یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
FA EN
روز مبادا

خلاصه داستان

مادر هوای رفتن کرده و زندگی اش رنگ دیگری گرفته ... اما اهل خانه او را باور نمی کنند.
کارگردان:فائزه عزیزخانی
تهیه‌کننده:
نگار اسکندرفر و محمد احمدی
فیلمنامه‌نویس:
بازیگران:
شیرین آقا رضا کاشی
،
ولی ... عزیزخانی
،
مجید عزیزخانی
،
سمیرا مدنی
،
وحیدعزیزخانی و شانی عزیزخانی. با حضور افتخاری: هدیه تهرانی
مدیر فیلم‌برداری:
مجید گرجیان
مدیر فیلم‌برداری:
علی گراکوهی
تدوین:
مصطفی خرقه پوش
خانه هنرمندان

خانه هنرمندان

تهران - خیابان ایرانشهر - بوستان هنرمندان

۰۲۱-۸۸۳۱۰۴۵۷

اطلاعات بیشتر
پردیس سینمایی کورش

پردیس سینمایی کورش

تهران - بزرگراه شهید ستاری - نبش پیامبر مرکزی - شماره ۵۷

۴۴۹۷۱۹۳۰-۴۰

اطلاعات بیشتر
موزه سینما

موزه سینما

تهران - خیابان ولیعصر - باغ فردوس

۲۲۷۲۳۵۳۵

اطلاعات بیشتر
پردیس سینمایی هویزه مشهد

پردیس سینمایی هویزه مشهد

مشهد - خیابان دانشگاه - چهارراه گلستان

۰۵۱۱-۸۴۳۷۵۷۵

اطلاعات بیشتر

فائزه عزیزخانی – متولد ۱۳۶۰
دانش آموخته سینما و کارگاه استاد عباس کیارستمی
فعالیت در سینمای حرفه ایی به عنوان دستیار کارگردان ، برنامه ریز و منشی صحنه و مشاور فیلمنامه
فعالیت در تلویزیون به عنوان دستیار کارگردان ، منشی صحنه
ساخت شش فیلم کوتاه :
داستانی ( خوش آمدید ، تاخیر ، پشت بام ، پول با کش دورش )
مستند ( خانه سنگ ندارد ، تردید، الینه )
جوایز :
مستند کوتاه خانه “سنگ ندارد”
( تقدیر به عنوان بهترین مستند در جشنواره پروین اعتصامی ، دیپلم افتخار از جشنواره سینما حقیقت )
فیلم کوتاه داستانی “ پشت بام”
( تندیس بهترین فیلم داستانی و بهترین بازیگر زن از جشنواره رویش، و نیلوفر سیمین برای بهترین تدوینگر زن و نیلوفر سیمین برای بهترین بازیگر زناز جشنواره پروین اعتصامی و دیپلم افتخار بهترین بازیگر زن از طرف انجمن سینمای جوان )

بچه که بودیم هی می رفتیم سر لوازم آرایش مامانمون و رژ لبش و بر می داشتیم و کفشای پاشنه بلندش و می پوشیدیم و می خواستیم زود زود بزرگ بشیم . بزرگ که شدیم گیج بودیم که کی هستیم . می خواستیم یه کسی باشیم . یه کسی ؟ خوب هر کسی یه کسیه و شبیه یه کس دیگه . می خواستیم شبیه هیچ کس نباشیم ، مهم و جدی وبزرگ باشیم .
اما چطوری ؟ آهان باید می رفتیم  دور دورا یه جای دیگه نه اونجایی که بودیم . دنبال آدمای مهم و کارای مهم…
غافل شدیم از اینکه چقدر اونجایی که توش بودیم مهم بود اون آدما مهمترین آدمای زندگیمون بودن و همون کارای ساده مهمترین کارایی که داشتیم .
بابا که آب داد .
بابا که نان داد.
مامان که پرسید سیر شدی ؟ و خواهش می کرد که بازم بخوری.
مامان که می پرسید کجا بودی ؟ با کی بودی ؟ و می ترسید از دستش بریم .
مریم خاله .
یا بهاره دختر همسایه .
یا سعید هم کلاسیه دانشگاه که آره درسش ضعیف بود ، معلومم بود که هیچی نمی شه . تازه تیپشم خوب نبود ، ولی یه جوری عاشق بود که هیچ وقت یادمون نمی ره . 
هی رفتیم دور زدیم و دور زدیم و خودمون از چه لذتایی که محروم نکردیم ، حالا من اینبار خواستم جای دور نرم و همین جا دم در خونه خودمون بازی کنم تا ببینم همین جای آشنا رو چقدر بلدم .

 

1 + 6 =