هنروتجربه-محمد جواد فراهانی: فیلم‌مرغ به کارگردانی امیرمسعود سهیلی فیلم‌نامه‌ای بر پایه الگوی کلاسیک سفر دارد. فیلم‌نامه‌ای که اقتباسی است از داستان راه و چاه، نوشته خالد نویسا که به بحران‌های مربوط به مردم افغانستان در پس زمینه قصه خود نظر دارد. در این سفر قرار است شخصیت‌ها محک بخورند و شرایط سختی را تجربه کنند و این سختی از همان ابتدا با هل دادن مینی‌بوس به صورت تصویری نمایان می‌شود. هرچند که در این بین بهتر بود که فیلم‌ساز بر دراماتیزه کردن زمان روایی تاکید بیشتری بورزد.

پرسوناژ اصلی فیلمرغ پیرمردی است که جانش به بوقلمون‌اش وابسته است و از این حیث یادآور کاراکتر مش حسن در فیلم گاو است. دلبستگی عمیق پیرمرد به بوقلمون در همان دیالوگ‌های ابتدایی قابل درک است و می‌توان حدس زد که قصه در نقطه مهمی به آن گره بخورد. در یکی از موقعیت‌ها که پیرمرد با جوانی در اتوبوس درباره بوقلمون صحبت می‌کند، ایده‌ای در خصوص چرایی پرواز نکردن آن مطرح می‌شود که این ایده در پرده پایانی فیلم به شکلی تصویری معنا می‌شود.

کاراکترهای فیلم در دو وهله با مانعی بزرگ روبه‌رو می‌شوند و در هر دو مرتبه این نظرات جوان است که به ادامه مسیر آن‌ها جهت می‌دهد. هم‌چنین این دو مانع بر سر راه شخصیت‌ها، فیلم‌نامه را وارد پرده‌های میانی و نهایی می‌کند. کشمکش اصلی فیلم میان مسافران اتوبوس و راهزنان رقم می‌خورد. در این وهله باید به این نکته توجه داشت که نقشه مسافران برای پنهان کردن پول‌ها دارای حفره‌ای نسبتا بزرگ است و زمانی که یکی از راهزنان بالای سر پیرمرد حاضر می‌شود جای تعجب دارد که چرا متوجه زنده بودن او نمی‌شود. با این حال مسئله‌ی اساسی‌ای که مدنظر فیلم‌ساز است برخاستن ناگهانی پیرمرد و تیرخوردن او به جای فیلمرغ است. در این نقطه از فیلم احساس وابستگی پیرمرد به فیلمرغ باعث می‌شود که او در لحظه آخر به نقشه پشت کرده و به فکر نجات فیلمرغ باشد. فیلمرغ نیز برای اینکه خود را نجات دهد موفق می‌شود، ارتفاع کمی را پرواز کند.