هنروتجربه-نژلا پیکانیان: عواقب و ویرانی های جنگ نه فقط تخریب شهرها و زیربناها که بیش از هر چیز آسیب هایی است که بر خود انسان وارد می شود. این آسیب ها همیشه و فقط جسمانی نیست حتی خاطره های آدم ها نیز ممکن است زخم بردارد. «سکون» روایت همین زخم است. روایتی ده دقیقه ای از رنجی طولانی. قصه سکون درباره مردی میانسال به اسم مرتضی(با بازی فرهاد قائمیان) است که بعد از سالها پیکر همسر مفقودالاثرش که پرستار جنگ بود پیدا می شود و حالا او باید آماده خاکسپاری او شود اما مرتضی انگار یک دلخوری قدیمی از همسرش دارد و همین هم موجب می شود تا او برای وداع و مواجهه با پیکر همسرش دچار تردید شود و در نهایت از این کار بپرهیزد.

مرتضی مخالف رفتن همسرش به جنگ بود و می گفت او زمانی که به جبهه می رفت با او خداحافظی نکرده. آنچه فراتر از قصه ذهن مخاطب را درگیر خود می کند وجود یک شهید مفقودالاثر زن است. فیلم خلاف آمد ژانرهای جنگی عمل می کند. در اغلب فیلم های دفاع مقدسی معمولا این زنان هستند که منتظر بازگشت پیکر شوهر خود انتظار می کشند اما در اینجا برعکس است و همین تفاوت به سویه برجسته فیلم بدل می شود. اولین اتفاقی که در ذهن مخاطب رخ می دهد و حتی ممکن است به یک پرسش بدل شود این است که آیا اصلا شهید یا مفقودالاثر زن هم داریم. از این حیث می توان گفت «سکون» یک فیلم کوتاه دفاع مقدسی زنانه است که قهرمان آن اگرچه در قصه حضور ندارد اما حضورش بیش از همه آنهایی که در فیلم می بینم حس می شود. یک قهرمان زن غایب. ضمن اینکه فیلم از این ظرفیت و ویژگی برخوردار است که مخاطب را متوجه پیام یا پرسش اصلی خود در یک خوانش فرامتنی کند. به این معنا که به این بیاندیشد که آیا ما رزمنده یا شهید زن هم داشتیم؟ چرا نامی از آنها برده نمی شود؟ چرا نام هیچ کوچه و خیابانی به اسم آنها نیست و اصلا چند تن از زنان ما در دوران جنگ در جبهه ها حضور داشتند و چند زن شهید داریم.

البته فیلم سینمایی «روزهای زندگی» هم در قصه خود ایثار و جانفشانی های یک زن پرستار را به نمایش می گذارد. در اینجا اما این روایت به یک پرسش در ذهن مخاطب بدل می شود و از این منظر فیلم به یک اثر مستند هم شبیه می شود. فارغ از قصه و روایت آنچه نظر مخاطب را جلب می کند بازی در سکوت فرهاد قائمیان در «سکون» است که به جز چند کلام محدود، باقی بازی او که بازی قابل توجهی است را باید در چشم ها و نگاهش جستجو کرد. او همه عواطف و احساسات خود را در نگاهش به مخاطب منتقل می کند. شکستن بغض او در پایان قصه اوج بازی اوست که همدلی مخاطب را به همراه دارد.