هنروتجربه-منوچهر دین پرست:

فیلمی جذاب در عین حال به نظر معمایی است. اما معمایی در فیلم مطرح نمی شود. بیشتر از آن چیزی که ما در فیلم می بینیم تصاویر اغوا کننده با حال و هوای نوستالژیک است. فیلم «صحنه هایی از زندگی یک کاراگاه» درگیر موضوعاتی می شود که می تواند برای مخاطب پرسش آفرین باشد اما فضای مطایبه و معاشقه، مخاطب را به مسیرهایی سوق می دهد که کمتر می توان نسبت به آن حساس بود. چرا که ما قاعدتا از فیلم انتظار نتیجه و یا پیامد داریم. اما این فیلم شما را با نتایج همراه نمی کند و مسیری به شما نشان می دهد که خود باید بپیماییم. علی رضا رسولی نژاد قبلا با فیلم “مینور،ماژور” وارد فضاهایی شد که توانست ذهن مخاطب را با برخی از موضوعات درگیر کند او این بار در فیلم جدید خود آن کالبد را بسط داده و به نوعی مخاطب را هم درگیر فیلمش کرده است. در این گفت و گو که اندکی با گفت و گوهای مرسوم سینمایی متفاوت است سعی کردیم به نوعی وارد سئوالاتی شویم که بسترهای معرفتی فیلم تاحدودی معنا یابد.

***

 

 

 

*تصور می کنم فیلم “صحنه هایی از زندگی یک کاراگاه” بیش از آنچیزی که حاوی داستانی خطی باشد دارای دیالکتیکی بین بهراد، نقش اول فیلم، و “دیگری” است. او بیش از آنچیزی که درگیر “خود” باشد درگیر “دیگری” است. دیالکتیکی بین اینها شکل می گیرد، داستان فیلم بر اساس آن حرکت می کند. به عبارتی بهراد می خواهد چیزی را کشف کند. او نه تنها با این کشف می خواهد به رازها و لایه های زیرین فهم “دیگری” پی ببرد بلکه می خواهد خودش را نیز کشف کند؟

 

من در ابتدا به نکته ای کلی اشاره کنم. من خیلی موافق وصل شدن کارگردان و صاحب اثر به فیلم نیستم. احساس می کنم و تجربیاتم هم نشان داده است که خیلی خوشایند نیست که مولف درباره اثرش توضیح دهد. این کار بیشتر بر عهده منتقدان و مخاطبان است. از این بابت اگر جاهایی مبهم و پیچیده جواب می دهم برای همین نکته است. من بیشتر کنجکاوم ببینم که مخاطب چگونه برداشت می کند. همانگونه که اشاره کردید حتی می شود گفت علاوه بر بهراد خود«فیلم» هم با نوعی “دیگری” و “دیگری شدن” درگیر است و انگار می‌خواهد از طریق نفی خودش و به نوعی با جعل و تقلید از ژانر فیلم کاراگاهی و مستحیل شدن در یک فضای کارآگاهی به شبح و یا سایه‌ای از این نوع فیلم‌ها دست پیدا کند. فیلم سعی دارد با تمرکز بر صحنه‌هایی از زندگی یک پسر جوان امروزی (دهه هفتادی) او را در قامت یک کارآگاه ارائه کند. با همان ژست‌ها و اداهای کارآگاهان فیلم‌های کلاسیک و کارآگاهی. اینکه چقدر این کانسپت کاراگاه در قامت یک پسر امروزی – که اتفاقا مورد نقد منتقدان و روشنفکران هم هستند- درآمده است را نمی‌دانم ولی به هر حال این ریسک را پذیرفتم و با «تقلید» از و دلدادگی به فیلم‌های کاراگاهی سعی کردم به یکسری فضاها و فرم‌ها و درونمایه‌های این نوع فیلم‌ها نزدیک بشوم. قبلا درمقاله و یا کتابی خوانده بودم که «کارآگاه همان شهروند ایده‌آل است». شهروندی که باید حواسش به خودش و خیلی چیزهای دیگر از جمله شهر باشد و از خیلی چیزها سردربیاورد. خب این جمله همیشه گوشه ذهنم بود و بهش فکر می‌کردم. لغات «کارآگاه» و «ایده‌آل» ذهنم را مشغول کرده بودند. دو کلمه‌ای که شاید در این دوره و زمونه و اینجا و امروز کمی بی‌ربط به‌ نظر برسند. البته همانطور که دیدیم بهراد و یا حتی خود فیلم  در مسیرترسیم این شهروند/کارآگاه و تبدیل شدن به دیگری ایده‌آل رفته رفته دچار شکست می‌شوند. به هر حال فیلم ریسک این خیال‌پردازی را به جان می‌خرد و راوی فیلم مسیر دشواری را انتخاب می‌کند. آن هم در شرایطی که اغلب فیلمها رئالیستی شده‌اند و خیال پردازی و ایدئالیسم خیلی مشتری ندارد.

