هنروتجربه: ساسان گلفر در یادداشتی به نقد فیلم «قدرت سگ» ساخته جین کمپیون پرداخته است.

به گزارش سایت هنروتجربه در این یادداشت آمده است:

این روزها بحث جنگ قدرت میان دو جنس در سینمای جهان بسیار داغ است؛ حتی بیش از زمان استریندبرگ، ایبسن  یا همینگوی. در بسیاری از فیلم‌های مطرح امروز، موفق یا ناموفق، نشانی از این جنگ قدرت را می‌توان دید؛ لازم نیست در آثار اکشن یا دلهره‌آور خشن دنبالشان بگردیم، حتی در آثار درام یا تاریخی یا موزیکال یا آن‌چه قبلاً رمانتیک یا عاشقانه نامیده می‌شد؛ از «شب گذشته در سوهو» تا «داستان یک ازدواج» و از «صحنه‌هایی از یک ازدواج» تا «آخرین دوئل» زنان و مردانی را می‌بینیم که واقعاً یا مجازاً، مستقیم یا غیرمستقیم، یکدیگر را به خاک و خون می‌کشند. قطعاً جریان‌های سیاسی و اجتماعی قدرتمندی پشت این ماجرا وجود دارد؛ اما هر چه هست، به نظر نمی‌رسد از جایگزین شدن تفاهم و عشق و گفت‌وگو با تخاصم و تقابل و نفرت و خشونت و از نشستن برتری‌طلبی به جای برابری‌طلبی چیز زیادی نصیب انسان -از هر جنس که باشد- شود. به عبارتی، رک و راست می‌توان گفت نسل بشر در خطر انقراض است.

یکی از فیلم‌های مهم و مطرح دیگر امروز که موضوع تقابل سویه‌ی نرینه و سویه‌ی مادینه‌ی بشر در آن مطرح شده، نئووسترن «قدرت سگ» (Power of the Dog) به کارگردانی خانم جین کمپیون محصول ۲۰۲۱ نیوزیلند، استرالیا، انگلستان، ایالات متحده و کانادا است. خشونت «قدرت سگ» البته در لفافه‌ای پیچیده شده که کمتر اثری از خون‌ریزی در آن بتوان دید؛ گرچه خشونت پنهان آن از خشونت عریان بسیاری از فیلم‌های دیگر کمتر نیست. اما آنچه وزن و ارزش بیشتری به این فیلم می‌دهد این است که از مسئله‌ی صرفاً تقابل دو جنس فراتر می‌رود و ریشه‌های روانشناختی اجتماعی و تاریخی مسئله را وا‌کاوی می‌کند.

داستان فیلم «قدرت سگ» برگرفته از رمانی است به همین نام به قلم تامس سَویج (۲۰۰۳-۱۹۱۵) نویسنده‌ی آمریکایی رمان‌های وسترن که موفق‌ترین و  مشهورترین اثرش همین رمان بوده و مانند بسیاری از نویسندگان تجربیات زندگی و دغدغه‌های خود را در قالب شخصیت‌های رمانش ریخته است. پدر و مادر نویسنده در دو سالگی او طلاق گرفتند و تامس با مادر از سالت لیک سیتی به آیداهو رفت و مادرش وقتی او پنج سال داشت، با مزرعه‌داری در مونتانا ازدواج کرد و پسرک که در مزرعه وصله‌ای ناجور محسوب می‌شد و شاهد ناخشنودی مادر الکلی‌اش بود، به تحصیل در خانه ادامه داد و در نوجوانی به دبیرستان نزدیک‌ترین شهری که امکانش را داشت، رفت. تامس سویج بسیاری از اطرافیان و خودش را بارها در قالب شخصیت‌های مختلف داستانش ریخت؛ از جمله مادرش، ناپدری درستکار اما کم‌هوش و برادر زیرک او که امور مزرعه را در دست داشت و کارها را به دلخواه خود پیش می‌برد.

ماجرای فیلم «قدرت سگ» که در پنج بخش روایت می‌شود، در مونتانا ایالات متحده در سال ۱۹۲۵ می‌گذرد. جورج بربنک (جسی پلمونز) مزرعه‌دار ثروتمند و برادرش فیل (بندیکت کامبربچ) در سفری همراه با گله‌ران‌هایشان به بیوه‌زن مهمانخانه‌داری به نام رُز (کرستن دانست) و پسر نوجوان او، پیتر (کُدی اسمیت مک‌فی) برمی‌خورند. فیل که به شدت تحت تأثیر تعالیم مربی خود ملقب به “برانکو” هنری قرار دارد که سال‌ها پیش فوت کرده است، هیچ شکلی از ظرافت و شادی و خوشی را برنمی‌تابد، پیتر را تحقیر می‌کند و اشک رز را درمی‌آورد؛ اما جورج شریف و مهربان مخفیانه از رز خواستگاری می‌کند و بعد از ازدواج بی‌سروصدا او را به مزرعه می‌آورد. بدقلقی‌های فیل همچنان ادامه دارد و تشدید می‌شود و رفتارش با پیتر، رز را به مرز فروپاشی عصبی می‌رساند. پیتر مدام در مزرعه تحقیر می‌شود و کارگران مزرعه به تحریک فیل، او را بچه سوسول و بدتر از آن می‌نامند. مرد جوان که پدرش پزشک بوده، چهار سال پیش خودکشی کرده، علاقه‌مند به پزشکی و تشریح حیوانات است و دستی هم در هنر دارد، روزی در کوهستان به لاشه‌ی گاوی برمی‌خورد که به مرض سیاه زخم مرده است…

