هنروتجربه-سحر عصرآزاد: فیلم کوتاه “داغی” در نقطه صفر مرزی به قهرمان زنی کنشمند و پر رمز و راز می پردازد که با پرداخت بیشتر و بسط و گسترش داستان می توانست جذاب تر و گویاتر شود اما دور از دست می ماند.

“داغی” بر اساس فیلمنامه ای از امیر روئینی به کارگردانی فاطمه محمدی به مصائب و ظلم رفته بر زنان افغان که همچنان ادامه  دارد، می پردازد. دغدغه ای آشنا و چه بسا کلیشه ای که نویسنده و فیلمساز برای طرح آن دست به انتخاب هایی جسورانه زده و قصه، جغرافیا و کاراکتری منحصر به فرد را انتخاب کرده اند.

قهرمان زنی به نام حفیظ که با پوشش مردانه در مرز با جمع آوری متعلقات اجساد مهاجران روزگار می گذراند. زنی که جنسیت و هویت زنانه خود را حذف کرده تا زنده بماند. این حذف بخصوص در حرف نزدن، حداقل ارتباط با آدم ها، پناه بردن به تنهایی و تلاش برای سرپا کردن یک ماشین اسقاطی که انگیزه فرار به او می دهد، موکد می شود.

این تعریف اولیه در عین کنجکاوی برانگیز کردن حفیظ به واسطه تضادی که با جغرافیا، موقعیت  و مشغله اش دارد، علامت سوال هایی را ایجاد می کند که برای همدلی و نزدیک شدن به کاراکتر نیاز به پاسخگویی حداقل به برخی از آنها وجود دارد.

اما نویسنده و فیلمساز ترجیح داده اند این فاصله را حفظ کنند تا رمز و راز ایجاد شده، جذابیت کاراکتر را بیشتر کند درحالیکه وقتی رمز و راز تبدیل به ابهام شود، جذابیت تقلیل یافته و دیگر دل مخاطب برای قهرمان نمی تپد.

در چنین شرایطی مواجهه حفیظ با دختر جوان افغان و طفلش در میان اجساد، او را به کیفیتی از همدلی و خطر کردن وامی دارد که باورپذیری این رفتار نیاز به صرف زمان بیشتری برای نزدیک شدن مخاطب به حفیظ، خلوتش و چه بسا زخم های گذشته اش دارد.

اما واقعیت این است که در “داغی” همه چیز سریع و بدون درگیری حسی اتفاق می افتد و ایجاز زیاد و چه بسا کاستی اطلاعات و لحظات حسی و خلأهای پیرامون کاراکتر باعث شده این موقعیت دراماتیک نتواند به شکلی عمیق در مخاطب رسوب کند.

این درحالیست که فیلمساز تلاش کرده بر جزئیاتی حساب شده که پیشبرنده درام است مانور داده و از دستمایه های موجود بهره کافی ببرد؛ مثل کارکرد (داغ) ای که دختر جوان افغان بر سینه دارد و موقع شیر دادن به طفلش نمایان می شود و نشانه ای است از فراری بودن او و عامل دستگیری اش.

همان نشانه ای که حفیظ در سکانس پایانی با پوشیدن لباس های دختر جوان و قرار گرفتن در قامت مادر طفل، از خود به نمایش می گذارد؛ زنی- مادری ناگزیر با داغی نشسته بر سینه و زنجیره تکرارشونده مصائب زنان افغان.

فیلم به جهت کارگردانی، دکوپاژ، فیلمبرداری، فضاسازی و بخصوص اتمسفری که برای به تصویر کشیدن تراژدی آشنای زنان افغان طراحی شده؛ تازه و غیر کلیشه ای است و به یک وسترن خوش ساخت بومی پهلو می زند. همچون برشی از یک فیلم بلند حرفه ای با زنی در قامت قهرمان آشنای وسترن که با پرداخت حساب شده تر و عمیق تر می توانست تأثیرگذارتر شود.