هنروتجربه-بهروز داوری: برخی براین باورند که فرم چهار مضراب در موسیقی اصیل ایرانی از این رو به وجود آمد تا با نواختن قطعه‌ای ریتمیک و موتیف های تکرار شونده از یکنواختی موسیقی دستگاهی و ردیف نوازی کاسته شود و گوش شنونده نوازش یابد.
“دشت خاموش” با چشم و روح ما این کار را می‌کند. در چند صحنه‌ی ابتدایی دیر کان شدن نما ها پس از خروج سوژه و یا جا ماندن دوربین از حرکت آدمها و سپس رسیدن به آنها و دنبال کردنشان در برداشت های طولانی و اصلا سیاه و سفید بودن فیلم توی ذوقمان می‌خورد و می‌توانیم‌ فیلم را به ادا واطوار درآوردن متهم کنیم. اما فیلم از این برخورد و پیش‌داوری ما نمی‌ترسد و به متدی که برای تعریف کردن قصه برگزیده ادامه می‌دهد. و آرام آرام این رفتار دوربین و این فرم تدوین به زبان خاص این فیلم تبدیل می‌شود.
تکرار موقعیت ها، طولانی بودن و بی اتفاق بودن صحنه‌ها و کنتراست سیاه و سفید و بی‌ رنگ نماها عین خودِ زندگی آدمهای قصه است و فیلم با این متد بدون هیچ حرف و حرکت اضافه‌ای و صرفا از طریق برساختن جهانِ خود و معرفی آن به بیننده، ما را به درون زندگی واقعی آدمهایش می‌برد.
جمله‌هایی که از زبان شخصیتها بیرون می‌آید حرفهای همین آدمهای واقعی‌ست و در انتخاب بازیگر و اجرای بازیگران به جز یک مورد استثنا- نقش سرور- به خوبی این فضا از کار درآمده.
البته فیلم به مانند برخی از آثار اینچنینی که در لازمان و لامکان روایت می‌شوند جا برای تفسیر و تعبیر و تعمیم دادن شخصیت ها و موقعیت ها به جامعه را باز می‌گذارد؛ وعده‌های سر خرمن و حرفهای پوچی که کارفرما به کارگران تحویل می‌دهد، بی آینده بودن و بی برنامگی زندگی کارگران که به تصمیم یک شبه‌ی کارفرما بند است، و مواردی دیگر. که وقتی در درون قصه به درستی کاری که باید بکنند را کرده‌اند دیگر اهمیتی ندارد که دنبال بسط دادن آنها به بیرون از قصه باشیم.
فیلم ابایی از خلق موقعیت‌هایی که دستاویزی برای شوخی با میزانسن های تکرار شونده به بیننده بدهد ندارد و چه بسا برای کاستن از بار تلخی ذاتی قصه تعمدا تا وسط داستان موتیف هایی را شبیه به چهارمضراب تکرار می‌کند تا به درستی سرگرممان کند، اما از وسط به بعد که دست خودش را برای ما رو می‌کند خنده‌هایمان بر لب رسوب می‌کند و روی صندلی سینما فرو می‌رویم تا نظاره‌گر سرنوشت محتوم آدمهایش باشیم.
و اما پایان داستان در نگاه اول ممکن است گل درشت و توی ذوق زننده باشد و حتا این پتانسیل را دارد که ارتباط ما را با فیلم قطع کند و از وقتی که برایش گذاشته ایم پشیمان بشویم. ولی اگر در فاصله‌ای که لطف‌الله به کندی مشغول چیدن رج به رج آجرها روی هم است در ذهنمان برگردیم و از ابتدا همه چیز را مرور کنیم، می‌بینیم که او از اول داستان او به دنبال بارقه‌ی امیدی بود تا شاید واقعیت های تلخ ناگزیر را باطل کند و راهی نو پیش پایش باز بشود، تمام تلاشش را هم می‌کند اما نمی‌شود. و حالا که به رج های آخر آجر چینی رسیده ما نیز به اندازه او می‌توانیم مشتاق باشیم برای گذاشتن آجر آخر، بستن آخرین مسیر عبور نور و حبس شدن در تاریکی بی انتهای کوره.
دشت خاموش از جمله فیلم‌هایی است که پس از دیدنش برایمان مهم می‌شود که بفهمیم چه کسی آن را ساخته.