برای آن‌که بدانیم عنوان فیلم از کجا آمده (غیر از سگ‌هایی که گاه در فیلم می‌بینیم یا صدایشان را می‌شنویم یا در گفت‌وگویی میان پیتر و فیل می‌شنویم که صخره‌های کوهستان روبروی مزرعه شکل یک سگ را تداعی می‌کند) باید به جمله‌ای توجه کنیم که در آخرین لحظات فیلم در کتابی می‌بینیم و از زبان شخصیتی می‌شنویم: «مرا از دَم شمشیر نجات بده، مرا از چنگ این سگ‌ها (ترجمه‌ی تحت‌اللفظی: قدرت سگ) رهایی ده.»

این جمله‌ها در واقع گوشه‌ای از دعاهایی است که در بخش ۲۲ مزامیر داود نبی (ع)  آمده است:

«دشمنان، یعنی این گروه شریر،

مانند سگ، دور مرا گرفته‌اند

و دست‌ها و پاهای مرا سوراخ کرده‌اند

استخوان‌هایم از لاغری شمرده می‌شوند

دشمنانم به من خیره شده‌اند.

لباس‌هایم را بین خود تقسیم می‌کنند

و بر ردای من قرعه می‌اندازند.

امّا تو ای خداوند، از من دور مشو!

ای یاور من، به دادم برس!

مرا از دَمِ شمشیر نجات بده،

مرا از چنگ این سگ‌ها رهایی ده.

مرا از دهان این شیرها نجات بده،

و جان مرا از دست شاخ‌های گاوان وحشی برهان.»

خانم جین کمپیون کارگردان و فیلمنامه‌نویس، در فیلم «قدرت سگ» در اغلب موارد اشاره‌ها و کنایه‌ها را جایگزین بیان صریح کرده و بیشتر نکات کلیدی را به صورت ضمنی به تماشاگر القا کرده است. این شیوه که البته در بخش‌های پایانی به پاشنه‌ی آشیل روایت بدل می‌شود و شاید سبب شود بسیاری از تماشاگران عام یا خاص حتی متوجه کنش نهایی پروتاگونیست داستان نشوند و سردرگم از سالن بیرون بروند، در مورد جنگ‌های قدرت موجود در داستان خوب عمل کرده و با ظرافت آن را به لایه‌های پنهان روانشناختی شخصیت‌ها و تماشاگر رانده است. بیان بسیاری از نکات به جای دهان به دست‌های بازیگران سپرده شده و به حس لامسه یا ارتعاش صداهایی ناخوشایند که از تماس دست‌ها ایجاد می‌شود؛ صداهایی که بر موسیقی متن اغلب ناهنجار و خشن مبتنی بر دیسونانت‌ها و آرشه‌کشی‌های استاکاتو سازهای زهی و آمیختن آن با نواهای ناکوک بانجو و پیانو افزوده می‌شود و مدام حسی از تشویش را در تماشاگر برمی‌انگیزند. موسیقی افکتیو جانی گرینوود و تصویر بسیار زیبا و البته دارای پالت رنگی افسردگی‌آور آری واگنر مدیر فیلمبرداری در ساختن فضای مورد نظر جین کمپیون بسیار مؤثر و موفق عمل کرده‌اند و در جا‌ی خود تحسین‌برانگیز هستند اما همین فضای بیش از حد عبوس و بیانگر، از جنبه‌ی حسی ممکن است به نقطه ضعفی تبدیل شود که شاید تماشاگر را در نیمه‌ی دوم فیلم خسته و کلافه کند.

 

نمودهای جنگ قدرت در «قدرت سگ» از حد مسائل مربوط به دارایی یا رقابت و تخاصم صرفاً روانشناختی دو جنس یا اندیشه‌های لاکان درباره  اضطراب وجودی و هویتی بشر و هراس از جنس مخالف فراتر می‌رود و ریشه‌های اجتماعی افکار متعصبانه و گاه توأم با دورویی و خودفریبی را نشانه می‌گیرد. در اینجا مسئله‌ی هویتی جنسیتی فراتر از هویت جنسی  مطرح است و به سازوکارهای اجتماعی سازنده‌ی آن ارتباط پیدا می‌کند. مفهوم مبهمی مانند «مردانگی» در افکار گاوچران‌های غرب میانه شکل لاف و گزافی دورویانه پیدا می‌کند که مدعیان اصلی آن در خفا به معیارهای مورد ادعای خود پشت می‌کنند. خانم کمپیون گاهی به نشانه‌هایی از همجنس‌خواهی در کابوی مدعی اخلاقیات مردانه و همین‌طور بت و نماد مردانگی او اشاره می‌‌کند و البته مانند همیشه سعی می‌کند از حد کنایه، استعاره و نمادسازی فراتر نرود و شاید یک دلیل برخورد غیرمستقیم او، پرداختن به مفهومی باشد که طبیعتاً برایش ملموس نیست. (اوریانا فالاچی، فمینیست مشهور در کتاب  «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» نوشته: «آخر چگونه یک مرد که قادر به حامله‌ شدن نیست، می‌تواند احساسِ زنی را درک کند که کودکی در شکمش دارد؟»)