به عبارتی کاراگاه در مقام یک کاشف است؟

بله. حتی نمونه های دانشمند آن هم هر چند در عالم رمان و هنر وجود داشته است. شرلوک هولمز از مقام کاراگاه عبور می کند.در واقع شرلوک هولمز، همانطور که حمیدرضا صدر در بلوار کشاورز (یک خیابان به شدت سینمایی و کاراگاهی) به بهراد می‌گوید یک عالم و متخصص علوم است. او از یک کاراگاه معمولی که صرفا چیزی را می خواهد کشف کند عبور می کند. اوانگار به همه چیزمسلط است. از طرفی دیگر این نکته هم قابل توجه است که کاراگاه زاده شهر است. با گسترش شهرنشینی و پیچیده شدن روابط فردی و اجتماعی  طبیعتا گرفتاری‌هایی هم به وجود می آید که برای حلشان نیاز به کاراگاه است. این همان حلقه مفقوده ای است که سینمای ایران و یا حتی شاید بشود گفت جامعه ایران به شدت به آن نیازمند است. هم سینمای ایران و هم جامعه ایران به شدت به کاراگاه نیاز دارد. برای همین شاید فیلم در پی ترسیم و طراحی یک شهروند/کاراگاه است و می‌خواهد خودش را به یک دفترچه راهنما و یا کتابچه «چگونه کارآگاه شویم» شبیه کند.

*همانطور که اشاره کردید در فیلم برخلاف آنچه که ما در صحنه های ابتدایی فیلم با یک صحنه مستند و یا اجتماعی رو به رو می شویم با یک فیلمی رو به رو هستیم که از عنصر خیال بسیار بهره برده است. بهراد دائما در خیال خودش به دنبال کشفی است. فکر می کنید خیال پردازی در داستان این فیلم منجر به چه نتایجی خواهد شد؟

فیلم ظاهرا یک فیلم معمایی و کاراگاهی است، ولی هر چه جلوتر می رویم بیشتر به یک محملی می‌ماند که می‌خواهد کانسپت کاراگاه را برجسته کند. فیلم بیشتر درباره کاراگاه و فیلمهای کاراگاهی است تا اینکه خودش یک فیلم کاراگاهی باشد. در این فیلم خیلی معمای خاصی وجود ندارد. فیلم می‌خواهد با پرسه زدن در شهرو تعقیب زندگی پسر جوانو همچنین دختر به یک سبکی از «زندگی شهری» برسد. در فیلم، مخاطب از طریق راوی  تجربه یک سفر شهری را تجربه می‌کند. در واقع مخاطب بیشتر در موقعیت یک کارآگاه قرار می‌گیرد تا سر از کار فیلم و پسر جوان دربیاورد. از یک جایی به بعدزندگی خصوصی دختر دیگر مسئله فیلم نیست و فیلم وارد لایه های دیگری هم می شود. به گمانم فیلم دارد مواد و مصالح یک فیلم کاراگاهی را در مقابل مخاطب قرار می دهد.

*من خودم علاقمند هستم که از واژه جست و جوگر استفاده کنم تا یک کاراگاه. چرا که کاراگاه در معنای دم دستی آن واژه پلیسی را به ذهن متبادر می کند ولی آن چیزی که در فیلم از آن استنباط می کنید بیشتر یک جست و جو کننده است. در فیلم بیشتر ما با جست و جویی رو به رو می شویم که فرد، زندگی و لایه های مختلف آن و حتی تنهایی آنها را جست و جو می کند. نهایت این جست و جوگری چیست؟

