هنروتجربه: عباس نصراللهی در نقدی بر فیلم «آتابای» به کارگردانی و تهیه‌کنندگی نیکی کریمی و نویسندگی هادی حجازی‌فر می‌نویسد فیلمنامه در بخش ملودراماتیک و عاشقانه‌اش، مصالح داستانی کم دارد و همانند خرده‌پیرنگ‌های مهم فیلمنامه که باعث می‌شوند «آتابای» به این نقطه برسد، چندان مبسوط نیست و تمرکز روی آن کمتر است، اما هم‌چنان کلیت متن اثر با توجه به ساختار روایی و شخصیت‌پردازی و ایجاد ارتباط منطقی بین این دو فاکتور در حال درست کار کردن به عنوان یک سیستم واحد است و از این‌رو تجربه‌ای موفق و متفاوت در سینمای ما به حساب می‌آید.

به گزارش سایت هنروتجربه در نقد وی که در شماره ۲۲۷ ماه‌نامه «فیلم نگار» منتشر شده آمده است:

«روایت‌های شخصی همان‌قدر که می‌توانند برای فیلم‌سازان و فیلمنامه‌نویسان مورد توجه و جذاب باشند، به همان میزان هم می‌توانند پس از پیاده‌سازی و مواجهه مخاطبان با آن، خطرناک و پس‌زننده به نظر برسند. حالا در سینمای ما این موضوع می‌تواند برای فیلمنامه‌نویس و فیلم‌ساز مخاطرات بیشتری را نیز به همراه بیاورد، زیرا مخاطب امروز سینمای ایران به همان میزان که به آثار خارجی و روز دسترسی دارد و می‌تواند از تنوع آن‌ها بهره‌مند شود، به همان میزان هم عادت کرده تا در سالن سینما (و شاید نمایش خانگی) آثاری با نگاه تمامیت جامعه و درگیر شدن تعداد زیادی از افراد جامعه در پیرنگ مورد نظر را تماشا کند و اگر چیزی خارج از این عرف را ببیند، قطعاً عکس‌العمل متفاوتی خواهد داشت.

حالا نیکی کریمی در تازه‌ترین فیلمش، یعنی آتابای که فیلمنامه آن بر اساس طرح اولیه‌ای از خود و فیلمنامه هادی حجازی‌فر نوشته شده، چنین مسیری را برای روایت دنبال کرده و فیلمی شخصی را از این نظر که به روحیات و حالات یک مرد در آستانه میان‌سالی نزدیک شده، ارائه داده است. آتابای برای روایت پیرنگ خود از یک الگوی قدیمی و موفق بهره برده است؛ الگویی که در فیلم کلاسیکی چون چه کسی لیبرتی والانس را کشت ساخته جان فورد و  فیلم مدرنی چون درخت گلابی وحشی ساخته نوری بیلگه جیلان از آن استفاده شده است. در این الگو، قهرمان/ شخصیت اصلی به زادگاه/ شهر خود بازمی‌گردد و این بازگشت موجب به وجود آمدن اتفاقات تازه‌ای می‌شود.

آتابای به‌وضوح و به دلیل همگونی با زبان امروز سینما و مقتضیات زندگی مردم، روایتی شبیه به روایت نوری بیلگه جیلان را انتخاب کرده است و تلاشش بر این راستا بوده که بازگشت قهرمان/ شخصیت اصلی را به موضوعاتی پیوند بزند تا بتواند نشان دهد که در فاصله این رفت و برگشت هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است و حتی برخی موارد رو به بدتر شدن و انفصال هم رفته‌اند (برخلاف چه کسی لیبرتی والانس را کشت). از طرفی دیگر، قهرمانان/ شخصیت‌های اصلی در سینمای مدرن می‌توانند منفعل و بدون کنش‌های برانگیزاننده باشند، گرچه تلاششان را می‌کنند تا بتوانند از پس مشکلات و موانع برآیند، یا حتی همین روزمرگی‌های مرسوم را پشت سر بگذارند، اما درنهایت این قهرمانان/ شخصیت‌ها مملو از حسرت، فقدان و نرسیدن‌ها هستند و آن‌چه پیرنگ مربوط به این شخصیت‌ها را پیش می‌برد، نه کنش‌های قهرمانانه و خط قصه‌ای پررنگ، که شکل برخورد آن‌ها با مسائل مختلف پیش رو و بودن در شرایطی عموماً حاد یا تا حد زیادی غیرقابل حل است که آن‌ها را با تمام ضعف‌ها (که اصولاً بیش از ویژگی‌های برتر و منحصربه‌فردشان است) و کاستی‌ها، همراهی‌پذیر می‌نماید.

