هنروتجربه-رهام یعقوب زاده: فیلم کوتاه «شوفر» به کارگردانی رضا نجاتی از بسته فیلم کوتاه «وضعیت قرمز» بیش از سایر فیلم های کوتاه این بسته مصداق یک وضعیت قرمز است. به این معنا که با قصه نوجوانی روبرو هستیم که به سن قانونی نرسیده توسط پدرش مجاب می شود که رانندگی یاد بگیرد. ترس و لرز ناشی از عدم اعتماد به نفس نمی گذارد او دنده و کلاج را به درستی مهار کند و بر آن مسلط شود. برخوردهای ملامت انگیز پدر و بعدها برادر بزرگتر موجب می شود تا پسر نوجوان دلگیر و افسرده شود و گویی با یک خشم درونی و فروخفته در نبرد است. جدایی مادرش هم مزید بر علت می شود تا او وضعیت بغرنجی را از حیث روانی و احساسی تجربه کند.

این تجربه به دلیل حساسیت سن نوجوانی دردناک تر هم می شود. سنی که اساسا نوجوان با بحران هویت دست و پنچه نرم می کند. حالا این هویت یابی که با استقلال طلبی همراه است از یک سو به دلیل رانندگی ناموفق و تحقیرهای ناشی از آن و از سوی دیگر با آسیب های ناشی از بچه طلاق بودن گره خورده و موجب می شود تا نوجوان قصه از فرصتی که در مسیر جاده پیش می آید و پدر و برادرش برای خوردن ناهار به رستوران بین راهی می روند استفاده کند و به بهانه اینکه حوصله ندارد و گرسنه نیست در اتومبیل پدر بماند تا به سفارش او هر وقت یکی از خودروهای پارک شده رفت او جای آن پارک کند، بر عقده حقارت خود فائق آمده و جسارت خود را با رانندگی یواشکی در جاده بیازماید. جسارتی که ناشی از فشار تحقیر و سرزنش بزرگترهاست و موجب می شود تا او با بی اعتیادی به فردی که در کنار جاده مشغول تعویض لاستیک های اتومبیل خود است برخورد کرده و باعث کشتن او شود. گرچه فرد کشته شده قربانی بی احتیاطی او شده اما خود او هم قربانی وضعیت قرمزی است که در آن قرار گرفته. از یک سو احساس تنهایی و خلاء عاطفی ناشی از غیبت مادر و از سوی دیگر برخوردهای خشن و سرزنش های پدر. تراژدی قصه، حاصل اثبات خود در یک وضعیت احساسی و غیر معقول است. در واقع آسیب انسان ها به دیگران برساخته آسیبی است که خود از نقطه دیگری دریافت کرده اند و حوادث و فجایع از تقارن و تقابل همین آسیب ها برساخته می شود.

«شوفر» گرچه با حادثه گره می خورد اما یک درام شخصیت محور است نه حادثه محور. گرچه نسبت بین حادثه و شخصیت در نهایت جهان داستانی فیلم را می سازد که از بر هم کنش آنها موقعیت های مضطرب و پر آشوبی شکل می گیرد که روایتی نمادین از روانشناسی دوران نوجوانی است. فیلمساز آگاهانه یا ناآگاهانه در یک فیلم جاده ای کوتاه به حساست دوران نوجوانی و آسیب شناسی آن دست می زند. نوآموز بودن در رانندگی  نوجوان بودن شخصیت محوری قصه بر هم مماس نمادین شده و در نهایت جاده به نمادی از مسیر پر تلاطم زندگی بدل می شود که با زخم خاطره ای تلخ در تجربه نوجوانی گره خورده است. آنچه در نسبت بین حادثه و شخصیت در این قصه می بینیم یک تغییر و تحول درنی است و گویی سرکشی و خشم به سرخوردگی و ترس بدل می شود. نشانه این تغییر را می توان در گفتگوی پسر نوجوان با مادرش ردیابی کرد. در ابتدا او با مادرش که تلفن زده صحبت نمی کند اما بار دوم و بعد از تصادف خودش تمایل دارد که با مادرش حرف بزند. انگار او باور کرده که هنوز به حضور و آرامش مادر نیاز دارد. او هنوز در آستانه استقلال و وابستگی است.