آره در واقع ایده جستجوگری یا پرسه‌زنی هدفمند-اگر اصلا این نوع پرسه‌زنی وجود داشته باشد- در فیلم مطرح می‌شود. به عبارتی با شهروند/کاراگاهی روبه‌روییم که راه رفتن و قدم زدن در شهر را به یک سیروسلوک تبدیل کرده است. او قبل از اینکه نامه مشکوک به دستش برسد، پرسه زنی و سبک زندگی شخصی‌اش را تا حدودی تربیت کرده است. ولی خب این از نظرموسسه کارآگاهی و کاریابی برای «کاراگاه شدن» کافی نیست. برای همین راوی فیلم بهراد را مدام در معرض آزمون‌ و سنجش قرار می‌دهد. او همچنین به رسم یک عادت خانوادگی به دنبال خانه های زیبای مرکز شهر است و آنها را به موازات تعقیب دختر جوان،  رصد می کند و در ذهن و خیالش آنها را ستایش می‌کند. در واقع این حل شدن و غوطه‌ور شدن مدام در شهراز پی تعقیب دختر جوان صورت می‌گیرد. شاید این انطباق کالبد شهر و دختر، و دیزالو و یکی شدن آنها را هم بتوان یکی از ایده‌های دیگر فیلم دانست.

*آیا مقصود شیوه ای از هویت یابی است؟

بله. هویت‌یابی و یا حتی شاید بشود گفت یک نوع دستیابی به یک نوع سبک زندگی شخصی. بهراد درجایی از فیلم با دستش به یک خانه قدیمی دوست‌داشتنی اشاره می کند و آن را از راه دور ستایش می‌کند. گویی یک راوی نامریی هم وجود دارد که بهراد را تعقیب می کند تا ما را از طریق او به سفری دور و دراز در شهر ببرد و به یک نوع هویت شهری و اینجایی برسد. راوی کم کم فیلم را شکل می دهد و انگارمی خواهد ببیند یک پسر دهه هفتادی چقدر ظرفیت و گنجایش کانسپت «کارآگاه» را دارد. شاید بشود گفت راوی با الصاق بهراد (شهروند/کارآگاه) به ‌زمینه پلان‌ها و صحنه‌های خارجی و شهری فیلم در پی ترسیم و ارائه یک رسم و مرام و هویت شهروندی است.

شما چه نسبتی بین فردگرایی که در فیلم مورد توجه قرار دادید با زندگی شهری ارتباط برقرار کردید؟

به هر حال شهر را شهروندانش می سازند و رابطه منسجمی با یکدیگر دارند. امروزه می‌بینیم که شهرهامان مختل شده‌اند. دچارانواع آلودگی صوتی و بصری و هوایی و زمینی شده‌ایم و خب در چنین وضعیتی شهروندان هم دچار اختلال می‌شوند. شاید ایده شهروند/کارآگاه بتواند کمی مسئولیت‌پذیری را بیشتر کند و ما را از این آلودگی دربیاورد.

*این انتقادی که اشاره می کنید چندان در فیلم مطرح و پر رنگ نیست. به نظر می رسد با زبان مطایبه و حتی بخشی هایی در فیلم که گویی معاشقه ای هم وجود دارد به موضوعاتی دیگر اشاره می کنید؟

بله من در فیلم های قبلی ام مانند “مینور، ماژور” و «صحنه های خارجی»به اندازه کافی به این مضامین نزدیک شده بودم و تا حدودی به طور مستقیم به این مشکلات با لحنی طنازانه اشاره کردم. در این فیلم به خرابی ها و اختلال ها خیلی نپرداختم. در عوض از طریق پرداختن به یک قرارداد حقوقی و کارآگاهی تا حدودی وارد موضوع مسئولیت‌ها، حقوق و بحث‌هایی از این قبیل می‌شویم. بهراد مدام از قرارداد تخطی می‌کند و می‌خواهد به قول معروف یک شبه ره صد ساله برود و خیلی سریع به پول برسد. خب این به نوعی به جامعه فاسد و بی‌مسئولیتی که می‌خواهد یک شبه به سرمایه‌داری و دوران جدید هم برسد اشاره دارد. جامعه‌ای که از نظر حقوقی و شهروندی و مسئولیت‌پذیری به شدت عقب‌مانده است وبرای رسیدن به آزادی و پول ماتم‌زده است. به هر حال این مضامین کم‌وبیش در فیلم مطرح می‌شوند. ولی خب از سوی دیگر فیلم یک عاشقانه تصویری در باب تهران دلخواهش هم است. راوی از طریق بهراد و تعقیب دختر جوان شهر دلخواه واقعی/خیالی‌شان را می‌سازند. شهری که دیگر به نظر می‌رسد که فقط در سینما و سالن سینما می‌توان نجاتش داد.