آتابای با همین بازگشت آغاز می‌شود، اولین مواجهه ما با شخصیت آتابای (هادی حجازی‌فر) در فیلمنامه، هنگامی است که او به عنوان راوی کلماتی را می‌گوید و سوار ماشینش می‌شود و دیری نمی‌پاید که متوجه می‌شویم او به زادگاه/ شهر خود بازگشته است. مردی در آستانه میان‌سالی که گویی تمام شهر او را می‌شناسند و از او حساب می‌برند. از همین نقطه آغاز، مواجهه آتابای با اتفاقات مختلف شروع می‌شود و فیلمنامه ما را نیز با این اتفاقات از طریق خلق خرده‌پیرنگ‌ها همراه می‌کند. از این‌جاست که می‌توانیم از دل این خرده‌پیرنگ‌ها، رخدادهای سازنده و رخدادهای مکمل درون فیلمنامه را بیرون بکشیم و اهمیت هرکدام از آن‌ها را بررسی کنیم.

نخستین خرده‌پیرنگ درون فیلمنامه که آتابای با آن مواجه است، ارتباط او با خانواده و به‌خصوص خواهرزاده‌اش است که ظاهراً وابستگی شدیدی نیز به او دارد. رخداد سازنده این خط، حضور همین خواهرزاده و میزان اهمیت او برای آتابای است، صدای روی صحنه که از ذهن آتابای بیرون می‌آید نیز بر همین موضوع تأکید می‌کند؛ این‌که او نمی‌خواهد اجازه دهد تا خواهرزاده‌اش به سرنوشت خودش مبتلا شود. اما رخداد مکملی در کنار این رخداد سازنده وجود دارد که دلیل این اهمیت را عیان می‌کند، در گذشته‌ای نه‌چندان دور خواهر آتابای خود را کشته و شوهر او نیز فرار کرده است و آتابای شوهر خواهرش را مقصر مرگ او می‌داند. این رخداد مکمل در این خط پیرنگ، می‌تواند باعث به وجود آمدن خطوط دیگری در فیلمنامه شود. پس، این دو رخداد در ابتدای فیلمنامه به معرفی آتابای و رابطه او با اعضای خانواده‌اش کمک زیادی می‌کنند.

آتابای دوستی صمیمی و قدیمی دارد (یحیی، جواد عزتی) که بازگشتش به شهر/ زادگاه با دیدن او هم‌زمان می‌شود؛ دوستی که به‌تازگی همسر خود را از دست داده و ظاهراً پیش از این دل‌باخته خواهر آتابای بوده است. این خط پیرنگ که مستقیماً مربوط به گذشته آتابای و خاطرات فراوانش از زادگاهش می‌شود، به عنوان رخدادی سازنده و مهم در فیلمنامه وجود دارد که از طریق رخداد مکمل خط پیرنگ قبلی (کشته شدن خواهر آتابای به دست خودش) به آن رخداد سازنده (ارتباط آتابای با خانواده و دلایل اهمیت خواهرزاده‌اش) متصل می‌شود. شخصی‌ترین دقایق و فصل‌های فیلمنامه نیز مربوط به حضور این دو در کنار هم در خلوت با یکدیگر است. جایی که یحیی و کاظم (آتابای که دیگر دوست ندارد با نام سابقش او را صدا بزنند) در کنار دریاچه‌ای با یکدیگر صحبت می‌کنند و یحیی اعتراف می‌کند که خواهر آتابای به خاطر او خود را کشته است. این صحنه به لحاظ حسی‌ یکی از فرازهای فیلمنامه است و از لحاظ تکنیکی نیز این واقعه سازنده (یعنی دوستی آتابای با یحیی و مرور خاطرات که مستقیماً به الگوی بازگشت به زادگاه/ شهر مربوط می‌شود) می‌تواند مهم‌ترین اتفاق در خرده‌پیرنگ‌های فیلمنامه برای شناخت بهتر روحیات و حالات شخصیت اصلی باشد. جایی که هدف فیلمنامه ایجاد کشمکش‌های بیرونی برای شخصیت اصلی از طریق مرور گذشته و وصل‌کردن آن به زمان حال و تعمیم همان گذشته به اتفاقات اکنون است و ورود یحیی به‌کلی مسیر و قاعده بازی را عوض می‌کند و البته این کشمکش‌ها به‌خوبی ایجاد می‌شوند.

