یکشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۱
FA EN
آی لاو تهران

خلاصه داستان

روایتی در پنج اپیزود از عوالم و دیدگاه‌های پنج گروه دونفره از قشرهای مختلف جوانان ایرانی درباره زندگی، جامعه و ... در شهر تهران.
کارگردان:سهند صمدیان
پردیس سینمایی چارسو

پردیس سینمایی چارسو

تهران، خیابان جمهوری اسلامی، تقاطع پل حافظ

۶۶۷۲۴۴۴۴

اطلاعات بیشتر
پردیس سینمایی کورش

پردیس سینمایی کورش

تهران - بزرگراه شهید ستاری - نبش پیامبر مرکزی - شماره ۵۷

۴۴۹۷۱۹۳۰-۴۰

اطلاعات بیشتر
پردیس سینمایی هویزه مشهد

پردیس سینمایی هویزه مشهد

مشهد - خیابان دانشگاه - چهارراه گلستان

۰۵۱۱-۸۴۳۷۵۷۵

اطلاعات بیشتر
خانه هنرمندان

خانه هنرمندان

تهران - خیابان ایرانشهر - بوستان هنرمندان

۰۲۱-۸۸۳۱۰۴۵۷

اطلاعات بیشتر
سینما فرهنگ

سینما فرهنگ

تهران - شریعتی - بالاتراز خیابان دولت

۲۲۶۰۱۲۰۵

اطلاعات بیشتر
موزه سینما

موزه سینما

تهران - خیابان ولیعصر - باغ فردوس

۲۲۷۲۳۵۳۵

اطلاعات بیشتر

سهند صمدیان، فرزند سیف‌الله صمدیان، متولد ۱۳۵۸ تهران و دانش‌آموخته رشته عکاسی در دانشگاه آزاد تهران است. او عکاسی را از ۱۱ سالگی آغاز کرد و جوایز زیادی چون جایزه اول و دوم عکس کودک و نوجوان سوره – تهران و جایزه اول و تندیس ویژه شهر تهران برای فیلم« آی لاو تهران» در جشنواره فیلم تصویر را از آن خود کرده است.

صمدیان ساخت فیلم‌های کوتاهی چون «بدون وقت قبلی»، «اتاق بازی»، «باز هم زندگی کنید» و «هنوز بیداری» را در کارنامه کاری خود دارد و همچنین تدوین آثاری چون «آی لاو تهران» و «روزی روزگاری فوتبال» به کارگردانی نیکی کریمی به عهده او بوده است. صمدیان در فیلم «آ ب ث آفریقا» به کارگردانی عباس کیارستمی دستیار تدوین بوده است.

