عنوان یک شخصیت تثبیت نمی شود و تماشاگر را در جایگاه خنثایی نسبت به خود قرار می دهد. او یک کم توان / توان یاب ذهنی ست که در پنجاه سالگی (حدود یائسگی) و در حالی که بی اختیاری ادرار هم دارد، دلش ازدواج و مادر شدن می خواهد در حالی که به مادرش کاملا وابسته است. در واقع دو نقطه عزیمت دیرهنگام و تقریبا همزمان در قصه شکل گرفته است. نگرانی مادر برای آیندۀ او در غیاب خودش و علاقۀ آبجی به ازدواج و مادر شدن. درام فعلی نمی تواند این دو دغدغه را به درستی جلو ببرد و نقاط عطف درگیرکنندۀ بعدی شکل نمی گیرند. چراهای منطقی متعددی علیه قصه شکل می گیرد که بی پاسخ می مانند. آقای میانسالی که جزء شلوغی های بی شناسۀ فیلم است، در ابتدا خواستگار سمج آبجی معرفی می شود. این در حالی ست که اگر خلاصه داستان را نخوانده باشید، هنوز معلوم نیست کدام شان را آبجی صدا می کنند. آن هم در حالی که مادر، برای شوهر مرحوم خود جشن تولد گرفته است. بعد که می فهمیم این آقا، خواستگار آبجی ست و در اواخر داستان هم به او اجازۀ خواستگاری می دهند، این پرسش بی جواب شکل می گیرد که بر اساس چه منطق یا احساسی، چنین فردی باید خواستگار یک دختر پنجاه سالۀ بیمار ذهنی باشد؟ مهربانی؟ عشق؟ ایثار؟ تنهایی؟ ضعف؟ جنون؟ چی؟ و جالب این که برادر آبجی به مادرش اعتراض می کند که این خواستگاری،  تحقیر آبجی ست؛ در حالی که اصلا بستری برای توجیه وتفسیر چنین رابطه ای در فیلم نیست. در ادامه، شاهد رابطۀ عاطفی او با جعفر، کارگر ساختمان نیمه ساز روبرو هستیم. تا آن جا که تصور کنیم او در ذهن خودش عاشق یک پسر شده، قابل درک و تحلیل منطقی ست. اما بعد که می بینیم شمارۀ تماس او را دارد و برایش پیامک می فرستد و گویا رابطۀ دوطرفۀ پنهانی دارند، شالودۀ چراییِ رابطه، مخدوش می شود. اشتباه بعدی، انتخاب یک بازیگر حرفه ای آشنا (بابک حمیدیان) برای چنین نقشی ست. بیش از آن که اعتبار یا محبوبیت کارگردان برای راضی کردن یک بازیگر حرفه ای برای چنین نقشی معلوم شود، بیرون زدن نقشی کوتاه به چشم می آید که اتفاقا به یک نابازیگر یا بازیگر ناشناخته نیاز داشت. در ادامه، احتمال دزدیده شدن طلاهای آبجی توسط جعفر مطرح می شود که نه می تواند تکانی به سکون قصه بدهد و نه باعث همدردی ما با او به عنوان یک قربانی شود. به ویژه وقتی چند دقیقه بعد، طلاها توسط صاحبکار برگردانده می شود و معلوم نمی شود بلاخره چی شد. اتفاقی که برای نقش برادر/عباس و همسر و فرزند و مشکل مالی شان رخ می دهد. با وجود نقش آفرینی یک بازیگر موفق حرفه ای، به دلیل خنثایی نقش، عملا تاثیری در فیلم ندارد. بعدتر به دروغ می گوید قصد مهاجرت دارد و معلوم می شود مشکل مالی دارد و قرار است راهی زندان شود. در کل حضورش، صاحب فردیت نمی شود و جایگاهی جز یکی از اعضای خانواده که حاضر به پذیرش مسئولیت آبجی نیست ندارد. حتی بعدتر معلوم نمی شود زمینی که مادر برای رفع مشکل مالی او تقدیم کرد به چه درد خورد؟ چنین پرسش های اولیه ای برای یک فیلم قصه گو، نقش مخربی دارند که مثل یک هوای مسموم در کل داستان می پیچد.

در مقابل، نقش عالیه با بازیگری موفق و متفاوت پانته آ پناهی ها، تنها نقش فرعی مکمل فیلم است که منهای حضور زائدش در پایان فیلم، نه تنها به صورت مستقل، قابل باور و موثر است بلکه پیوست های به اندازه و درستی با مادر، آبجی و برادرش دارد. حتی در مقاطعی از فیلم، روایت شخصی اش از محور داستان هم جذاب تر است.

فصل ماقبل آخر فیلم می توانست تا حدی به جبران فاصله حسی تماشاگر از فیلم کمک کند. جایی که آبجی، مادرش را گاز می گیرد و او از حال می رود و خودش از خانه خارج می شود تا سراغ جعفر در ساختمان روبرو برود که پس از گرفتن طلاها، موبایلش را خاموش کرده. در بازگشت، درِ خانه بسته شده و در کوچه برف می بارد. کسی در را باز نمی کند و حدس می زنیم که مادر مرده یا سکته کرده و بیهوش شده است. بلاخره همسایه ها سر می رسند و در حالی که صدای نفس آبجی را می شنویم، در را باز می کنند. بهتر بود فیلم همین جا تمام می شد و اجازه می داند که یک پایان بازِ تلخ شکل بگیرد. اما چنین نمی شود و پایان فیلم، یک هپی اند اغراق آمیز است که عملا علیه فضای کلی داستان است. در فضای سبز مرکز نگهداری از معلولین، همه جمع اند. مادر روی ویلچر، آبجی که ظاهرا شغلی در آن جا پیدا کرده، عباس که ظاهرا به مرخصی آمده و حتی عالیه هم با شوهر دانمارکی اش به ایران سفر کرده و کنار آنهاست و کم مانده بود جعفر هم با کت شلوار و کروات در گوشه ای از این سفره نشسته باشد. هیچ نشانه ای هم در دسترس نیست که بتوانیم این صحنه بیش از حد خوش و خرم را رویای مادر یا آبجی در خواب یا پس از مرگ بدانیم. دلیلی هم نداریم که چنین پایانی را ناشی از تحمیل تهیه کننده یا سازمان سینمایی یا جای دیگری قلمداد کنیم. هرچند ماهیتی الصاقی و جدا افتاده از داستان دارد.