خطوط دیگری نیز در فیلمنامه وجود دارند که همواره در میان این رخدادهای سازنده و خطوط پررنگ پیرنگ رفت‌وآمد می‌کنند. مثل داستان شغل آتابای و کارهایی که برای شهر/ زادگاهش انجام داده است، درگیری او با داماد سابقشان بر سر زمینی که بی‌اجازه‌اش فروخته شده و رویاهایی که در سر دارد و خودش به عنوان راوی می‌گوید که همواره می‌خواهد آن‌ها را عملی کند. این خطوط هم باعث بیشتر شدن کشمکش‌های بیرونی شخصیت اصلی می‌شوند و در کنار کشمکش‌های درونی و فردی او، به خلق بهتر شخصیت کمک می‌کنند و صحه‌ای بر آن اشاره پیشین می‌گذارند که در فاصله نبودن آتابای در این شهر/ زادگاه، هیچ‌چیزی تغییر نکرده و حتی بعضی موارد رو به وخامت هم گذاشته‌اند.

اما نیمه نخست فیلمنامه کاملاً مربوط به واکاوی روابط آتابای با خانواده و دوستانش، و درگیری او با گذشته و خاطرات است. این نیمه ما را با ویژگی‌های این شخصیت آشنا می‌کند و به نوعی به ما می‌گوید که او به دنبال چه چیز/چیزهایی است. دو خط پیرنگ که شامل دو رخداد سازنده هستند و از طریق یک رخداد مکمل به یکدیگر متصل می‌شوند، این نیمه را می‌سازند و اتفاقاً حال‌وهوای فیلمنامه (از لحاظ شکل روایت و شخصیت‌پردازی) و لحن آن (لحن دراماتیک) را نیز برای ما عیان می‌کنند. اما در نیمه دوم فیلمنامه، رخداد سازنده دیگری وارد می‌شود، که هم فضای مردانه/ وسترن فیلم را تلطیف کند و هم مسیر نگرش قهرمان/ شخصیت اصلی را تغییر دهد؛ واقعه‌ای که از طریق یکی از رخدادهای مکمل و ظاهراً کم‌ارزش ساخته می‌شود.

درگیری آتابای با شوهرخواهر سابقش (چیزی برآمده از گذشته او) به درگیری او با شخصی منجر می‌شود که زمین خواهر آتابای را خریده است. زمینی که آتابای هم‌چنان معتقد است حق خواهر و خواهرزاده‌اش است. حضور این شخص و دخترانش در زندگی آتابای و تلاش او برای بازگرداندن زمین، که خطی فرعی در میان خطوط اصلی پیرنگ فیلمنامه است، باعث می‌شود یک واقعه سازنده دیگر شکل بگیرد. آتابای عاشق دختر خریدار زمین، سیما (سحر دولتشاهی) می‌شود. این اتفاق از همه جهات می‌تواند گذشته و حال آتابای را تحت تأثیر قرار دهد. گذشته‌اش را از این جهت که مملو از حسرت‌ها و نرسیدن‌هاست و مرور آن همواره باعث اذیت و آزارش می‌شود و باید راهی برای فراموشی داشته باشد و زمان حالش را از این جهت که خودش نیز از فضای مردانه اطرافش، سخت‌گیری‌های ناگزیر زندگی و گیر افتادن در زادگاهی که دوستش ندارد، خسته شده است. حضور یک معشوقه زیبا، دل‌ربا، متفاوت و البته شهری می‌تواند آتابای را به مسیری تازه ببرد.

