هنروتجربه-آزاده کفاشی: سردرآوردن از آن­چه در «پوست» می­‌گذرد جز از راه گوش سپردن به روایت عاشیق در آن قهوه­‌خانه­‌ی تاریک ممکن نیست. اصلاً انگار همه چیز در آن قهوه­‌خانه شکل می‌گیرد و هدایت می­‌شود. آن­جاست که می­‌فهمند زیر درخت توی میدان طلسمی در کار است و این گره­زدن عشق به طلسم و جادو و در اصل به افسانه­‌ها و اسطوره‌ها، فضایی می­‌سازد که «پوست» را از دیگر فیلم­های سینمای بدنه متفاوت می­‌کند. این­جا شاید همه چیز برعکس باشد. آمیختن عشق به ماجرایی هم ترسناک و هم وهم­‌آلود، فضایی خلق می­‌کند که سبک بصری ویژه­‌ی خود را می­‌طلبد. واقعیتی در کار نیست. همه چیز براساس روایت عاشیق در آغاز و پایان ماجراست که نقطه‌گذاری می­‌شود و این­جا نقش اصلی بر عهده­‌ی افسانه­‌ها و باورهای بومی است که مثل نخ تسبیح در داستان عاشقانه­‌ی آراز و مارال تقابل­‌ها را بسازند؛ مثل تقابل خیر و شر یا طلسم و دعا و یا صیاد و صید و هیچ کاری از عاملی مثل زمان برنمی­‌آید. اساساً زمان هیچ­کاره است؛ وقتی پای افسانه یا باور محلی به میان کشیده می‌شود، حتی تقابل خیر و شر هم همان تقابل همیشگی و مرسوم نیست.

اصلاً از همان نمای افتتاحیه «پوست» که شیر را می­‌آورند پایین، از روایت و افسانه­‌ای نقل می­‌شود که شیر از جنگل می­‌آمده تا به خیر و نیکی کمک برساند و در برابر شر بایستد؛ ولی مسئله این­جاست که پوستی که اول سید و بعد آراز به جلدش می­‌روند دارد پوسیده می­‌شود. موهاش دارد می­‌ریزد. عملاً شیری نیست که بشود به پوستش رفت. از آن طرف هم رازی در میان است که عشق به مارال با شر پیوند می‌خورد. یک طرف عشق ایستاده و طرف دیگر شر. هر چه آراز به عشقش نزدیک­تر شود، حال مادرش بدتر می­‌شود و آراز معلق می­‌ماند این میان که با آینه­‌ها که همه چیز را برعکس می­‌کنند چه کار کند. بگذارد طلسم­‌ها باطل شود و شر از بین برود یا همان کاری را بکند که دوست داستان­‌دوست عاشیق گفته بود؟ خط جدایی خیر و شر همیشه هم خیلی روشن و واضح نیست. همین است که «پوست» روی تقابل­‌های بسیار حرکت می­‌کند و جلو می­‌رود و گاهی هم درجا می­‌زند. هرکسی می­‌تواند در پوست شیری که دیگر پوسیده هم شده درآید و به صورت آن یکی پنجه بکشد. یکی هم هست که مثل برادر آراز نه به صورت کسی پنجه می­‌کشد، نه از کسی مایه می­‌گذارد. هر چه آراز تردید دارد، ابراهیم از خودش مطمئن است و می­‌داند که چه می­کند. این هم تقابل دیگری است: تردید و تعلیق و سرگشتگی یک برادر در برابر اطمینان آن دیگری.

راوی قصه­‌ی آراز و مارال هر جا که لازم باشد در روال ماجرا هم دخالت و تفسیر می­‌کند. این مداخله­‌گر بودنش نمی­‌گذارد که تماشاگر فراموش کند همه چیز براساس افسانه­‌های محلی است. عاشیق خود می­‌گوید که عاشق داستان و حکایت است و اصلاً به جادو اعتقاد ندارد. وقتی راوی قصه­‌ی مارال و آراز این را می­‌گوید، تکلیف همه معلوم است. این وقت­‌ها می­‌شود گفت اصل قصه است. باقی بهانه. عاشیق در صندوقچه­‌اش را باز کرده و یکی از قصه­‌هایش را کشیده بیرون. بدون این­که به واقعیت تکراری و ملال­آور آن بیرون کاری داشته باشد. ­