هنروتجربه-ساقی سلیمانی: فیلم «بی سر»به کارگردانی کاوه سجادی حسینی، واکاوی یک سری کنش و واکنش عصبی است که با قرار دادن علامت های سوال و یافتن پاسخ های سوالات می خواهد سیر منطقی عجیب ترین واکنش های فیلم را شفاف سازی کند .

به واقع از آنجایی که فیلم دلیل بیماری سگی خانگی به نام آشیل را به ما نشان داد بیش از پیش مخاطب را برای دانستن پاشنه آشیل شخصیت های انسانی داستان و خرده روایت های اطراف آن کنجکاو می کند .

در سیر داستان اتفاق مثبتی که در اولین برخوردها برای مخاطب ایجاد جذابیت می کند نوع دیالوگ نویسی است . منطق دیالوگ ها برخلاف تولیدات حداکثری سالهای اخیر که اغلب ضعف دیالوگ نویسی دارند  ، اینجا به شکلی مثبت خودنمایی می کند .

داستان های افراد جانبی که به واسطه علتی مشخص ، یعنی نگهداری از سگ به سراغشان می رویم به پختگی نسبی رسیده اند و در مرحله ای هستند که باورپذیر شده اند اما آیا این رویداد مهم متنی در خط اصلی داستان هم اتفاق افتاده است ؟

در کتاب قلم بر پرده نقره ای ، تاریخچه نقد و منتقد در ایران ، در سرفصل های مرتبط با دکتر هوشنگ کاووسی با تحلیلی روبرو شدم که برای این متن مناسب دیدم اینکه فیلم مذکور از نظر ارتباط روانی دارای نقایص کلی است و تجسم خیالی در پرده سینما موقعی بجاست که کارگردان قبلا تالم و عذاب روحی پرسوناژ (در اینجا الهام کردا)را به تماشاچی کاملا قبولانده یعنی برای ایجاد تروکاژ زمینه ایجاد کند.

طبق این گفته های تطبیقی با گفته های دکتر کاووسی در پایان بندی فیلم به شکلی کامل برای مخاطب عدم تجسم عذاب روحی پرسوناژ خودنمایی می کند و این احساس وجود دارد که در عین حال که خطوط حامل و نت ها آشناست اما نغمه ای که به گوش رسیده باید نقص های جدی و خطوط حذف شده ای داشته باشد . نوعی حذف بدون قرینه لفظی و معنوی .

این شاید پاشنه آشیل متن بود .

اینکه از نظر تغذیه برای سگ با پاشنه آشیل شکلات روبرو بشویم و تطبیق آن با پاشنه آشیل آسیب دیده از سوی صاحب حیوان خانگی که اغلب آن را همچون فرزند خویش می پندارند و مخاطب را به جستجوی روان کاوانه وادار ساخته ایم جذابیت ویژه ای دارد همچنین در مسیر فیلم در مواجهه با هر خرده داستان به پختگی رسیده اما به هر رو دلیل اصلی این میان دچار نقص شده است .

ما در پایان داستان و با خطابه ای عاجزانه از سوی زن متوجه نقایص برخورد او با سوژه ی متخلف و نوع بازنمایی آن در تصویر خواهیم شد . کمااینکه در طول فیلم کشش به خوبی ایجاد شد و هر کاراکتر فرعی به خوبی از عهده نقشی که در زندگی و ارتباطش با زن و مرد و سگ دارد برآمده بود ، اما به خط ربط فیلم کمک ویژه ای نکرد ، مسیر لذتبخشی بود که به مقصد جذابی نرسید .

کاراکترهای فرعی به قدری درست پرداخته شدند که شاهد چند بازی درخشان از رویا تیموریان ، کاظم سیاحی و ایرج شهزادی هستیم . باورشان می کنیم و کاملا تا مدتها با همین بازی های کوتاه و درست و به اندازه پس ذهنمان رسوب خواهند کرد .

دیالوگ های نوشته شده هم همانطور که در ابتدای متن اشاره شد به عمق بخشیدن به تصاویر این شخصیت ها کمک شایانی کرد . بدون شک این فیلم یکی از درست ترین دیالوگ نویسی ها را داراست . منطق روابط انسانی هم اغلب از نظر باورپذیری هم از نظر روانی شکل یافته است .

انتخاب بازیگران پرسوناژ های مذکور هم درست اتفاق افتاد و طراحی صحنه در شکل گیری منطقی فضاسازی به خوبی عمل کرد و خروجی که با آن مواجهیم یک اجرای سرسری نیست و ظاهرا این سیر روانکاوانه برای سازندگان اثر مهم است . قصه و اجزای آن را هم بر همین مهم پایه ریزی کرده اند .

پاشنه آشیل تمام افراد فیلم مسئله فقدان است . فقدان آن چیزهایی که باید در جای درستشان بودند اما نبودند و چاره جویی اگر به بنبست های عاطفی ختم می شود چون به هر دری که می زنند چیزی سر جایش نیست و این را در فیلم هم با اشاره ای بسیار هوشمندانه در طراحی سی جی که شغل کاراکتر مرد است در استودیو مشاهده می کنیم . آن امواجی که لازم است روی آب برای باورپذیری وجود ندارد و تطبیق آن با تمام آن احساساتی که دیگر در روابط انسانی وجود ندارد و کنکاش دلایل آن ، انسان با انسان ، انسان با حیوان و انسان با محیط و همینطور گاهی برعکس حیوان با انسان . در واقع زیر سوال بردن کنش ها و واکنش های عصبی . این اثر به زعم نگارنده این متن قصد دارد به واسطه این قصه واکاوی علت و معلولی کند برای چرایی خرده جنایت ها تا جنایات کلان در جوامع امروزی .