فیلم‌ساز به ناچار همین شیوه را در برخورد با شخصیت پیتر در پیش می‌گیرد و کمتر بر درونیات او تمرکز می‌کند؛ شخصیتی که در واقع روی دیگر سکه‌ی شخصیت فیل است. در واقع خمیرمایه‌ی مشابه و مشترک فیل و پیتر است که به حس نفرت و کشش توأمان دامن می‌زند؛ اما این تمام ماجرا نیست. وجوه مشترک میان رز، پیتر و فیل و ابهام مفهوم جنسیت و تعریف اجتماعی آن عامل اصلی کشمکش‌های پنهان و آشکار داستان است. در مورد دوگانه‌ی فیل/پیتر می‌توان گفت پیتر این خوشبختی و مزیت تاریخی را داشته که در چارچوب‌های تنگ تفکر متعصبانه‌ی محیط زندگی فیل نمانده است. نمود تصویری تشابه این دو را در اوایل فیلم و جایی می‌بینیم که از نمای هولاهوپ زدن پیتر به نمایی از فیل در حال چرخاندن کابوی‌مآبانه‌ی صندلی در همان جهت می‌رسیم و تضاد سینمایی دو شخصیت بارها به شکل قاب‌های تنگ و سیاهی که فیل را محاصره کرده‌اند در تقابل با کوه و دشت‌های اطراف پیتر خودنمایی می‌کند. دوگانه‌ی رز/پیتر کمی دشوارتر تشخیص داده می‌شود اما زیباترین نمود آن را در صحنه‌ای می‌بینیم که رز ناشیانه تلاش می‌کند قطعه‌ی راتسکی مارش (از معدود آثار موسیقایی که یوهان اشتراوس پدر به جای والس عاشقانه به شکل مارش جنگی و به افتخار یک فیلدمارشال جنگ نوشته است) را روی پیانو اجرا کند و فیل برای تمسخر او چیره‌دستانه آن را با بانجو اجرا می‌کند و به موسیقی آهنگساز اتریشی رنگ‌وبوی کانتری ردنک‌ها را می‌دهد.

نخستین جمله‌های روی تیتراژ فیلم به صورت تک‌گویی که بعد می‌فهمیم مرجع آن  پیتر بوده، دلالت بر این دارد که او هیچ چیز را در زندگی بیشتر از خوشحالی مادر نمی‌خواسته و اصولاً مردی که بهترین‌ها را برای مادرش نخواهد، مرد نیست. پروتاگونیست داستان اوست و ظاهراً او داستان را به سرانجام می‌رساند اما در واقع یک زن (غیر از کارگردان!) پشت این ماجراست -ولو به شکل غیرمستقیم، استعاری و نمادین- شخصیتی کهن‌الگویی که همیشه نماد تمدن و تعالی بوده است.

شاید جین کمپیون موقع ساختن این فیلم ناخودآگاه به یکی از وسترن‌های کلاسیک هالیوود مردسالار کنایه زده یا شاید این کنایه را آگاهانه به کار برده اما طبق روال معمول اثرش آن قدر در لفافه پیچیده که کمتر کسی متوجه آن شده است؛ اما «قدرت سگ» لااقل در یکی از سکانس‌ها از لحاظ موقعیت بازیگران و میزانسن (گرچه کاملاً در تضاد با لحن شوخ و شنگ آن) شباهت به «مردی که لیبرتی والانس را کشت» (جان فورد، ۱۹۶۲) دارد: سکانسی که لیبرتی والانس (لی ماروین) رنسام استادارد (جیمز استوارت) تحصیلکرده را که از بد روزگار جامه‌ی گارسن رستوران را بر تن کرده است، تمسخر و تحقیر می‌کند و تام دانیفن (جان وین) جلوی او درمی‌آید. مشکل این است که در این عصر دیگر تام دانیفن در دسترس نیست؛ مرد خوبی که آن سوی میز نشسته آن‌قدر گیج است که اصلاً نمی‌داند دور و بر او چه می‌گذرد و چه گفته می‌شود و زن پشت پرده هم کاری مستقیم از دستش برنمی‌آید، پس روح زنانه‌ی درون مرد است که باید از خودش و از تمدن دفاع کند و این نکته به پایان‌بندی فیلم معنایی دوچندان می‌بخشد.