*برخلاف فیلم “مینور، ماژور” که مضامین فلسفی فیلم پر رنگ بود و از نمادهای بسیار زیادی استفاده کردید و از حضور چند فیلسوف هم بهره برده بودید این فیلم بیشتر زبان اشاره دارد.

این فیلم قصه گوتراز مینور/ماژوراست. در فیلم “مینور/ماژور” راوی از طریق مصالح مختلفی همچون مصاحبه با برخی از روشنفکران به بسط ایده‌ها و مضامین فیلم می‌پرداخت. اما اینجا با فیلمی داستانی -البته با شیوه روایتی خاص خودش-روبه‌روییم  که در بعضی لحظات حاوی رگه هایی از فیلم مستند هم است.

*به نظر شما در این فیلم با توجه به نکاتی که اشاره کردید آیا پتانسیل این را نداشت که یک فیلم عمیق تر و با بن مایه های معرفتی جدی تری مواجهه شود؟ به خصوص که در صحبتهایتان به زندگی شهری اشاره کردید که این شیوه زندگی از چشم اندیشمندان و جامعه شناسان پنهان نمانده است.

بله درست است. اما بستگی دارد که ما «عمیق» را چی در نظر بگیریم. مثلا اگر مثل فیلم “مینور/ماژور”چند تن از روشنفکران را هم وارد فیلم کرده بودم فیلم عمیق‌تر می‌شد؟ فکر نمی‌کنم. به نظرم هر فیلمی کار خودش را می کند و در حوزه ای خاص تمرین می کند. آن دو فیلم قبلی داکیودرام‌های تجربی‌ای بودند که فرم و قالبشان برای آن بحث‌ها و مضامین مناسب بود. البته اینجا بیشتردر پی بازنمایی فضاها، مکان‌ها و اکسسوار شهری و کارآگاهی بودم. مرکز شهر تهران کارگاه عظیمی‌ست که اغلب این اکسسوار‌های ژانرهای مختلف سینمایی را در دل خودش دارد. ولی متاسفانه در سینما خیلی کم ازش استفاده شده است. به هر حال فکر می‌کنم شاید در فیلم بعدی به یک نوع روایتی برسم که خلوص روایی‌اش بیشتر باشد و خط قصه پررنگ‌تری داشته باشد.

*این مسیری که اشاره کردید به سمتی سوق پیدا می کند که ما شاهد فیلمی اندیشمندانه و یا اندیشورزانه که دارای ویژگی هایی باشد که مخاطب را به فکر کردن درباب پرسشهایی که در فیلم طرح می شود وادار کند؟

بله امکانپذیر است. هر فیلمی ایده های خودش را دارد و سئوالاتی مطرح می کند و پیشنهاداتی می دهد. نمی دانم در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد. چرا که فیلم سازی کاری بسیار طاقت فرسا و سخت است. به خصوص اینکه این فیلمها را خودم می سازم و هیچ ارگانی از این فیلم‌ها حمایت نکرده‌اند. من بعید می دانم فیلمی در این چند دهه اخیر باشد که این همه لوکیشن و مکان‌های مختلف را در تهران نشان داده باشد. شاید بشود گفت که با یک فیلم شبه کاراگاهی و عاشقانه‌ای نسبت به تهران روبه‌روایم. بسیاری می گویند که تهران بد است اما توجه نمی شوند که دلیل این بد بودن و یا بهتر است گفت «بد شدن» این است که ما به تهران نرسیدیم و آن را دوست نداشتیم. ما در فیلمهایمان و رمانهایمان به تهران نپرداختیم. شما به هر چیزی که توجه نکنید بی ریخت و زشت و وحشی می شود. نمی خواهم بگویم که اصلا نبوده است، مثلا سینمای مهرجویی یکی از قوی ترین سینماهایی است که با شهر کار می کند و یک طبقه متوسط شهرنشین را می‌بینیم. آن هم در قالب درام‌ها و ملودرام‌هایی جذاب.سینمای مهرجویی جزو معدود لحظاتی است که در آن ما شاهد این بازنمایی شهر و شهرنشینی هستیم. اما این افراد خیلی کم هستند. شما وقتی چیزی را رها کنید و با بغض و کینه باهاش روبه‌رو شوید و ازش متنفرباشید نتیجه‌اش همین مگاسیتی و هیولای تهران می‌شود که نه سر دارد و نه دم. سال‌هاست که در فیلم‌ها و سریال‌ها آدم‌های شهری را فاسد وآدمهای روستایی را افرادی صادق و صمیمی نشان داده‌اند. در واقع این فراموشی شهر باعث شده که تهران یک هیولا شود. در این فیلم سعی کردم که تهران خودم را به یاد بیاورم و از طریق بازیگوشی‌های کارآگاهی، نامه‌ای عاشقانه برایش بنویسم.

