هنروتجربه-رضا صائمی: آمین صحرایی در فیلم کوتاه «مرگ تدریجی» که در بسته فیلم کوتاه «شکست زمان» به نمایش درآمده، بیماری را و به طور مشخص «آلزایمر» را دستمایه تفسیر و روایتی فلسفی قرار می دهد تا از مرگ تدریجی انسان از آگاهی به فراموشی حرف بزند. فراموشی نه لزوما به معنای روانشناختی آن که بیشتر به معنی هستی شناختی و اخلاقی مد نظر است که با ترس و لرزهای آدمی گره می خورد و رنج های انسانی در تحمل بار هستی و بحران زدگی در فهم یا یافتن معنای زندگی را صورت بندی می کند.

این استفاده از بیماری برای طرح یک مساله فلسفی-روانشناختی در فیلم «آلزایمر» احمد رضا معتمدی هم به گونه ای دیگر مورد بهره برداری قرار گرفت اما در اینجا پیوند عمیق تری با سویه های هستی شناسی و مفهومی قصه خورده تا در یک فیلم کوتاه، حرف های بلندی مطرح شود. یه عبارت دیگر در «مرگ تدریجی» ما با دو روایت موازی همراه هستیم یا با قصه ای دولایه که در نسبتی دیالکیتکی با زمان پیش می رود. شاید بیش از هر چیز در اینجا عنصر و مفهوم «زمان» است که در قبض و بسط روایت در کانون معنا قرار می گیرد. زن داستان(فرزانه سلحشور) در دو برهه زمانی معاصر و تهران دهه ۳۰ گیر کرده و نمی‌داند کدام یک از آنها واقعی است. گویی در یک زمان در دو زمان به شکل توامان زندگی می کند و این گم کردن زمان بازنمایی گمشدگی درونی اوست که نشان می دهد آدمی بیش از آنکه در زمان تقویمی زندگی کند در زمانی درونی زیست می کند و دغدغه ها و افکار و خیال و رویاهایش، واقعیت حالش را رقم می زند. گویی زن قصه در گذشته جا مانده و نمی تواند از زمان تقویمی عبور کند. بسیاری از ما در زندگی بدون اینکه نسبت به آن خودآگاهی داشته باشیم چنین موقعیتی را تجربه می کنیم. ما در همان زمانی زیست می کنیم که درگیر آن هستیم نه لزوما در زمانی که در آن به سر می بریم. به همین دلیل زمان برای ما اغلب وضعیتی سورئالیستی دارد چنانکه در فیلم هم با فضایی سورئالیستی مواجه ایم.

«مرگ تدریجی» برخلاف این نظر که برخی گمان می کنند آلزایمر درمان است نه درد چون فراموشی را راه حل رنج ها می دانند بر خود زندگی تاکید می کند تا فراموش کردن را به مرگ تدریجی تعبیر کند. فیلم گرچه با ژانر وحشت پهلو می زند و حس ترس را در مخاطب هم ایجاد می کند اما بیش از ترس این آگاهی به ویژه آگاهی از زمان است که محور مفهومی آن قرار می گیرد. «مرگ تدریجی» فیلمی است علیه فراموشی.