هنروتجربه-زهرا مشتاق: مهاجرت شاید یک جور اعتراض باشد، دل کندن و شرایطی را بر یک شرایط دیگر ترجیح دادن. آمریکا رویای خیلی از مردم دنیا، به خصوص ایرانی هاست. انگار
تمام راه های خوشبختی به آمریکا ختم می شود، در هر کجا که باشی. می خواهی خودت را به آنجا برسانی. گاه به هر قیمتی. چند سال پیش خبری منتشر شد درباره مردی که دوست دخترش را در چمدانی بزرگ پنهان می کند و به قسمت بار تحویل می دهد. زن در سرمای قسمت بار مرده بود. رویایی ترین شکل رفتن به آمریکا برنده شدن در لاتاری است. یک لاتاری که میلیون ها نفر از تمام دنیا و به خصوص از کشورهای آسیایی و آفریقایی در آن شرکت می کنند به امید برنده شدن.

برنده شدن برای آنها شاید معنایش ایجاد یک تغییر بزرگ باشد. شاید هم فکر می کنند تمام زندگی شان در همین برنده شدن و رفتن خلاصه شود. بی هیچ تغییری. از برندگان پرسیده می شود چرا می خواهید بروید؟ پاسخ ها شبیه به هم است. یک آمال کلی. یک رویای پر طمطراق. اغلب جواب مشخصی ندارند. اینجا داشته های خود را به حراج می گذارند و به امید یک زندگی بهتر می روند. آدم های فیلم برندگان هم چنین هستند. آدم اصلی فیلم اینجا خوشحال نیست. خانه دارد. زندگی دارد. همسری دارد که دوستش می دارد. آموزشگاه موسیقی دارد. هنرجو‌ دارد. زندگی اش رو به راه به نظر می رسد. اما خوشحال نیست. احساس خوشبختی نمی کند. شاید احساسی از نا امنی است که او را مصر به رفتن می کند. نمی تواند آزادانه کنسرت برگزار کند. باید علایقش را در حد چند صندلی برای فامیل و خانواده هنرجویان کوچک و فشرده کند. زن دیگری می خواهد به تگزاس برود. رویای او را برادرش که در تگزاس زندگی می کند، شکل داده. اما هیچ کدام ایده مشخصی ندارند. برنامه ای که بدانند خب حالا آمریکایی. چه می خواهی بکنی؟ زندگی ات را با چه برنامه ای می خواهی تغییر بدهی؟

اگر قرار باشد تنها ساحت فیزیکی و ظاهری زندگی تغییر کند، چرا رنج دردناک مهاجرت را به جان می خریم؟ دوری از خانواده، آشنایان و تمام چیزهایی که دوست می داریم و نسبت به آنها احساس تعلق می کنیم. خانواده دیگر دست به انتخاب می زنند. میان رفتن و نرفتن. حفظ یا شکاف خانواده. تصمیم آنها این است که از فرصت پیش آمده استفاده کنند. زن و دختر می روند و یک دوره سه ساله جدایی را تحمل می کنند. تلاش آنها ملحق شدن پدر به آنهاست. پدر مرد بزرگی است. اما در این سه سال چون کودکی در آغوش پدر و مادر سن و سال دار خود پناه می گیرد. مادر است که برایش دعا می کند. دلداری اش می دهد و او را به شکیبایی دعوت می کند. برایش غذا درست می کند. نگرانش است و پا به پایش منتظر است و او بالاخره دست پر بر می گردد. با پاسپورتش که اکنون ویزای آمریکا در آن می درخشد. او در حالی می رود که از والدینش عکس پرسنلی می گیرد تا نسل بعدی مهاجرت کننده، والدین پیر او باشند. اما درست در نقطه پایانی فیلم؛ پرسش هایی مهم شما را به چالش می گیرد. اگر مرد به هر دلیلی موفق به دریافت ویزا نمی شد، زندگی خانوادگی آنها چه سرنوشتی پیدا می کرد؟ آیا همسر و فرزند او حاضر به برگشت به ایران بودند؟ آیا امیدوارانه بازهم منتظر می ماندند؟ آیا تن به جدایی می داند؟ کدام مهم تر است؟ رفتن یا ماندن. بودن یا نبودن. کیفیت رابطه انسانی چگونه می شود. برندگان فیلمی است درباره آنها که رفتند و آنها که نرفتند. برندگان و بازندگان. شاید ادامه منطقی برندگان، تصویر بازندگانی باشد که مانده اند و حال پرسش این است که اکنون آنها با این رویای ناکام مانده چه می کنند؟!