حالا هر دو این شخصیت‌ها گذشته‌ای دارند و ما به دلیل همراهی با آتابای در نیمه اول فیلمنامه گذشته‌اش را تا حدودی می‌دانیم و نیاز است تا گذشته سیما را متوجه شویم (البته بنا به خواسته خود آتابای) که از طریق کنش‌های آتابای در مورد او، متوجه این موارد خواهیم شد. اما رخدادهای سازنده قبلی، که همگی بر مبنای حسرت‌ها و خاطرات تلخ آتابای بوده‌اند، به ما می‌گویند که وصال این دو کمی سخت خواهد شد. شخصیتی برای ما ترسیم شده است که مملو از حسرت و نرسیدن است و حالا و به گاه رسیدن، شاید کمی دیر آمده باشد، پس انتظارمان برای دنبال‌ کردن ادامه ماجرا منطقی است.

فیلمنامه آتابای برخلاف ظاهرش که از خرده‌پیرنگ‌های فراوان تشکیل شده و ظاهراً ارتباطی به هم ندارند و بیشتر متکی به ذهنیات و روحیات شخصیت اصلی فیلمنامه است، مسیری را از طریق اتصال منطقی این خرده‌پیرنگ‌ها و وقایع درون آن‌ها به یکدیگر طی می‌کند تا بتواند به ساختار روایی خود انسجام ببخشد و این‌گونه  گفتمان روایی را خود را تبدیل به قصه‌ای درباره یک مرد رو به میان‌سالی ‌می‌کند. درواقع اتصال بین این رخدادهای سازنده و مکمل با یکدیگر از طریق همین رخدادهای مکمل، باعث می‌شود ما حس کنیم که در حال گوش‌دادن به قصه آتابای از زبان خودش هستیم، آن هم درحالی‌که نشسته و در جایی این قصه را برای کسی تعریف می‌کند، یا برای خودش می‌نویسد و می‌خواند. از این‌رو ابراز احساسات آتابای به سیما و جسارت بیان جملات عاشقانه و تلاش برای به دست آوردن او از جانب آتابای، از لحاظ حسی تأثیرگذار هستند و یک‌سوم پایانی فیلمنامه را کاملاً تبدیل به یک ملودرام می‌کنند.

آتابای که با حسرت‌های فراوان به زادگاه خود بازگشته، مردی عصبی و کم‌طاقت است، جغرافیای سخت و زندگی سخت‌تر او، او را تبدیل به چنین شخصیتی کرده، اما نیمه نخست فیلمنامه آماده‌مان می‌کند تا در نیمه دوم بتوانیم تغییرات آتابای را باور کنیم؛ تغییراتی که خود او نیز به آن‌ها اشاره می‌کند. گرچه فیلمنامه از خرده‌پیرنگ‌های مربوط به شخصیت آتابای تشکیل شده است، اما با اتصال این خرده‌پیرنگ‌ها به یکدیگر و نمایش تغییرات قهرمان/ شخصیت اصلی می‌تواند یک کل واحد را بسازد و از این رخدادهای درون پیرنگ‌ها به نفع خود استفاده کند. البته فیلمنامه در بخش ملودراماتیک و عاشقانه‌اش، مصالح داستانی کم دارد و همانند خرده‌پیرنگ‌های مهم فیلمنامه که باعث می‌شوند آتابای به این نقطه برسد، چندان مبسوط نیست و تمرکز روی آن کمتر است، اما هم‌چنان کلیت متن اثر با توجه به ساختار روایی و شخصیت‌پردازی و ایجاد ارتباط منطقی بین این دو فاکتور در حال درست کار کردن به عنوان یک سیستم واحد است و از این‌رو تجربه‌ای موفق و متفاوت در سینمای ما به حساب می‌آید.»