وقتی ۲۰ ساله باشی و ایده اولیه یک فیلم در سرت جرقه بزند، بعد در ۲۳ سالگی وقتی یکی از فیلم کوتاه‌هایی را که تازه ساخته‌ای به کیارستمی نشان بدهی و جواب بشنوی که «به نظرم تمام تمرکزت رو توی فیلم‎هات گذاشتی روی تصویر و فرم و به نظرم الان وقتشه یه فیلم بسازی که دیالوگ محور باشه» و تو یاد همون ایده ۲۰ سالگیت بیفتی که یک ماشین مشخص بود که توی خیابان‌های تهران حرکت می‎کرد و سرنشین‌هایی داشت که همسن و سال‌های خودت هستن از قشرهای مختلف جامعه که با هم فارسی حرف می‎زنند اما به سبک خاص خودشان، جوری که سیف الله پدربزرگ مادری ۹۵ ساله تو برای فهمش به مترجم نیاز داره، و با هم از عقایدشون می‎گن جوری که مطمئنم تن حاج اسکندر پدربزرگ پدریت که سال ۴۹ از این دنیا رفته توی گور از شنیدنشون می‎لرزه و با خودت بگی همینه! می‎سازمش! بعد ۷ سال ساخت اون فیلم طول بکشه و تویی که حالا ۳۰ سالت شده خوشحال باشی که بالاخره تموم شد و اولین فیلم بلندت رو ساختی، جوری که مطمئنی هم سن و سال‌های تو یا خودشون رو توی فیلم می‌بینند یا حداقل یکی از دوستان نزدیکشون رو ولی ندونی که حالا تازه سال هشتاد و هشته و ظرفیت‌ها در پایین ترین شکل ممکن و حساسیت‌ها در بالاترین حد تصور و تصمیم جدید وزارت ارشاد که فیلم‌ها، حتی برای حضور در فستیوال‌های خارجی هم باید مجوز بگیرند و تو یک نگاه به بلیت جشنواره فیلم بیروت بیاندازی و یک نگاه به جواب ۱۰۰ درصد منفی ارشاد و شب پرواز، ماندن را به رفتن ترجیح بدهی و فیلمت را که ۷ سال برایش جان کندی از جشنواره بیرون بکشی و بگذاری توی کمد تا حسابی خاک بخورد و چند سالی را فیلم نسازی چون انگیزه‌هایت مرده و دیگر دل و دماغی نداری، بعد در ۳۴ سالگی به سوئد بروی جایی که طبیعی‌ترین جواب به سوال چه خبر؟ هیچ خبر باشد و تو دوباره آرام آرام شروع کنی به فیلم‌سازی از نوع بی‌خطر و سفارشی و آموزشی، و حالا در ۳۷ سالگی بشنوی که فیلمت در ایران مجوز اکران گرفته، خب طبیعیه که اگه همه چیز رو با خودت مرور کنی یاد بونوئل و سوررئالیسم فیلم‌هاش بیفتی.
به تهران میایی، همه چیز خوب، زیبا، آرام، دیدار دوستان و خانواده و تو در انتظار اکران فیلمت هستی و در دفتر پدرت نشسته‌ای و مشغول ساخت آنونس برای فیلم «آی لاو تهران« هستی که تلفن‌ها شروع می‌شوند…
آقای صمدیان خبر راسته؟
تو کما رفته؟
میگن تموم کرده درسته؟
دیوانه می‌شوید ولی به روی هم نمی‌آورید و سعی می‌کنید مثل فیلم‌های عباس آقا پر امید باشید و خبر بد را به حساب ذهن خراب شایعه‌سازان بگذارید و به کارتان فکر کنید ولی نمی‌شود که نمی‌شود.
تلفن پدرت ثانیه‌ای قطع نمی‌شود و تو حق داری که یاد فیلم‌های فرهادی بیفتی که در ثانیه‌ای، آرامش و شادی و خنده جای خود را آن‎چنان با تراژدی عوض می‌کند که میخکوب می‌شوی و زبانت بند می‌آید.
چند روز بعد کمتر از ۲ هفته مانده به اکران فیلمت، در آن یکشنبه تلخ به خیابان حجاب می‌روی و از آنجا لواسان، و وقتی که سعی می‌کنی در آن هجوم جمعیت برای خداحافظی آخر نزدیک عباس آقا بروی، از این که می‌بینی در آن ازدحام نمی‌توانی جلو بروی عصبانی می‌شوی و می‌روی روی تپه قبرستان ترک مزرعه، جایی که خلوت‌تر است و کسی که نمی‌دانی کیست، با موبایلش یکی از کارهای باخ را که می‌دانی عباس آقا دوست داشت، پخش می‌کند و از آن بالا نگاه می‌کنی به جمعیت عزادار، به بهزاد دورانی بازیگر «باد ما را با خود خواهد برد» که سعی می‌کند نزدیک شود ولی نمی‌گذارند، به بالاتر، به منظره زیبا سد لتیان، به کوه‌های مابین تهران و لواسان، به جاده‌هایی که از میان آن کوه‌ها بالا می‌روند، به آسمان آبی و گوش می‌دهی به باخ که بعد از ۲۶۶ سال هم‎چنان تازه است، پس حق داری که یاد فیلم‌های کیارستمی بیفتی و مرور این ۱۷ سال از بونوئل تا فرهادی و کیارستمی.