*به نظر می رسد در فیلم با تضادی هم رو به رو می شویم که دختر نماد زیبایی و حتی نماد پنهان بودن و رازآلود باشد و شهر نماد عریانی و به تعبیر شما هیولایی است که مقام درنده خویی آن مقداری بالاتر از آن چیزی باشد که تصور می کنیم. مواجهه بهداد و دختر با شهر به نوعی آشکار کنندگی است. آنها فضاهای پنهانی را آشکار می کنند. با انتخاب دختر در فیلم ما شاهد این نکته هستیم که فضاهای فیلم به واسطه او چهره شهر هم عریان می شود.

وقتی که وارد چنین فضاهایی می شویم ما با تم ها و ایده های مختلفی رو به رو می شویم. از یک سو ما فضاهای کارآگاهی و نوآر داشتیم و از یک سو با فضاهای عاشقانه ای رو به رو بودیم که به تعبیر شما با یک تضادی رو به رو شدیم. در فیلم های نوآر ما با حاشیه‌های رازآلود شهر و سایه‌روشن‌ها و کنتراست‌های نوری زیاد رو به رو هستیم درست برعکس این فیلم. چرا که اینجا ما با فیلمی درباره کارآگاه روبه‌روییم و نه یک فیلم کارآگاهی ژنریک. در این فیلم بیشتر با فضاهای روشن و شفاف مواجهه هستم. این فیلم یک فیلم کاراگاهی نیست. بلکه دارد به فیلمهای کاراگاهی اقبال نشان می‌دهد. فیلمی که پرسه می زند و شهر دوست داشتنی خودش را جست و جو می کند و می سازد.

*حضور آقای صدر که بیشتر یک کارشناس ورزشی هستند در فیلم قابل توجه است. چرا از حضور یک روان شناس و جامعه شناس و حتی فیلسوف استفاده نکردید؟ آیا تعمدی داشتید که هدف خاصی که در ذهن داشتید آن هدف محقق نشود؟

همیشه دوست داشتم از ایشان در فیلمی استفاده کنم. گرما و طروات و یا حتی شاید بشود گفت یک اضطراب خاصی در حرکات و رفتار حمیدرضا صدر است که برایم جذاب است. به هر حال به نظرم حضور ایشان در نقش خودشان به عنوان منتقد فیلم و بحث‌هایی که درباره خواستگاه کارآگاه می‌کنند جالب می‌آید. همین‌جا از ایشان و دیگر دوستانی که صمیمانه مرا در ساخت این فیلم کمک کردند، سپاسگزاری و قدردانی می‌کنم. بدون آنها این فیلم هرگز ساخته نمی‌شد.

*به نظر می رسد مضمون فیلم غلبه بالاتری نسبت به فرم داشته باشد. تصور من بر این است، مضامینی که در فیلم نهفته است و در این گفت و گو درباره آنها صحبت کردیم توانسته آن فرم را تحت الشعاع خودش قرار دهد و مخاطب اسیر فرم نشود و مضامین را در ذهنش کالبد شکافی کند؟

شاید. یکی از جذابیتهای فیلم سازی همین است که ببینیم مخاطبان و کارشناسان و منتقدان چه برخوردی با فیلم دارند. شاید ایده‌هایی در فیلم مطرح می شود که در لا به لای آن فکر بیننده مشغول می‌شود، تا اینکه بیشتر درگیر سر و شکل فرم فیلم باشد. شاید صحنه هایی که در فیلم دیده می شود برای مخاطب یادآور بعضی چیزها باشد. ولی به نظرم به نسبت دو کار قبلی به تعادل بهتری رسیده‌ام. شاید لکنت‌هایی در روند قصه‌گویی فیلم وجود داشته باشد ولی سعی کردم در طراحی ساختمان فیلم دقت بیشتری داشته باشم. همچنین سعی کردم تعادل نسبتا خوبی بین صحنه‌های خارجی ‌و صحنه‌های داخلی فیلم برقرار کنم. به هر حال کار و پروژه پرریسک و سختی بود و امیدوارم در اکران عمومی ارتباط خوبی با مخاطب برقرار کند.